قصه‌گوی کوچک / مجید نفیسی

مجید نفیسی

قصه‌گوی کوچک
برای ستاره

در پنهانگاهی زاده شد
و به نه‌ماهگی از مرز گذشت.
او را کنار “جنگل سیاه” دیدم
و پنداشتم “شنل قرمزی”‌ست.
هر عصر که به جنگل می‌رفت
تا قصه‌ی تازه‌اش را بیابد
بر دو پای کوچکش
سنگینیِ مرد و زنی را میدیدم که از او
قصه‌ی ناتمام خود را می‌جستند.
از او می‌پرسیدم:
“قصه‌گوی کوچک!
چرا ترا ستاره نامیدند؟”
حرف نمی‌زد
نگاه نمی‌کرد
تنها می‌درخشید.

شانزدهم ژوئیه هزار‌و‌نهصد‌و‌هشتاد‌و‌شش

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *