چند شعر از خالد بایزیدی (دلیر)

خالد بایزیدی (دلیر)

چند شعر 

خواستند بوسه ای را به دار بیاویزند
گل سرخی برشانه های بهار
به زردی گرائید
چوبه ی داری از غمش
کمرش خم گشت
جنگلی اندوه و ماتم گرفت
بوسه نیز…
ازشوق دیدار«اناالحق»
حلاج وار لب تر می کرد
—–
شقایقی بانگ سرداد
صدا در زندان پیچید
و آنگاه جلاد!
طناب دار را آویخت
صدا درمیان رعب و وحشت جلادان
طنین انداز شد
و شقایق ها برطنابهای دار روئیدند
—-

این تک درخت
از چه شکوفه نمی زند
بگمانم
آن مرد اعدامی
بر چوبه ی دارش
شکوفه هایش را با خود برده
—-
کبوتری
درمیدان جوخه های اعدام
صلح را
به تصویر می کشید
مرد اعدامی
غرق درخون
واپسین نگاه صلح اش را
به کبوتر سپید می سپرد
—–

مرد اعدامی
به این می اندیشید
که بعد از مرگ اش
فرزنداش ازچوبه دارش
آیا اسلحه ای خواهد ساخت؟
—–

مردی که می خواستند
اعدام اش کنند
ساعت اش را با غروب
میزان می کرد
—-

کبوتران را کشتند
من به حال آسمان گریستم
که این آسمان نیلگون
چگونه پرواز این کبوتران را
ازخاطره آبی اش برمی دارد

چوبه ی دارمرد اعدامی
سرانجام
در بهارپر از شکوفه روئید
—–

کودکی!
بامداد رنگی
آسمان رسم می کرد
برای پدر
که درطرح رهایی
به بند…
افتاده بود
——

برچوبه دار
آنقدر
به خورشید نگاه کرد
تا خورشید
با نگاهی غمناک
بالای سرش
به نماز ایستاد
—–

دیشب
چه صمیمانه مرگ
دورکمرم را گرفته بود
و با من تانگو می رقصید
و من مست «می» عشق
و او چون باران
بی مقدمه مرا می بوسید
و حاضران سرشار از رشک
نگاهمان می کردند!
—-

وقتی که همدیگر را می بوسیم
در یک سوی از ایران
به اسم:خاوران
هزاران عاشق پیشه را
مدفون در خاک می کنند
و به حجم پرواز یک کبوتر!
آسمان را مسدود
آه..! در چه زمانه ای عاشق شده ایم
و بایدکبوترعشق مان را
درین آسمان به پروازدرآوریم؟!
—–

مرگ عشق
اینک عشق درتابوت سرد و بی جان جهان
با چشمان لیلایش آرمیده
و مجنون بی غیرت ترین مردهاست
من مجبورم
شاعر یاغی این جهان باشم
—–

کوردلان هرشب هنگام
خورشید را
درفاصله های کوتاه
به سلاخی می فرستند
غافل که سپیده دم
برگستره ی عالم طلوع می کند
—-

جلادان هرشب
ستاره ای را می کشند
اما نمی دانند
که آسمان هرشب
غرق ستاره است
—-

خفاش را
اندوهی است
روشنایی صبح
برگلوبند خورشید
—-

مرد اعدامی
از چوبه ی دارش
درختی سبز را…
در همه فصول می خواست
—-

درباغچه ای گلها
یکی یکی به زمین افتادند
تنها گلی به جامانده بود
گلی که مادری
برای مزارفرزندشهیدش می خواست
—-

گلی به زمین افتاد
باد او را به جایی برد
که مادری
فرزند شهیدش را
داشت دفن می کرد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *