زندگی در پیشخوان روزنامه فروشی … / دو شعر از / رضا خان‌بهادر

رضا خان‌بهادر

دو شعر

۱
“زندگی در پیشخوان روزنامه فروشی”

در روزنامه زندگی می کنیم
برگردان یک تیتر در پرانتز باز
(کلمات می میرند تا رنگ را ترجمه کنند
آفتاب از حروف خیابان می گذرد
و خانه راهش را گم
همین کوچه نبود! نه
این کلمات سردخانه ای در سر دارند
خیابانِ بریده روی روزنامه
خون مرده گیِ روزنامه روی پنجره

دست ها در صدا گیر کرده اند
و حرکت
در این جا که ایستاده ای
نسبت بلندی با زبان مادری دارد

 

۲

“ﺭﻧﮓ ﺳﯿﺎﻩ ﻧﺬﺭﯼ ”

ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺸﺘﻢ …

ﺍﯾﻦ ﺩﻓﻌﻪ ﭘﺎﯾﯿﺰ
ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﺭﺍ
ﺍﺯ ﺧﺸﮏ ﺷﻮﯾﯽ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﻣﻦ
ﺑﺎ ﺩﺭﻧﮓ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ
ﺟﯿﺐ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ
ﺍﺯ ﺍﺷﯿﺎﺀ ﻓﻠﺰﯼ
ﭘﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ …

ﺩﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ
ﺻﺪﺍﯼ ﮔﻮﺷﺖ ﺗﺎﺯﻩ ﻭ
ﺑﻮﯼ ﻋﺎﺷﻮﺭﺍ
ﺳﯿﺦ ﻣﯽ زدند

ﺑﺎﻧﺪ ﻓﺮﻭﺩﮔﺎﻩ
ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺑﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ
ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﻣﯽ ﮔﺸﺖ

ﺗﻮ
ﺳﺮ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﯼ ﺑﻪ ﺁﺑﯽ ﺁﺳﻤﺎﻥ
ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﻣﯽ ﭼﯿﺪﯼ

ﻣﻦ
ﺗﻤﺎﻡ ﭼﺎﻩ ﺭﺍ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﻢ

ﻣﺎﺩﺭ
ﺭﻧﮓ ﺳﯿﺎﻩ ﻧﺬﺭﯼ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ…

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *