بوسه و مشکلات آن، … / سه شعر از / سعید یوسف

سعید یوسف

بوسه و مشکلات آن

در عالمی که اوضاع بد جور قاطی پاطی ست
چیزی که نیست این شعر تنبان برای فاطی ست
یک بیت اش ار بیآرد گاهی به لب تبسّم
این خود غنیمتی در ایّامِ بی نشاطی ست
در آیه های این عشق ما خوب جفت و جوریم
ما مستقیم هستیم او اهدناالصّراطی ست
دزدیم اگر دو بوسه ده بوسه گیرد از ما
این شدّتِ عمل، یک تنبیهِ انضباطی ست
چون عمر جاودان نیست از آن لبانِ نوشین
هر بوسه ای که گیریم اقدامِ احتیاطی ست
فردا اگر کشیدند دیوار بینِ ما هم
پرتابِ بوسه از دور یک راهِ ارتباطی ست
تمرین اگر نباشد در بوسه بدترین چیز
وضعیتِ دو بینی ست… آقا، عجب بساطی ست!

 

غزلِ تا همیشه

دلم توقعِ تفریحِ سالمی دارد
لبت مخالفتِ غیرِ لازمی دارد
اگر چنین به تو قانونِ دلبری گفته ست
مگرنه تبصره ای یا متمّمی دارد؟
کلام تلخ چه سودی کند، که هر شیرین
به گردِ خود مگسانِ مزاحمی دارد
اگر نه با سخنی، با اشاره ای بنواز
زبانِ ناشنوایان، علائمی دارد
به باغ، منتظرت تا همیشه می مانم
رسیدنِ تو اگر فصل و موسمی دارد
به روستای تمنّای من اگر آئی،
کنارِ جوی و نسیمِ ملایمی دارد
غمین نشسته ام و عکسی از تو در دستم
مرور خاطره ها هم عوالمی دارد

 

غزل

بیهوده چه جوئید به اوراق کتابی
شعری که به انگشت نوشتیم بر آبی
دیدیم به بیداریِ خود آنچه که امروز
گر بخت دهد دست، ببینند به خوابی
افسانه شد آن حال و بدارید عزیزش
در یاد کس ار مانده کنون خطّ شهابی
وان برقِ شب افروز که شد خیره از آن چشم
دیگر نتوان یافت به ابریّ و سحابی
بی درد، دوائیت نبخشند و مپندار
کآباد کنندت چو ندانی که خرابی
تا تشنگی ات نیست، ندانی تو تفاوت
گر بر لب آبی تو و گر پیشِ سرابی
گر ماهیِ دریائی و گر مرغِ هوائی
دل کندن از آب است اگر هست عذابی
رفتی به ره عقل همه عمر، چه باشد
گر بشنوی از اهل دلی حرف حسابی
حلاج نئی گر که نگوئی سخن از حق
خورشید نئی گر که چو خورشید نتابی
بنمای سکوتی که در آن نیست غریوی
بنمای سکونی که در آن نیست شتابی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *