دو گیس بافته / علی رادبوی

علی رادبوی

دو گیس بافته

نشسته بودم برای خودم روزنامه می‌خواندم که آمد نشست روی روزنامه و شانه را داد دستم و گفت: بابا سرمو شونه می کنی لطفا؟ بعدش هم ببافی؟
باورم نشد، همیشه‌ی خدا آرزو داشتم که یک دخترگوگولی داشته باشم، با موهای بلند و من بنشینم برایش دوتا گیس خوشگل ببافم و سر هر کدام را با روبانی قرمز ببندم ، ولی این دختر هیچ وقت دوست نداشت مو هایش را ببافیم، حالا آفتاب از کدام طرف درآمده است؟
می گویم : آره دخترم حتما و شانه را از دست‌اش می‌گیرم و شروع می‌کنم به شانه کردن مو هایش۰
گیس هایش بس که آشفته و گره خورده است در همان یکی دو شانه‌ی اول دادش در می آید۰
ـ آآآآوچ، اون جوری که نه بابا، بلد نیستی، سرمو درد می گیری، ببین این جوری، ته شو باید با دستت نگرداری۰
می‌گویم : باشه دخترم، ببخشید، نگه میدارم. در ضمن، درد می گیری نه بابا، درد میاری۰
موهایش را از ته محکم می‌گیرم و شروع می کنم به شانه کردن، تمام سعی ام بر این است که مو هایش کشیده نشود۰
از پشت سر نگاهش می‌کنم، خانمی شده دختر برای خودش، دارم با خودم فکر می‌کنم، حالا سال دیگر می‌رود راهنمایی، بعد دبیرستان، بعد کالج، بعد دانشگاه، حالا بخواهد تخصصی چیزی هم ببیند، مشغول کار شود، بعد مردش را بیابد و ازدواج کند و بچه دار شود، اووووه۰
نه، چشمم آب نمی‌خورد که عمرم به این همه قد بدهد. تازه خانم می‌گوید : بابا ؟ یا یه دونه برادر می‌خام یا یه دونه سگ لطفا، آخه پس من با کی بازی کنم؟
طفلکی بچه زیاد هم پرت نمی‌گوید، ولی نمیداند که با این سن و سالی که ما داریم، خودش هم زیادی است، چه برسد به یک برادر همبازی ، تازه اگر بخواهم سگ هم بیآورم می‌دانم که تمام خر حمالی هایش می‌افتد گردن من۰
چه میدانم، سرپیری و معرکه گیری. هیچ کارمان به قاعده نبود، به موقع نبود، نه ازدواجمان، نه بچه دار شدن مان، نه درک از مسایل مان, عمری زیر نام فعالیت سیاسی زندگی خود و خانواده مان را تباه کردیم، آخر سرهم فهمیدیم که داشتیم سرنا را از سر گشادش می‌زدیم۰
آآآآآوچ ، باز هم درد گرفتی، نمی خوام بابا، نمی خوام، تو بلد نیستی، غلط می‌کنی.
می خواهد بلند شود که با التماس نگه اش میدارم. می گویم چند دقیقه‌ی دیگر دخترم، دارد تمام می‌شود، در ضمن باز هم گفتی گرفتی، ضمنا” آدم به بزرگتر از خودش هم ؛ تو؛ نمی گوید، می‌گوید شما. از این ها گذشته، غلط می کنی هم خیلی خیلی بده خانم جان، اصلا فحشه دخترم، نباید به هیچکس بگویی،
می توتی بگی ، وارد نیستی، یا بلد نیستی۰
از بالا با نک شانه برایش فرق بازکرده و مو هایش را دو قسمت می‌کنم
بعد از سکوتی نسبتا طولانی یک مرتبه می‌پرسد
ـ بابا ؟ بابا اگه من بیست سالم بشه، تو چند سالت میشه؟
برای این که حرف را عوض کنم می گویم: باز هم گفتی تو؟
می‌گوید : شما چند سالت میشه؟
می‌گویم: شصت و هفت سال۰
شروع می کنم به بافتن نصفه ای که دست گرفته ام۰
می‌گوید: دو تایی نمی‌خام بابا، یه دونه ای بباف، از اونها که هی میره پایین اضافه میشه.
می‌گویم: ببین خانم جان، من از اون اضافه مضافه ها بلد نیستم، فقط یکجور بلدم،نمی خواهی صبر کن وقتی مادرت آمد بده ببافه۰
می‌گوید: نه نه ، باشه بابا همون جوری که بلدی بباف
شروع می‌کنم به بافتن، خوب هم می‌بافم، تمیز، یک دست۰
همانطور که سرش پایین است
می‌پرسد: اگه من سی سالم بشه چی؟ آنوقت تو، نه ساری، شما چند سالت میشه بابا؟
می گویم : حرف دیگری نداری بزنی؟
می‌گوید: لطفا بگو بابا۰
می‌گویم: هفتاد و هفت سالم میشه دخترم
می خندد، و با هیجان می‌گوید: جانمی جان، پس تو نمی موری، تو بچه های منو می‌بینی،مگه نه بابا؟
نمی‌دانم هفتاد و هفت سال آن هم با آن زندگی‌سگی‌ای که من داشتم کجایش جانمی جان دارد؟
و از کجا به این نتیجه رسید که من ؛ نمی‌مورم؛ خنده‌‌ام می‌گیرد از این کلمات عجیب وغریب، حال و حوصله‌ی درس و مشق هم دیگه ندارم،
می‌گویم آره بابا نمی‌مورم، به خاطر دیدن بچه های شما هم شده نمی‌مورم، زنده می‌مانم۰

وقتی دخترم با دو گیس بافته، بلند می‌شود و به طرف آیینه می‌رود، عنوان مطلبی در روزنامه جلو رویش توجه‌ام را جلب می‌کند۰
می‌خوانم:مسن ‌ترین مرد دنیا در ایالت مانتانا در سن ۱۱۴ سالگی چشم از جهان فرو بست۰
❀ ❀ ❀

این داستان را از مجموعه’ سومم (باز به بیراهه رفته ام ) انتخاب کردم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *