«تنهایی پر هیاهو / اثر بهومیل هرابال / ترجمه‌ی پرویز دوائی / منتقد: کتایون آذرلی

“تنهایی پر هیاهو”
اثر:بهومیل هرابال
ترجمه پرویز دوائی
و بازگشایی مفهوم ” تنهایی” از منظر فلسفی و روان شناسی
منتقد: کتایون آذرلی

نخست این که:
“بهومیل هرابال” در سال ۱۹۱۴ در سرزمین چک به دنیا آمد. دانشگاه حقوق را گذراند و دکترای حقوق را گرفت. اما هرگز در این زمینه به فعالیت شغلی نپرداخت و جای آن به خرده کاری هایی جنون آمیز، هم چون دستفروش دوره گرد اسباب بازی، کارگر راه آهن، مسئول خط و راهنمایی قطارها پرداخت. پس از یک صانحه و تحمل جراحتی سنگین در این شغل،به جمع آوری و بسته بندی کاغذهای باطله پرداخت که موضوع این رمان است.
او که همه ی عمر نویسنده ای پر کار و توقف ناپذیر بود، نویسنده ای به اصطلاح “برای کشو میز” نام گرفت.اما این توصیف دقیقی برای او نیست. زیرا آثار او به صورت دست نویس و زیر زمینی بین دوستان و خوانندگانش توزیع می شد.
در سال ۱۹۶۹ هجوم قوای پیمان ورشو به خاک چکساواکی به عمر فضای باز، مشهور به بهار پراک، خاتمه داد و هرابال ممنوع القلم شد. در همین دوران تا سال ۱۹۷۵ او بهترین آثار خود را نوشت و آفرید. “تنهایی پر هیاهو” یکی از این آثار است.
در این خلال تمام آثار ممنوع شده ی او نه فقط به شکل”سامیزدات” در داخل کشور، بل که در خارج نیز، در سازمان انتشاراتی ۶۸ در کانادا، چاپ و توزیع می شد.
در سال ۱۹۷۵ به آثار او اجازه ی چاپ و انتشار دادند.
زندگی او در میان خوانندگانش بدل به یک بت و راز شد و در میان تمام نویسندگان این سرزمین هیچ نویسنده ای هم چون او قادر نبود با زندگی و حرف ها و عشق مردم این مملکت در سطوح مختلف عجین شود و دست بر نبض هستی مردمش بگذارد.
“تنهایی پر هیاهو” به عنوان دومین اثر متمایز ادبیات نیمه ی قرن بیستم سرزمین چک برگزیده شد.
او بسیار نوشت و مجموعه آثارش که حاوی گزارش، رمان، داستان، و شعر بود بالغ بر ۱۹ اثر می باشد.
“بهومیل هرابال” در سال ۱۹۹۷ از طبقه پنچم اتاقش در بیمارستانی به زیر افتاد یا به زیر پرید. کسی به درستی نمی داند. اما به قول خودش؛ رفت تا به کبوترها دانه بریزد.


در “تنهایی پر هیاهو” کتاب ها را می سوزانند. خمیر می کنند ، “چون اگر کتاب ها حرفی برای گفتن و ارزشی داشته باشند، در کار سوختن فقط از آن خنده ای آرام شنیده می شود. از آن گذشته وقتی چشمان مان به کتاب درست و حسابی می افتد و کلمات چاپ شده را کنار می زنیم از متن، چیزی جز اندیشه های مجرد باقی نمی ماند. اندیشه هایی که در هوا جریان و سیلان دارند.
“نه آسمان عاطفه دارد و نه انسان. نه این که انسان نخواهد بی عاطفه باشد، ولی وجود عاطفه در او خلاف عقل سلیم است”ص۳
و بعد نخستین جمله اش را هم چون پیشگویی “هومر”واره ای می خوانیم:
“کتاب به من لذت انهدام را آموخته است.”ص۴
و تنهایی منهدم کننده است. بیرون و درون را با خود یکی می سازد و هر چه بیشتر پیش رویم او بزرگ تر و عمیق تر می شود.
و فقط او می داند در اعماق پیکر هر بسته بندی کاغذ باطله، یک”فاوست” یا “هاپیریون” فرو خفته. له شده در زیر توده ای از پاکت های باطله.
و بعد این که ” به همین دلیل این همه آبجو می نوشم که بتوانم آینده را بهتر ببینم. چون من در هر بسته بندی کاغذ، یک یادگاری ذی قیمت دفن می کنم.تابوت کوچک کودکی.
و من مثل حضرت آدم در میان خلنگزارها، در خودم جمع می شوم، کتابی را برمی دارم و چشم هایم را با هراس به درون دنیایی سوای جهان اطراف خودم باز می شود، چون وقتی شروع به خواندن کتابی می کنم به عالم دیگری فرو می روم. در متن غرق می شوم.خودم هم حیرت می کنم و باید اعتراف کنم که واقعا در عالم رویا بوده ام. در دنیایی زیباتر، در قلب حقیقت.” ص۷
“من فقط جسماً تنها هستم، تا بتوانم در تنهایی ای بسر ببرم که ساکنانش اندیشه ها هستند. چون من یک آدم بی کله ی ازلی ـ ابدی هستم و انگار که ازل و ابد از آدم هایی مثل من چندان بدشان نمی آید.” ص ۹
“مادرم که مُرد در درونم گریه کردم، ولی حتی قطره اشکی هم نریختم. از محل مرده سوزخانه، چشمم به دودکش افتاد که دود می کرد. مادرم نرم و زیبا راهی ِ آسمان ها بود”ص۱۳
“ایستاده ام ودارم کاغذ باطله روی هم می کوبم و عدل پشت عدل، بسته ی کاغذ درست می کنم. در قلب هر عدل کاغذ، کتابی را که صفحه ای در زیباترین قسمتش را گشوده ام دفن می کنم.”ص ۳۳
رمان در بی زمانی آغاز می شود و در بی زمانی هم پایان می گیرد.روای از پند و اندرزهای تمام منجیان عالم بشریت فقط کلام یک زن را به گوش می گیرد. او مسیح را چون مارپیچی می بیند و لائوتسه را چون دایره ای بسته. و همه در وجود آن زن خلاصه شده است. مسیح آکنده از وضعیت های دراماتیک است و لائوتسه غرق در تعمقی خاموش در لاینحل بودن و گرفتار در تناقض های اخلاقی. و او مغرور و متفکر.
و فقط آن زن، آن زن حقیقت را در مچ خود فشرده بود. به همه می خندید. به مفاهیم و معانی ها. خودش را جدی نمی گرفت. اما جدی ترین حقایق را می گفت؛شرم خودت را بشناس و غرورت را حفظ کن.
و صبح پله های هتل را به پایین طی کرد. دفتر فضائل او را بست و هم چون راهبی که خدایش طردش کرده است از او دور شد.
آن زن او را به قربانگاه خویش برد، به بسترش. به معبد تنش.
او در آن زن، مظهر مجسم خون آلوده ی همه ی رمز و نمادهای مسیح را دید. لائوتسه را که پیچیده در کفن، به الواری نخراشیده اشاره می کرد. مسیح را دید که چه جوان است و برازنده و جذاب و لائوتسه را که پیر و مجرد و اسیر. مسیح را در تنش مَّد دریا دید و لائوتسه را جزر آب. همه ی تناقض ها و یکپارچه گی ها و زیبایی ها و شهوت های معصومانی و نیازهای اهورایی ، همه و همه درآن زن خلاصه شده بود.
“و بعد تمام آن کتاب هایی که بهشان سوگند خورده بود، تمام آرمان ها، در آن لحظه ی نیاز، حتی یک عبارتش به کمکش نشتافتند”ص۹۱
و دوم این که:
من هر آن چه را که گمان می بردم در باره ی “تنهایی” می دانم خلافش از آب به در آمد. گمان می بردم زن ها تنهاتر از مردهایند.آدم هایی که احساس تنهایی می کنند منزوی تر از بقیه اند. فکر می کردم افزایش چشمگیر آن هایی که در خانه های مجرد زندگی می کنند، قطعاً تاًثیرچشمگیری بر شمار آدم هایی که احساس تنهایی می کنند دارند. فکر می کردم رسانه های اجتماعی چون جایگزین معاشرت های عادی شده اند آدم ها را تنهاتر کرده اند و البته فکر می کردم احساس تنهایی را، با آن که پدیده ای ذهنی است ، در بستر محیط اجتماعی بهتر می توان درک کرد.
“تنهایی” یک پدیده ی عام بشری است. و گمان نمی کنم نیازی باشد من در این جا به وصف احساس تنهایی بپردازم. این احساسی است که همگی مان از کودکی با آن آشنا هستیم. و بعد این که “عشق” بهایی دارد که همواره باید بپردازیم، و “تنهایی” بخشی از این تنهایی ست. همه ی ما که دل در گرو مهر کس یا کسانی داریم، وقتی دیگر آن کس یا کسان نیستند، (چه جسماً تنهامان گذاشته باشند، چه از نظر روحی و عاطفی) احساس تنهایی می کنیم. البته می توانیم خودمان را از چنین گزندی در امان نگه داریم ـ بدین ترتیب که هیچ پیوند عاطفی نزدیکی با هیچ کس برقرار نکنیم.
“تنهایی” ما را به نحوی معنادار و اثربخش از دیگران جدا نگه می دارد. اما درست به همین ترتیب ما را از خودمان هم جدا می اندازد. از آن جنبه هایی از وجود خودمان که فقط در ارتباط و پیوند با دیگران است که هستی می یابد و رشد می کند.
و بعد این که در خلوت و انزوا به هر چیزی می توان دست یافت غیر از شخصیت! اما به واقع، غیر از شخصیت، چیزهای دیگری هم هستند که در تنهایی نمی توان به آن ها دست یافت. اساساً در خلوت و انزوا نمی شود “انسان” شد. انسانیت ما حاصل ارتباطات ما با دیگران و تجربیات ما به همراه آن هاست. و درست زمانی که به آگاهی تمام دست می یابیم “تنهایی” را کشف می کنیم. ما از نظر جسمی، احساسی، و فکری نیازمند دیگرانیم. اگر قرار است اصلاً بتوانیم چیزی را بشناسیم، حتی خودمان را، نیازمند دیگرانیم.
بگذارید پا را یک قدم پیش تر بگذاریم: ما نیازمندیم که دیگران نیازمندمان باشند.
ترانه های بسیاری در وصف تنهایی سروده شده است . اما ظاهرآً هیچ یک از آن ها به اندازه ی ترانه ی “تنهایی و دیگر هیچ All is Ioneliness”، با آن اندوه مکرر و خردکننده اش، به عمق و ذات تنهایی راه نیافته است. این ترانه در اصل از هنرمند نابینای بی خانمان نیویورکی، مونداک (۱۹۱۶ ـ ۱۹۹۹) است. ترانه را نشسته بر راه پله ای در منهتن این کلان شهر و زندگی مدرن سروده است!
یک نمونه این نوع تنهایی را می توان در جهان سینما، در فیلم راننده ی تاکسی “مارتین اسکورسیزی” یافت. قهرمان فیلم، “تراویس بیکل” در جاییی از فیلم می گوید:” تنهایی توی کل زندگیم همیشه و همه جا دنبالم کرده. توی بارها، توی ماشین ها، توی پیاده روها،توی فروشگاه ها، همه جا، هیچ جا ازش خلاصی نداشتم. من همون آدم تنهای خدا هستم”
مضمون تنهایی را می توان به کرات در متون مقدس، در مزامیر داوود و شِکوه های او یافت و یگانه پیامبری که هرگز و هیچگاه از تنهایی شِکوه نداشت و شکوه هم نبرد فقط محمد بود. او نه در زمین تنها بود و نه در آسمان!
بگذریم.
یک دو گانه گی یا تضاد ، یک پارادوکس در وجود ما هست که ما را، هم به سوی دیگران می کشاند، چون نیازمندشان هستیم و هم ما را پس می راند چون نیازمند حفظ فاصله از دیگران هستیم و می خواهیم به حال خودمان باشیم. “کانت” با تعبیر زیبایی” معاشرت طلبی غیر اجتماعی” این نکته را به خوبی بیان کرده است.
“تنهایی” ، “خلوت گزینی”، “گوشه گیری” مترادف های دقیقی نیستند. شاید پیش ترها این لغات در یک معنا به کار گرفته می شدند. امروزه اما نه از منظر روان شناسی و نه از دیگاه فلسفی چنین نیست. آدمی ممکن است با خویشتن خویش بیگانه شود بی آن که متوجه آن باشد، ولی تنهایی چنین نیست. چون تنهاییی نوعی احساس رنج و درد است که بر اثر اختلال در روابط فرد با دیگران حاصل می شود. حسرت و اشتیاق نوعی آرزومندی برای غلبه بر فاصله ی جسمی و روحی میان فرد و دیگرانی است که فرد به آن ها علاقمند است.
و سوم این که:
آدم ها برای این به “تنهایی” فکر می کنند که همگی تجربه ی دست اولی از آن دارند. اما این تجربه های دست اول خیلی اوقات چندان به کار نمی آیند. مثلا وقتی می خواهیم علت های تنهایی و احساس تنهایی را درک کنیم. افراد نه تنها نمی توانند از تجربه ی خودشان در این زمینه راجع به دیگران دست به نتیجه گیری بزنند.، بل که غالباً حتی درک درستی از تجربه ی خودشان هم ندارند.
نخستین باری که واژه ی “تنهایی” در مکتوبی در زبان انگلیسی آمده است در نمایشنامه ی “کوریولانوس” شکسپیر است که تنها بودنی مفرط را نشان می دهد. به همین دلیل ممکن است فکر کنید که تنهاییی تا حد زیادی مترادف تنها بودن است و در واقع هم چنین فکری در میان ما شایع است که افرادی که احساس تنهایی می کنند تنهاترند . اما چنان چه خواهیم دید تنهایی چه از نظر منطقی چه از نظر تجربی، ربطی به تنها بودن ندارد.آن چه درباره ی تنهایی مهم است شمار افرادی نیست که دور و برمان هستند. بل که احساسی است که فرد از رابطه اش با دیگری یا دیگران دارد.
در یکی از نظریه های شناختی اجتماعی ِ تنهایی این نظر طرح شده است که تنهایی معلول حساسیت بیشتر نسبت به تهدیدهای اجتماعی است (۱)
زندگی کردن در دنیایی که بود و نبود ما در آن مطلقاً برای هیچ کس هیچ اهمیتی نداشته باشد غیر قابل تحمل است. همان گونه که مرد زیر زمینی داستایفسکی می نویسد: ” آن وقت ها بیست و چهار سال بیشتر نداشتم. حتی همان موقع هم زندگی ام تیره و تار، نابسامان و آکنده از تنهایی وحشیانه ای بود.(۲)

در پژوهش های مربوط به بهزیستی روحی و روانی، دوست و شریک زندگی بسیار مهم تر از ثروت و شهرت به حساب می آید و این انزوا اجتماعی تاثیر بسزایی بر روح و روان و هم بر سلامت جسم دارد.”آدام اسمیت” می نویسد:” وحشت از تنهایی ما را وا می دارد به دنبال آدم های دیگر بگردیم. حتی زمانی که مثلاً شرم زده ایم و دلمان می خواهد از نگاه داوری کننده ی دیگران بگریزیم. و بعد تاًکید می کند ؛ آن هایی که در تنهایی بار آمده اند هرگز نمی توانند خودشان را بشناسند.
و چهارم: شکل های تنهایی است.
می توان میان سه نوع تنهایی ـ تنهایی مزمن، تنهایی موقعیتی، و تنهایی گذرا فرق گذاشت.
“تنهایی مزمن” وضعیتی ست که در آن فرد ِ گرفتارِ تنهایی از این که روابط کافی با دیگران ندارد دائماً رنج می برند.
“تنهایی موقعیتی” بر اساس تغییرهایی در زندگی پدید می آید. نظیر مرگ یکی از عزیزان و یا زمانی که رابطه ای عاشقانه پایان می گیرد.نگاهی گذرا به این نوع از تنهایی را می توان در کتاب خاطرات “عزای رولان بارت” یافت.
“تنهایی گذرا” هر لحظه می تواند سراغ مان بیاید، چه زمانی که در یک میهمانی شلوغ هستیم چه وقتی که در خانه تنهاییم.
“تنهاییی موقعیتی”، حادتر از “تنهایی مزمن” است. چون نتیجه ی آشوبی است ناگهانی در زندگی و همراه با تجربه ی از دست دادن. تنهاییی موقعیتی مربوط به علل و عوامل بیرونی است . به عکس، تنهایی مزمن ریشه در خویشتن خودمان دارد. چون هر تغییری در شرایط بیرونی تاًثیر چندانی بر این احساس نمی گذارد. برای همین شاید بتوان میان تنهایی برون زاد و تنهایی درون زاد، بسته به این که علت اصلی احساس تنهایی در درون خود فرد باشد یا در محیط بیرونی، قائل به تفاوت شد. البته غالباً دشوار می توان معین کرد که احساس تنهایی تا چه میزان درون زاد و تاچه حد برون زاد است.
“رابرت اس. وایس”، جامعه شناس، میان اجتماعی و تنهایی عاطفی فرق می گذارد. تنهایی اجتماعی نوعی فقدان ادغام شدن در اجتماع است و فرد تنها از نظر اجتماعی در آرزوی این است که بخشی از یک جامعه یا جماعت شود و به عکسف فردی که گرفتار تنهایی عاطفی است در آرزوی داشتن رابطه ای نزدیک با شخصی معین است و طبق نظریه “وایس” این دو نوع از تنهایی با هم متفاوت اند.ممکن است فرد جایگاهی در اجتماع پیدا کند و باز هم چنان گرفتار تنهایی عاطفی باشد و به عکس ف ممکن است فرد رابطه ی نزدیکی با یک فرد پیدا کند و باز گرفتار تنهایی اجتماعی باشد.
اگر شریک زندگی، دوست، معشوق، شخصی برای مدتی از او دور باشد احساس تنهاییی عاطفی بروز می کند ـ آن ها جای خالی آن رابطه ی نزدیک را در زندگی شان حس می کنند و تماس های تلفنی یا ایمیلی و وات ساپی و هر گونه دیگر ارتباطات اینترنتی، جایگزینی کافی برای آن رابطه نیست.
ما می توانیم دیگران را به درون تنهاییی خودمان بکشانیم و ارتباط ذهنی با آنان برقرار کنیم، آن هم به شیوه ای که وقتی عملاً حاضرند نمی توانیم به چنان ارتباطی دست یابیم. تنهایی فضایی خلق می کند که در آن می توانیم به رابطه مان با دیگران بیندیشیم و دریابیم که چقدر عملاً به آن ها نیاز داریم.
و پنچم این که:
تنهایی رابطه ی مستقیمی با سلامت جسم دارد. تنهایی یکی از عوامل خودکشی ست. فشار خون را افزایش می دهد. و سیستم ایمنی بدن را به خطر می اندازد و باعث افزایش هورمون های استرس در بدن می شود. تنهاییی خطر زوال عقل را بیشتر می کند و قوای شناختی را تضعیف می نماید. تنهایی فرایند پیری زود رس را افزایش می دهد. تنهایی میل جنسی را کاهش و گاه رو به زوال می برد. انسان های تنها نمی توانند عشق بازی کنند. نمی شناسند عشق بازی چه هست. سکس در حد غریزه معنا دارد و گاه حتی نادیده تلقی می شود.
اما پارادوکس از این جا آغاز می شود:
و آن این است که؛ فقط کسی که قدرت دوست داشتن و عشق ورزیدن دارد می تواند احساس تنهایی کند. از سویی دیگر، شاید پر بیراه نباشد که بگوییم فقط کسی که می تواند احساس تنهایی کند می تواند عشق بورزد یا دوست کسی باشد. و آن چه عشق و دوستی نزدیک را چنین خیال انگیز می کند دقیقاً همین رابطه با “دیگری” است، آن “دیگری” که متمایز از خود ماست و نه صرفاً رونوشتی یا سایه ای از خودمان، بل که شخصی که خویشتن ما را گسترش می دهد و امکان نگاهی از بیرون به این خویشتن را فراهم می آورد. و بدین ترتیب ارزش و اعتباری به ما می دهد که نمی توانیم هرگز آن را از خودمان دریافت کنیم. این واقعیت که شخصی دیگر یک “دیگری” است همان چیزی است که به عشق و دوستی معنا می دهد.
و بعد تلخ اندیشی و شک گرایی قد علم می کند و این سوال که چرا عشق های پر شکوه عاقبتی ندارند؟ چرا همه چیز عشق در وصل به پایان می رسد؟ تنهایی از کدام روزنه سر می رسد؟ و چرا؟ این تکرار روزمره گی چرا مرگ عشق را به همراه دارد؟
پارادوکس را هنوز هم داریم.
تلخ اندیش از این رو این سوال ها را پیش می کشد تا بر یقین یاًس آور خویش چیره شود. این حس از دست دادن نمی توانست این قدر خردکننده باشد. تلخ اندیش گمان می برد؛ عشقی که عشق باشد ناممکن است. و هیچ یک از ما از این تلخ اندیشی در امان نخواهیم بود. چه در مقام کسی که تردید می کند چه در مقام کسی که مورد تردید قرار می گیرد.
عشق حقیقی نوعی همزیستی است. نوعی یگانه گی بین دو تن. اما نوعی از یگانه گی که به هیچ روی بی شکاف و گسست نیست. ولی در عین حال وحدتی است که تفاوت ها را می تواند در دل خودش جای دهد.
واقعیت این است که هر رابطه ای پر از درد و یاًس است. پُر از درد و یاًسی که قرار است عشق دوام داشته باشد و بپاید باید بر آن غلبه کرد. سوال این است. مسئله هم. که آیا باید چنین مشکلاتی را نشانه ای دال بر این تلقی کرد که عشق به پایان رسیده و تنهایی از در درآمده است؟ آیا وحدت و یگانه گی در عشق حاوی تنهایی است؟
ما در زندگی مان نیازمند عشق هستیم. نیاز داریم کسی نگران مان باشد، ما نیز. وقتی نگران کسی هستیم دنیا برایمان معنا پیدا می کند. این نگرانی در مورد کسی است که به ما شخصیت می بخشد. هویت ما در عمق وجود ِ خودِ ما، منفعل از دیگران است که جای می گیرد. دقیقاً به همین دلیل است که وقتی روابط مان با دیگران به هم می خورد به هویت ِ شخصی مان آسیب شدید وارد می آید. یکی از موضوعات محوری فلسفه ی کارل یاسپرس تنهایی است. او می نویسد:” وقتی از “من” سخن می گوییم یعنی از تنهاییی سخن می گوییم. هرکس که واژه ی “من” را به زبان می آورد، فاصله ای میان خودش و دیگران بر قرار می کند. تنهایی حاصل “من” بودن است.
پارادوکس به قوت خود باقی ست.

“تنهایی پر هیاهو” را ورق بزنیم:
بهار پراک به پایان رسیده بود و از پله های آن زیر زمین فقط آن “زن” بود که به پایین می آمد و او را در تنِ تنهای خویش میان انبوهی از کتاب های خمیر شده جا می داد. فقط آن زن. تمامی پراک در درونش فشرده شده بود او حقیقتاً در تنِ تنهایِ خویش لذتِ انهدام را داشت. درست هم چون کتاب ها.
“و بعد آن قدر که از دست خودش به تنگ آمده باشد. چون که از این جا به بعد دیگر، یک مدار پیوسته ی اندوه استف اندوهی پس از اندوه دیگر. از این جا به بعد معنی پیش رفت، پس رفت است. پیش رفت به مبدا، یعنی پس رفت به سوی آینده. کله ی تو چیزی جز طبله ای پر از افکار بر هم فشرده نیست.پس، نشسته در آفتاب، جرعه جرعه آبجو بر لب، بر گذر آدم ها در میدان “کارل” چشم دوختم.” ص ۹۵
” چرا لائوتسه می گوید” به دنیا آمدن یعنی به در رفتن و مُردن. یعنی به درون آمدن؟
“تا دیر وقت کار کردم. یگانه وقفه هایم رفتن به سراغ لوله ی دودکش بود ونگاه به ساختمان پنچ طبقه ی بالای سرم بود و به او. و بعد در مقابلم بسته بندی های کاغذ آماده ایستاده بودند و تئوری آسمانی کانت. کتاب تئوری کانت را می خواندم همان جا که در سکوت شبانه، سکوت مطلق شبانه، وقتی که حواس انسان آرام گرفته است، روحی جاودان. به زبانی بی نام با انسان از چیزهایی، از اندیشه هایی سخن می گوید که می فهمی ولی نمی توانی وصف کنی.” ص ۵۵
همه ی این ها را از کتاب کانت بیرون کشیدم و بین دو دستش قرار دادم. کتاب را در صفحه آن متن زیبایی که بی رد خور خون مرا به جوش می آورد باز کردم. آن جایی که می گوید:” دو چیز ذهن مرا مدام با اعجابی فزاینده و از نور نو ،پُر می کند. آسمان پُر ستاره ی بالای سرم و قانون اخلاقی درون وجودم.” ص ۵۲

بعد کتاب را ورق زدم:
” هنگامی که روشنایی لرزان شبی تابستانی پُر از تلالو ِ ستاره ها و ماه ِ بَدر تمام است. من به اوج آن نازک دلی ای می رسم که از حس دوست داشتن ِ جهان و در عین حال تحقیر این جهان، تشکیل یافته است.” ص ۵۳
و بعد در عصر سرسام، کتاب “تنهایی پر هیاهو” برای چندمین بار، در خاموشی و تاریکی اتاقم ورق خورد. پرویز دوائی از دَر درآمد با همان لبخند همیشگی و پرونده ی این پارادوکس را بست. پشت سرش “بهومیل هرابال “بود.

۱ cf –Russel et ,Is Loneliness the Same as being alone
۲-یک بیان افراطی از تنهاییی متافیزیکی را می توانید در این کتاب بیابید:
Ben Lazare Mijuskovic, Loneliness in Philosphy, Psychology,and Literature 1979

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *