نقد رمان هیچگاه در تبعید به قلم کتایون آذرلی / دکتر خسرو زمانی

دکتر خسرو زمانی

نقد رمان هیچگاه در تبعید به قلم کتایون آذرلی

با زبانی پرکشش و نثری پاکیزه و صریح این اثر نوشته شده است.در چهار فصل و ۳۸۲ صفحه. قلم به عمق جان آدمی فرومی رود و خواننده را به دنبال خود می کشاند. قلم فرسایی او هم چون نگاتیف دوربین عکاسی عمل می کند و این عکاسی را به مدد کلمات پدید می آورد. شخصیت پردازی ها و تصویر سازی ها با متانت و صبوری در کنار هم قرار گرفته اند.جابه جا همچون معماری قطعات کنار هم پدید آمده اند. زنی در تبعید در جستجوی هویت خط خورده خود توسط شریک زندگی اش هست. او هر آن چه را که داشته و نداشته در قمار همزیستی با شریک زندگی اش از دست داده و حال در پی آن است که بار دیگر آن را بیابد. اما این میسر نخواهد شد مگر با جدایی. جدایی تالاطم های روحی و عاطفی عمیقی فراهم می آورد و او با وجود عشقی که در خود نسبت به او حس می کند، جدایی را سرنوشت مختوم خود می داند. از همین جدایی ست که به گذشته های خویش بازمی گرددد و دوران کودکی و نوجوانانی خود را مرور می کند. شخصیت اصلی رمان همین زن هنرمند مجسمه ساز است. او استقلال مالی و روحی و فکری خویش را به عشق ترجیح می دهد. تنهایی را برمی گزیند و استقلال مالی را. رمان از منظر روان شناسی و فلسفه اگزیستالیسم نوشته شده است. اما باید گفت که نویسنده نیز زنی چند وجهی است. او جاذبه ها و جانبه های مختلفی دارد که همه رنگارنگ و با شکوه است.او در متن هر برچسب از پیش ساخته بر طرفین را از میان برمی دارد و در عین حال ناپایداری و پویایی با زبان منطق مطابقت دارد. و برای او فقط انسان ارزشمند است نه جنسیت و یا مقام و دارایی.
نویسنده ماهرانه روحیه ی یک هنرمند را نمایان می سازد و که به دنیا وقعی نمی گذارد.او جهان هارمونیک را فاقد خلل ها و گسست ها آشکار می سازد” ما در نخوت خویش از هم می گریزیم” و از خط و ربط ها به رهایی می رسیم.” ص ۲۲
در اثر عینیت و انضمام زمان وجود دارد. حادثه در بطن تبعید اتفاق می افتد.اما در تبعید اکنون زمان نیست و نویسنده از دل ایده آلیسم است که به جهان می نگردد.
“دستی روی پلک هایش کشید. می خواست بهترین و درست ترین عکس العمل را از خود نشان دهد.اما هرچه تلاش کردف بی فایده بود. صدای هق.هق اش درسکوت خانه طنین افکند.بعد از جا برخاست و پاکت سیگار را برداشت و کنار پنچره رفت. به بیرون نگاه کرد و چشمش افتاد به آن کلیسا و صلیبی که بر سر در آن آویخته شده بود”ص۱۰۰
نویسنده از گذشته به حال نقب می زند و خواننده را چرخان. چرخان این سو و آن سو می کشاند:
” دست های الیاد چه وحشتناک شده بودند. همان دست هایی که روزی دوستشان داشت. آن انگشتان کشیده و باریک، با پوست سفیدش، اکنون کپره بسته و از حفره های ریزی که روی آن بود، پشت سر هم کرم های خاکی خارج می شدند و به زمین می ریختند و خیزان به طرفش می آمدند ص۲۱۸
فرم نوشتار و رمان با فرازها و فرودها و تفاوت هایی که در هر تکه به چشم می خورد، نمایان می گردد و خواننده را تا پایان هم راهی می کند.نویسنده همچون خدایی نگارنده عمل می کند. تعییین کننده ی وضع موجود شخصیتش هست و باید او را از وضعین بحران برهاند.تقدم و تاخر معنا همراه نمادها و تداعی ها، با موسیقی وسواس آمیز و نیرومندی در سطرها به پیش می رود و همین مشخصه ی نثر کتایون آذرلی است.
روایت مرگش که سومین فصل رمان است در واقعیتی انکارناپذیر نوشته می شود. مرگ هم پا و قدم به قدم زندگی نمایان می شود و هم مرگ درون را به همراه دارد و هم زندگی را. نویسنده این دو واقععیت جهان را یعنی مرگ و زندگی را در چهار فصل مشخص می کرد. از بیرون به درون می پردازد و مرگ و تولدی نوین را ترسیم می نمایاند.
تنهاییی چون سوژه ای عمل می کند تا از این رهگذر نغمه ی والای انسان بودن را سازکند و بسیاری از پلشتی ها و خیانت ها را از دیده دور سازد.
نویسنده گویی درام نویس هم هست. او با تلخی و یاسی عمیق کلمات را در سطرها طرح انداخته است. کتایون آذرلی یافتن من ِ آدمی را دستمایه می کند و می کوشد بی واسطه به انسان بنگرد.
او در جان خویش چکامه های بسیاری دارد که هنوز نخوانده ایمش.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *