دو شعر از / آنا آخماتووا / ترجمه‌ی زلما بهادر

آنا آخماتووا
برگردان: زلما بهادر

۱

من هفده ماه تمام را
در صف بیرونی زندان لنینگراد گذرانده‌ام
روزی
یک نفر از میان جمعیت
مرا شناخت
درست پشت سرم
زنی ایستاده بود
با لب هایی کبود از سرما
البته او
هرگز نشنیده بود
که مرا به نام صدا کنند
یک لحظه عاجزانه از کنار من گذشت و در گوشم زمزمه کرد:
( آن جا همه زمزمه می کردند)
می توانی این را توصیف کنی؟
گفتم: آری
و بعد
چیزی مثل یک لبخندِ کوتاه
از هر آن چه که زمانی صورت بود گذشت.

 

۲

چرا امسال بدتر از سال های قبل است؟
ما در بهت خشمی اندوهناک
احمقانه‌ترین زخم‌ها را مرهم نگذاشتیم
و آن‌ها را بی هیچ التیامی رها کردیم
در غرب
چراغ‌های درخشان فرو می‌ریزند بر شهر
و خوشه‌ی شیروانی‌ها در نور خورشید برق می‌زنند
این‌جا اما
مرگ‌ دارد روی درب خانه‌ها
صلیب می‌کشد با گچ
و کلاغ‌های سیاه را فرا می‌خواند
از آسمان
حالا
کلاغ می‌بارد بر سر ما

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *