اگر شب برود ، من برایت از آن زن می گویم / کتایون آذرلی

کتایون آذرلی

اگر شب برود ، من برایت از آن زن می گویم

بخشی از مقدمه کتاب شعر ضمیر اول شخص

باد شمال که اغلب شبها مى وزد و فرقی هم ندارد که در جوﻻی توت فرنگی ها باشیم یا در نوامبر قارچ های سفید، در اکتبر طﻼیِى برگ ریزان باشیم یا در آوریِل بارانهای نا به هنگام، همواره و همیشه مىوزند و زنگوله های بادی را به رقص مىآورند، زنگوله های بادی که آویخته به دیوار پنچره اتاق کارم است و نوای خوش بازی نور و باد را برایم مﻬیا مى سازند. در جوار همین صدا و همان بادها بود که به او، به تو، به ما، به خودم اندیشیدم و به این هیاهو که در میانه افتاده بود. پس سرودم هر آن چه را که بر دل و اندیشه ام سایه مىا نداخت. سایه های سیاه و هولآور که از زمانه ای بس َوّهم آور حکایت داشتند، از سناریوهای سیاه نوشته شده و بر روی کار آمده سخن داشتند، از دستهای پشت پرده حرف مى زدند، از دسیسه ها مى گفتند، از حکایت درخت و داس و دار روایت داشتند، از دستى که گرفته و از آن رودست خورده، مى گفتند، و گاه اگر مجالى بود از طعم چای داغ و عطر ناِب نعناع و آن خوابهای شیرین نیمروزی حرفى به میان مى آمد. دور از غوغای مﻼ ل آور و دروغ آ میز بیرون و همین زندگى، سر در درون خود و در اتاقم فرو بردم، آفریدم و آفرینش در اقیانوسى از “شب” غرق شده بود اتاقم، این چهار دیوار آلوده به رمز و راز و به غبار نشسته ی بیست سال در تبعید زیستن، مرا در شبى طوﻻنى که گویى بر سر عالم نشسته و از آن نیز برنخواهد خاست، در میانه ی خویش پناه داد تا بستر سفید کاغذ را بگسترانم و در آن عشوه سازی ها کنم. در شبى طوﻻنى که گویى فردایى نداشت. نه دیروزی بود و نه فردایى، و من هم چون شبحى که در شبهای ویرانه ای نومید، قبرستانهای عزادار، شهرهای آلوده و عفن، سراسیمه و هراسان همه جا را پرسه زنان زندگى کردم. رویای گیج و گنگى بر روی همه چیز حریری از افسانه کشیده بود، افسانهای شوم و سیاه. افسانه ی “شب”.
٣ …و من بیست سال در “شب” زندگى کردم و از روز سخن گفتم، ودر ستایش خورشید سرودم. سایه های سیاه از نهاانگاه های خویش بیرون مى آمدند و از عمق شب، سوی من مىشتافتند و با چشمانى که برق حسرت و کنجکاوی از ان می تراوید، به من خیره مى شدند و تا خوبتر بشنوند، گرداگرد مرا تنگ در حلقه ای از خویش مى گرفتند و من دلکش ترین سرودهایم را در وصف روز و خورشید مى سرودم. من از روز مى نوشتم و “شب”، با حضورش سروده هایم را خط مى زد. پاره مى کرد و به باد مى داد. سایه های سیاه شب، هم چون کودکانى کنجکاو که به افسانه ای باور نکردنى گوش فرامى دادند، و در حالى که تصوری از آن چه من مى سرودم، نداشتند غرق سکوت و جذبه ای خاموشى آور مى شدند و من این ُچنین “شب” را در “تبعید” گذراندم. و من این چنین پناهى در “شب” داشتم. و من “اسم شب” داشتم. اما هرگز شب نشدم و خود را همواره در آن غریب یافتم. سالها آمدند و گذشتند و من هم چنان در شب ماندم. سالهایى که هر کدام سى صد و شصت و پنچ شب بود و شب اندر شب، کولبار سنگین و هولآور تبعید را بر شانه هایم داشتم. شبها در شبها خیمه زده بودند، خیمه گاهی بزرگ و سیاه و هول انگیز که درونش سرد و متروک بود و جز بادهای وحشت که دیوانه وار و انتقام جویانه به هر سو سر مى کشیدند، گویى فراری محکومى را مى جستند که منم، صدایى بر نمى خواست.
بادهای وحشت و سیاهى، مرا مى جستند و نمى یافتند. من به شب پناه برده بودم. من به سایه های ُهول و غارهای انزوا، به صحراهای سکوت و بیشه های اندوه پناه برده بودم. به شب گریخته بودم.
من دو از چشم بادهای خشمگین وحشت که همواره در تعقیبم بودند،خفته در سردی آغوش پُر آرامش یاًس، از”یقینى ،سیاه برخوردار بودم. از “آرامشى سرد” سرشار بودم. سرد و سیاه بود ِ اما آرامش یقین بود. سرد و سیاه بود، اما بىی تابِى “انتظار” را نداشت. سرد و سیاه بود، اما یقین بود و آرامش بود و آسودگى بود. و روح من که تاب بىقراری ندارد، دلم تاب انتظار را. منى که چشمانم همواره، چون دو کودِک مادر گم کرده، سراسیمه و هراسان به هر سو مى دوند و آرام ندارند، نمىتوانم به در خیره بمانم، نمى توانم بر سِر راهى بنشینم تا مِن “من” از راه برسد. تا انتظارم پایان بگیرد. منى که همواره بیم آن دارم که طغیان های بیم ناک روح دردمند و تن مجروحم را به دردی دوباره آجین سازد و درهم شکند. منى که همواره احساس کردم از کناره های “خودم” لبریز مى شوم، سر مىروم، و مى یابم که از “خودم” بزرگتر مى رویم، جامه ی کوتاه خویشتنم. پیراهن تنگ حوصله ی خودم، کفشم، که پایم را مى زند. من که حس مى کنم در “خود” نمى گنجم. “منم” را با چه دستپاچگى با “خودم” مدارا مى کنم. سر مى کنم و اغلب تلاشم مذبوحانه مى شود و آن منم سرکشى مى کند و ناخشنودی به راه مىاندازد. منى که خودم را، همان ضمیر اول شخصم را هم چون پارهای آتش در دست خود نگه داشته ام ـ از این دست به آن دست. از آن دست به این دستش مى کنم و همواره از سوزش خویش مى نالم، منى که نمى دانم با ضمیر اول شخصم چه کنم؟ چگونه کنار آیم؟ چگونه با خویش سامان گیریم؟ چگونه با خودم خو کنم؟ خودم بسم باشد. آری منى که این چنین “خودم” را، جز با یقین، جز با آرامش، جز با آسودهگى نومیدوار، نتوانستم رامش کنم، چگونه مى توانم بمانم؟
هر چند اگر سیاه و سرد باشد، آرامش سرد و آسودهگى نومید، اما به هر حال یقین و آسودهگى و آرامش است. نه آرامش و سردی و نومیدی مرداب، که آرامش دریا را پس از طوفان مى مانم. من هم چون دریای طوفان زده ام که آرامش را مى جوید و از آسودهگى سخن مى گوید. و این دو هرگز با هم یکسان و یکى نیست؛ آرامش برای مرداب با آرامش برای طوفان یکى نیست. هیچ چیز با هیچ چیز یکى نیست. “شب” همه چیز را با همه یکى مى کند. یکى مى نماید. “شب” مرا با دیگران یکى مى کند. مرداب و دریا را “شب” یکى مى کند. آرامش و نومیدی و آسودهگى مرداب و دریا را “شب” یکى مى کند. “شب” یکسان مى سازد فاصله هایى را که با سه نقطه چین ُپر مى شوند. این ها همه کار “شب” است. و تو بگذار “شب” برود. شب برود. شب برود. آه اگر شب برود من برایت از زنى مى گویم که پشت این پنچره ها هنوز به انتظار است. همان که حس مى کند زمین متروک شده است و شهر خالى . همان که بتش را آشوریان بردند و بتخانه اش را ویران کردند. از همان که سردی غربت به وحشت افتاده و از هراس این خلوِت سرد گریخته و به “خودش” پناه آورده؛ همان خودی که ضمیر اول شخص اوست و اکنون در او سر زده است. خودی که کشف کرده و با چهره ای صمیمى و راستین، ماًنوس و آشنا شده است ً . خوِد خودش هست و سخن ُاوپانیشادها درست بود که مى گفت؛ “در بیرون خبری نیست” هر که به بیرون چشم بدوزد در انتظار خواهد ماند. بیرون شب است و تاریکى. بیرون ظلمات است و بوران، و بودا راست تر مى گفت که نیروانا در درون است نیروانا همین “من” است که آن زن دیرگاهىست آن را در “خود” مى فشارد، به آغوش مى گیرد و آن را از میان انبوهى از “من”هایش یافته است. همین که خودِ خود اوست. ِ همین که خود اش را از آﻻیش ها زدوده، و استخراجش کرده است، و آن سکوت که همه را به وحشت انداخته و به بدگمانى رسانده، از همین است که او با منش در گفتگوست بگذار شب برود تا من از زنى برایت بگویم که ایستاده پشت پنچره ها، خیره به شب که ردای سیاهش را بر همه چیز و همه جا کشیده و در زیر سایه مﻬیب آن همگان آرام گرفته اند و جهان از وحشت شب خاموش مى شد و او سنگینى و خصومت و سنگدلى شب را بر سینه و روح خویش به سختى احساس مى کرد و از اندوه بی ىطاقت مى شد و دلش سخت مى گرفت. در زیر سایه های موهوم هول انگیز ویرانه ها، برج های خاموش، بیراهه های متروک و بستر تاریک و بلند رودخانه ها، از نﻬانگاه شب سر برداشته بود، آوای محزونى زیر لب زمزمه مى کرد؛ آهسته، آن چنان که گوش های شب نشنوند؛ نرم، آن چنان که آنهایى که در دامن شب به خوابى خوش فرو رفته اند بیدار نگردند. آوایش چنان غریب و حسرت آلود بود که به ترانها ی غمگین مى مانست که در خانه ی دور افتاده خویش، کنار پنچره نیمه باز اتاقش نشسته و مى خواند و چشم به راه کسى بود که هرگز نخواهد آمد. بگذار “شب” برود من برایت از آن زن خواهم گفت… آه اگر “شب” برود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *