آن جا زمین بود، …/ سه شعر از پل سلان / ترجمه‌ی زلما بهادر

پل سلان

ترجمه‌ی زلما بهادر

 

“آن جا زمین بود”

خاک روی شان بود و
خاک روی شان بود و
هنوز خاک روی شان بود
آن ها حفر می کردند
می کندند
و می کندند
و همین طور
روزشان می گذشت و
شب شان نیز
و خدا را نمی پرستیدند
آن طور که شنیده بودند
چه کسی این را می خواست
و آن چنان که شنیده بودند
چه کسی این را می دانست ؟
پس همچنان می کندند و
چیز دیگری نمی شنیدند

عاقل نشدند
آوازی نساختند
به زبان خودشان فکر نکردند
آن ها می کندند که
سکوتی برقرار شد و
طوفانی فرا رسید
و اقیانوسی به آن جا آمد
من حفر می کنم
تو حفر می کنی و
آن کرم حفر می کند

آن جا آوازی
می خواند :
آن ها حفر می کنند
نه بعضی ها
نه کسی
نه هیچ کس
نه تو
به کجا جاری می شود آن ؟
به هیچ جا ختم نمی شود ؟
آی تو
حفر می کنی
و من حفر می کنم
و حفر می کنم از میان تو
و از روی انگشتان مان
حلقه ای بلند می شود

…………………………………………………………..

” فوگ مرگ “

شیر سیاه بامدادی
که می نوشیم آن را
در غروب
در ظهر
در صبح
ما می نوشیم آن را در شب
و در نسیمی ملایم
قبری حفر می کنیم
جایی که یک نفر
آزادانه دراز می کشد
مردی در خانه ای زندگی می کند
او با مارها بازی می کند
او می نویسد
می نویسد وقتی که تاریکی
می بارد بر آلمان

گیسوان طلائی ات مارگاریت

او می نویسد
و آن سوی درها گام بر می دارد
ستاره ها می درخشند
و او گردان اش را با سوت فرا می خواند
یهودیان اش را با سوت فرا می خواند
تا در خاک، قبری حفر کنند
ما را فرمان می دهد
تا بنوازیم برای رقصیدن

شیر سیاه بامدادی
ما می نوشیم تو را در شب
می نوشیم ات در صبح
در ظهر
می نوشیم ات در غروب
می نوشیم و
می نوشیم تو را

مردی در خانه ای زندگی می کند
او بازی می کند با مارها
و می نویسد
او می نویسد وقتی که
تاریکی می بارد بر آلمان

گیسوان طلایی ات مارگاریت
گیسوان خاکستری ات سولامیت

ما در نسیمی ملایم
قبری حفر می کنیم
جایی که یک نفر آزادانه دراز می کشد

او فریاد می زند
با شما هستم
زمین را با بیل های تان
عمیق تر بکنید

حالا می خوانند و می نوازند دیگران
او چنگ می زند بر سگک کمربندش
و آن را می پیچاند

چشمانش آبی اند
داد می زند
عمیق تر زمین را حفر کنید
با بیل های تان
و دیگران
می نوازند برای رقص

شیر سیاه بامدادی
ما می نوشیم ات در شب
می نوشیم ات در ظهر
در صبح
ما می نوشیم ات در غروب
می نوشیم و
می نوشیم تو را

مردی در خانه ای زندگی می کند

گیسوان طلایی ات مارگاریت
گیسوان خاکستری ات سولامیت

او با مارها بازی می کند و
فریاد می زند
با مرگ ملایم تر بازی کنید
مرگ اربابی آلمانی ست
حالا او
تاریک تر داد می زند
بنوازید بر سازهای تان
تا بعد دود شده و
به هوا برخیزید
و آن وقت
قبری در میان ابرها خواهید داشت

جایی که یک نفر آزادانه دراز می کشد

شیر سیاه بامدادی
ما می نوشیم تو را در شب
می نوشیم ات در ظهر

مرگ اربابی آلمانی ست

ما می نوشیم ات در غروب
و در صبح
ما می نوشیم و می نوشیم تو را

مرگ اربابی آلمانی ست
چشمانش آبی اند
او شلیک می کند سمت تو
با گلوله های سربی تفنگ اش
هدف گیری اش درست است
خطا نمی رود تیرش
مردی در خانه ای زندگی می کند

گیسوان طلایی ات مارگاریت

او سپاه اش را روی ما می چیند
و به ما قبری می بخشد در هوا

او با مارها بازی می کند
و با افکار پوچ اش
خیال می کند
مرگ اربابی ست آلمانی

گیسوان طلایی ات مارگاریت
گیسوان خاکستری ات سولامیت

 

…………………………………….

نیایش سه روز آخر عید پاک…

ای خداوند
ما نزدیکیم!
در دسترس و قرب تو
قابل لمس
حالا ببین
چنگ خورده و خراش آلود
چنان که گویی
بدن های ما
پیکر تو بودند
ای خداوند

پروردگارا
دعا کن پروردگارا
دعا کن برای ما
ما نزدیکیم

آشفته و منحرف از باد
به آن جا رفتیم
رفتیم و خم شدیم روی گودالی خالی
تا سیراب شویم
سیراب شویم
به آن جا رفتیم پروردگارا
و آن جا خون بود
تمام آن چه که از تو جاری شده بود پروردگارا
ای خداوند
آن چه که می درخشید
و تصویرت را
در قاب چشمان ما می افکند
پروردگارا
ای خداوند

چشمان ما
و دهان های ما
باز هستند
و باز چشمان ما
و دهان های ما
باز هستند
و خالی
خالی پروردگارا
مست کرده ایم ای خداوند
از خون و پرتویی که در خون تو بود پروردگارا
ای خداوند
دعا کن
دعا کن پروردگارا
ما نزدیکیم
نزدیک تر…

#پل_سلان

برگردان : #زلما_بهادر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *