عاشقانه؟ / شعری از / سعید یوسف

سعید یوسف

عاشقانه؟

ابرویتان سکائی، چشمانتان ختائی ست
این بوسه های شیرین من مانده ام کجائی ست؟
گویم اگر نبات است، توضیح واضحات است
چون توتی از هرات است مصروف قندخائی ست
دل را کسی نیاموخت صبر و قرار و، سرکار،
درسی که فوتِ آبید انواعِ دلربائی ست
احوالِ بی قراران در وصف در نیاید
این مختصر که گفتم مِن بابِ آشنائی ست
محوِ جمالِ سرکار بودن، شده ست شغل ام
شغلِ شریفِ سرکار گویا بی اعتنائی ست
دانم سکوتِ خوبان در محضرِ گل از چیست:
گویند اگر که زیباست، معناش خودستائی ست
از روزگارِ تاریک دلْ تان اگر گرفته ست
در عشق نور جوئید: در عشق روشنائی ست
از سردیِ زمانه اینجا اثر نیابید
آغوش این دوقطبی گرمایش استوائی ست
این شعر طبق معمول بیرون زده ست از خط:
در عین شیطنت هاش یک خرده هم غنائی ست
یک خرده هم در آخر باید چریکی اش کرد:
با توپِ پُر نیائید – ما تیرمان هوائی ست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *