کاتب سرد، …/ چهار شعر از / کتایون آذرلی

کاتب سرد

انگار عمریست که کسی لعنتم کرده است
و من غم امروز را همین امروز می خورم
و فردا وامی نهم به عصر کاتب سرد
می خواستم بقیه را چشم بسته بنویسم
چشم بسته بگویم
که صحنه آغاز شد
که رای تحریره گردید
که حکم صادر شد
و در جایگاه این من بودم که محو می شدم در ذره. ذره ی تبعید.

 

شط پر خروش سایه ها

بی شتاب و خاموش در گذرند ثدقیقه ها و ثانیه ها
با گام هایی سرد و سنگین
آه همیشه می خندم
می خندم حتی در خواب
آن گاه که صدای گام هایت می پیچد در دالان
می دانم که بازخواهی گشت، سپیده دمی دیگر
به ستیزه بر خواهی خاست با آفاق تیره ام هم چون ریزش آبشاری
روزی که در گذر جاده، غمگنانه یکدیگر را یافتیم
سرنوشتم را به دست های پریده رنگ تو سپردم
و مرا رهاوردی عظیم تر از این نبود برای بخشیدن به تو
روح من و روح تو
در برابر یکدیگر آسمان و دریا را ماننده اند
و در میان آن ها در گذر است هم چون سایه ی پروازی در شط پر خروش
دست های پریده رنگت را بر من ببخشا
میان طوفان و باد
مرگ و زندگی.

 

وصف ناپذیر

غزیبانه می میرم، نه از فرط زیستن
نه ازفرط عشق ورزیدن
و نه حتی از فرط مردن
می میرم از هجوم اندیشه ای گنگ

هرگز آیا چشیده ای دردی جانفرسای اندیشه ای سهمگین را
سایه افکنده بر هستی ات
کاهنده ی جان و روانت
اما سخت کاهل هم چون دملی نارس؟
هرگز آیا تاب آورده ای سوسوی ستاره ای کم فروغ را
هم چون شمعی نیمه جان در اندرونت
بی شعاعی از نور، اما سخت سوزنده و پر لهیب؟
اوج شهامت است
آبستن از این بذر شوم
هم چون نیشی زهر آگین فرو رفته در جانت
هلاکت بار و مصیبت زا
اما یک روز از ریشه برخواهی کند آن را
و گلی خواهی یافت سرخ
آه آری
دیری نخواهد پائید که میان دو دستت خواهی گرفت سر خدا را.

ظلمات
غرق می شوم در ظلمات تابناکِ شگفت انگیز این جنگل
ستاره ای بسان شبحی سایه می افکند بر زندگی ام
و همچون پروانه ای با بال هایی طلایی، گرد من به پرواز در می آید
و یا شاید این منم که جذب هاله ی نور اویم
نمی دانم
ظلمات شگفت انگیز این جنگل تیره می گرداند جهانم را
ای شبح ستاره گون که با تو بر می خیزم و می خوابم
به من ببخش روشنایی ات را و جهان را از چشم من پنهان کن.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *