مهتابی… / دو شعر از / عباس سماکار

 

عباس سماکار
مهتابی

سایه¬هایت کجا ست
سایه¬هایت
در تاریکی غار چشم من دو دو می¬زنند
بیش از لرزش سایه هستی
و تا پا می¬گذاری
بر خاکِ ¬سایه¬¬ سبزه می¬دمد
و نقره مهتاب
آب بر چشمۀ سایه¬ می¬شود

آب¬شدنِ نقره بر چشمۀ سایه
نگاه کن
وای
ماه لبریز از شعر می¬شود
***

 

 

ناخوش

ناخویشَ¬م
رنجَ¬م
گرسنگی
تُف به¬روی زمین و من
پیریَ¬م من
به¬ناخودم از ناچاری
مثل لایه¬های روی هم¬رفتۀ دردَ¬م من
چروک دارد بالا می¬آید از سر و رویم بی¬صدا
تاب می¬خورد
موج می¬زند
جانِ جهانِ چروکِ زنانه¬ام در خاموشی چروک می¬شود
دارم مثل کاغذ باطله مچاله می¬شوم

می¬بینی
باور کن چروکَ¬م از گرسنگی و بیداد
***

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *