در چیدمان خانه …/ شعری از / زلما بهادر

زلما بهادر

در چیدمان خانه مفهومی از رابطه
امری جدی را دعوت می‌کند به همآغوشی

تابلوی مرد
معشوقه‌هایش را از زیر تانک
به خانه می‌کشد
و خشابی خشکیده از گل رُز
شهادتِ قاب‌های خالی را
سرخ می‌کند

حرکت از زنی به زنی دیگر
با حجمی از گیسو
که در تظاهری انتزاعی
رنگ به رنگ پریده می‌شود

عقربه‌های ساعت
ماسیده‌اند
بر سه و سی و هفت دقیقه‌
که میخ از حمل جنازه‌‌اش
بر شانه‌های نحیف
دست می‌کشد

از حدس‌ِ چشم‌ بر روی پله‌
می‌افتم تا پای ذخیره‌ها
به خانه باز شود
یک رفت و آمد
در همین آینه
معنویتِ تصویر را
در وحشتِ شهود
کشف کرده است

با داده‌ها
در پشتِ پنجره پناه گرفته‌ام
ذاتِ تفنگ لطیف‌تر از بال کبوتر‌ست
(این‌جا تفنگ عتیقه می‌افتد از دیوار)
و مصداقِ نبض را پیدا میکند
(در جنگ؛ جان اشیا گرفته می‌شود)
دست و پاهای اضافه را کیسه می‌کنم
دستت را می‌گیرم
گلوله را در میآورم از چشمِ سوم‌ات
و سرم را می‌گذارم روی سینه‌ام
سینه‌ات
سینه‌اش
سینه خواهم شرحه شرحه از بار عاطفی‌اش در بیاورم
این کلمه هیچ علاقه‌ای به خاطره نشان نمی‌دهد
کفش زنانه را از پای کلمات در می‌آورم
درخت‌ها را از ارتباط‌مان حذف می‌کنم
جواب ترس‌ها را
از چیدمان خانه خط می‌زنم

چند تابلو برای فروش
یک آینه
چند معشوقه با دست و پای اضافه
تفنگ عتیقه

از بار جنگیِ پذیرایی
به وزنِ حیوان خانگی
اضافه شده

بار عاطفی
در یک رحِم اجاره‌ای
حمل می‌شود

در چیدمان جدید اتاق‌ها
با اکثریت آرا
اجزای ثابتی بر دیوار
و اعضای نامتناسبی
عدم قرینه را
جدی گرفته‌اند

خواب‌ در کمد لباس‌ها
خیس ‌می‌خورد
و اشیا‌ء دست نخورده
تمامِ مرد را
در پارچه‌ای سفید
جمع می‌بندند

در پشت پنجره
صدای مرگ اما
تنها صدایی بود
که معاشقه را قرینه کرد
(رجوع شود به مفهوم رابطه در چیدمان خانه)

یک: امرِ جدی از خیال چند اتاق بیرون زده
دو: حرکت از زنی به زنی دیگر سینه به سینه است
سه: شرح درد اشتیاق از بار عاطفی کم می‌آورد

پ.ن: کودک تمام خانه را به گریه بسته است.

#زلما_بهادر

……………………………………………………………

“فردا روز اعدام است ”

در راه مدرسه
خالی آسمان
کلاغ می خواند !

کودک می رود دنبال برگی زرد
و اشک های لرزان انشاء
در واژه هایی که بر صفحه ی سفید
آب شده اند
زنگ می زنند
بابا آب داد
بابا نان داد
کودک …
معلم انشاء!
کودک …
معلم انشاء!
پس کجاست این بابا
که آب و نان نمی دهد ؟! در صفحه ی آخر
زنی شبیه مادر
انشاء می خواند
شمرده شمرده می گوید :
« فردا روز اعدام است »
و منتظر است تا زنگ بخورد
فردا بابا می آید
فردا بابا آب می دهد
فردا بابا جان می دهد … غروب است
کودک در فردایش زنگ می زند
کلاغی سیاه
بی مقدمه می زند زیر آواز ..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *