دیوانه‌ای در راه / شعری از / اسد رخساریان

دیوانه‌ای در راه
اسد رخساریان

وقتی حقیقت در دلِ افسانه مدفون است
وقتی که دل در حسرتِ شادی پُر از خون است
و زندگی از آغاز تا پایان
فقط جنگ است
و باز این جنگ
و باز آن جنگ
و نقشِ سرنوشتِ من
بر جبینِ من
مُهرِ باطل خورده¬ی مرگ است
و فرصتِ جولانِ هر حرفی
که می¬آویزد از گوشِ فلک
از مدارِ هیچ تا پوچ است
بگو شاعر!
که در روز مبادا
حرف آخر را
یکی دیوانه خواهد زد
و آن تنها بلاگردان
دیوانِ جادو را
از بروجِ ماه
پایین آورده در زنجیر و
تا دنیاست دنیا
در شیشه خواهد کرد.

بگو شاعر!
بلایی بد
از آن¬هایی که می¬گویند بدتر
از بلای آسمانی است
دیری¬ست
بر ما سایه گسترده،
بخت برگشته،
زمین خشکیده،
و دریا هم
مرگِ پرستوهای خود را دیده و
در سوگواری¬ها
گُرده خم کرده،
و شگفتا که هنوزم
این همه ناز و تنعّم در وجودِ ماست!
بگو شاعر!
بگو که ریشه¬ی دیوانگی در تار و پود ماست
و آن دیوانه¬ی دیوانه¬ی دیوانه
در راه است.

یوتوبوری
سپتامبر ٢۰۱۸

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *