ستاره ای درخشان میان سینه ام / الیزابت ـ لِزه ـ لاسکاـ شولا / ترجمه‌ی کتایون آذرلی

ستاره ای درخشان میان سینه ام
مترجم کتایون آذرلی

 

“الیزابت ـ لِزه ـ لاسکاـ شولا” Elisabth Elsa Lasker – Schüler در یازدهم ماه فبروآال سال ۱۸۹۶ در شهر Elberfeld که امروزه قسمتی از شهر wuppertal آلمان است،چشم به جهان گشود. او شاعری یهودی ـ آلمانی است که به عنوان یکی از برجسته ترین عامل و پیشرو و موجد مکتب ادبی اکسپرسیونیسم خود را به ثبت رساند و معروف شد.
او کودکی نسبتاً آرام و معمولی داشت و جز آن که دوست داشتنی ترین برادر خود را در سن سیزده سالگی از دست می دهد، حادثه ای دیگر در این دوران به چشم نمی خورد. او جوان ترین فرزند، از شش فرزند والدینش است و تنها فرزندی بود که از خلاقیت و هوش زیاد بهره برده و می توانست در سن چهارسالگی بنویسد و بخواند.
در سال ۱۸۹۴ با دکتر “جاناتان برت هول لاسکا” Janathan Berthold Laskerازدواج کرد و به شهر برلین نقل مکان نمود و در آن جا به عنوان طراح مشغول به کار شد. او در یازدهم آوریل سال ۱۹۰۳ از همسرش جدا شد و در ۳۰ ماه نوامبر همان سال با نویسنده ای به نام “جورج لِ وین” Georg Lewin ازدواج کرد.
در سال ۱۹۰۶ نخستین اثرش را منتشر کرد و در سال ۱۹۰۷ اثر دیگرش را .پس از آن هر سه سال به یک بار، مجموعه شعر دیگری را به چاپ رساند. در این میان اما به نوشتن درام نیز مشغول بود و نخستین اثر درام خود را در سال ۱۹۰۸ منتشر نمود. این اثر در سال ۱۹۱۹ در تاتر آلمان شهر برلین به نمایش گذاشته شد. دومین اثر درام او در سال ۱۹۴۸ در شهر “دوسلدورف” آلمان، در خانه ی هنری “هانس باوئا” Hans Bauer به نمایس گذاشته شد. در خلال تمام این آفرینش ها، او به هنر طراحی نیز آراسته بود. اما هرگز نمایشگاه انفرادی برگذار نکرد و بیشتر در کنار هنرمندان دیگر به خلق این آثارش اکتفا نمود.
در سال۱۹۱۲ از دومین همسرش نیز جدا شد. او در این زمان در لندن، بدون کوچک ترین درآمدی زندگی می کرد. اما از حمایت بهترین دوستانش برخوردار بود.در سال ۱۹۱۴ بین او و “پرینتس جوزف” Prinzen Jussufو “فرانس مارس” Franz Marc نامه نگاری هایی روی می دهد. آن دو از هنرمندان و نویسندگان مشهور زمانه ی خود بودند. این نامه ها ۶۶ عدد هستند.
در سال ۱۹۱۹ نخستین رمان خود را منتشر کرد.
در سال ۰۱۹۲ یگانه فرزندش را از دست داد. این واقعه در روحیه و روانش، تاثیری تخریب کننده داشت و او را به عمیق ترین تضادهای درونی اش با جهان کشاند.
در سال ۱۹۳۲ زندگی اش تحت تسلط و فشار ناسیونالیست ها قرار گرفت و عاقبت به زوریخ تبعید شد.
در میان سال های ۱۹۳۴ تا ۱۹۳۷ چندین باز به فلسطین سفر کرد. این سفرها تا سال ۱۹۳۹ ادامه داشت و عاقبت از سال ۱۹۴۰ در اورشلیم مقیم و در آن جا زندگی کرد. در این ایام او تمام دوستان و آشنایان خود را از دست داد.
در سال ۱۹۴۳ دو اثر از او به چاپ رسید. نخست نامه هایش با “ارنست سیمون” Ernst Simon و بعد دفتر شعر دیگرش.
در این میان، او با اقامتش در فلسطین و اورشلیم احساس تردیدی آمیزی پیدا می کند و تصوراتش با آن چه در واقعیت به چشم می آمد ،زمین تا آسمان متفاوت است.
در شانزدهم یانوار سال ۱۹۴۴ به حمله قلبی دچار می شود و در بیست و دوم سال ۱۹۴۵ درمی گذرد. جسد او را در شهر” اول برگ” Ölberg اورشلیم دفن می کنند. در سال ۱۹۴۸ پس از تقسیم اورشلیم، مزار او را به عنوان یک یهودی تخریب می نمایند.
در سال ۱۹۶۰ جنازه او به قبرستان یهودیان منتقل می شود و سنگ مزارش در سال ۱۹۷۵ بنا گذاشته می شود.
اکنون از دیوان اشعار او چند شعر برگزیده شده است.این اشعار بر اساس مکتب “اکسپرسیونیسم” ترجمه شده اند. اما توضیح مختصری در خصوص این مکتب ادبی و هنری.
“هیجان نمایی” یا “اکسپرسیونیسم” Experssionism نام یک مکتب هنری ادبی است. در آغاز قرن بیستم، نهضت بزرگی ضد “سمبولیسم” و “امپرسیونیسم” پا گرفت که آرام. آرام مکتب ” اکسپرسیونیسم” از دل آن بیرون آمد.
این مکتب جنبشی بود که نخست، در آلمان شکوفا شد. هدف این مکتب نمایش درونیات بشر،بخصوص عواطفی چون ترس، نفرت، عشق و اضطراب بود. به عبارت دیگر ” اکسپرسیونیسم” شیوه ای نوین از بیان تجسمی است که در آن هنرمند برای القای هیجانات شدید خود از کلماتی تاثیرگذار و مبداء اافاده جسته و حالات عاطفی را هر چه روشن تر و صریح تر بیان نماید . دوره ی شکل گیری این مکتب از حدود سال ۱۹۱۰ تا ۱۹۳۵میلادی بود. اما این شیوه از گذشته های دور با هنرهای تجسمی همراه بود و در دوره های گوناگون به گونه هایی نمود یافت. از این مکتب در هنر نقاشی و سینما نیز استفاده شده است که در این مُقال به آن پرداخته نمی شود..
در شعر” اکسپرسونیست”، به جای وزن و نحو و ساختار معمول در شعر، تصاویر نمادین را محور اشعار خود قرار دادند. این مکتب رفته رفته با روی کار آمدن نازیست ها رو به افول گذاشته شد.

۱
یک ستاره سفید کاهش می دهد آواز مرگ را در شب ماه یولی
هم چون ناقوس مرگ در شب ماه یولی
و روی سقف ابرها

راه .راهِ خیسِ سایه ی دست ها
جستجو می کنند مادرم را
و من احساس می کنم زندگی عریان من
برخورد صریح اوست با وطنم
این گونه عریان نبود هرگز زندگی من
هرگز
زمانی را که پس می دهم
از زمانی که من پژمرده ام در پشتِ پایان ِ زندگی
غوطه ور میان جایگاه بعدی
و از تنهایی آغاز کردن
آه، خدای من
در کودکی های وحشی من
مادرم، وطن پشت سر گذاشته ام هست.
۲
می خواهم به سویم بازگردد درخشش از میان رفته ام
و بشکفد بی پاییزی روح من
اما شاید این خیلی دیر باشد
آه من می میرم در میان تان
همان جا که پنهانم می کردید در خود و با خود
به زنجیرم می کشیدند حیران و سرگردان
می خواهم از شما بگریزم و به خویشتن بازگردم.
۳
او کمربندی از مار و سیب بهشتی را روی گلاهش دارد
و من با اشتیاق وحشیانه ام به او می نگرم
آن گونه که خونم وحشیانه می جهد
و افق خونین نیز
سنگ قدیمی شجاعت آمیز
و پوسیده گی گونه های من
هر دو را قرار می دهند به درستی
و این بازی رقم خورده بود
چیزهایی مرموز و گنگ هم
که کم رنگ می کردند نگاه را
در افسانه ی حلقه های ما
و من فراموش می کردم خون حوا را
در بالای تمام صخره ی روحم
و می سوزاندم به سرخی، ماه شما را
و آن پسران نورسیده را که آرزوی شان را داشتم
و فلق می درخشید در پیچ و خم آسمان سُربی
و شکوفایی تبسم من نیز.
۴
گوش فرا می دهم تو را در انبوه شب
در تابوتی در اعماق فشرده گی خاک
چه می خواهی از من مرگ
قلب من سرخوش و بازیگوش است با تازه ترین صبح
و می رقصد در درخشش آفتابی روز
آه چه باید کنم در شهر مردگان
با این ستاره ی درخشان میان سینه ام ؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *