یاران این تأویل هرمنوتیک است . نظر شما چیست ؟ / عباس جعفری

عباس جعفری

یاران این تأویل هرمنوتیک است . نظر شما چیست ؟

 

سحـــر با باد می گـفـتـم حـدیث آرزومـنـدی

خـطـاب آمد که واثق شو به الـطاف خداوندی

 

دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است

بدین راه و روش میرو که با دلدار پیوندی

قلم را آن زبان نبود که سرّ عشق گوید باز

ورای حـــدّ تـقـریر است شرح آرزومـنـدی

الا ای یوسُف مصری که کردت سلطنت مغرور

پدر را باز پرس ، آخر کجا شد مهر فرزندی

جهان پیر و رعنا را ترحّـم در جـبلـّت نیست

ز مهر او چه می پُرسی درو همت چه میبندی

همایی چون تو عالیقدر حرص استخوان تا کی

دریغ آن سایه همت که بر نا اهــل افکـندی

درین بازار اگر سودیست با درویش خرسندست

خـدایا منعمم گـردان به درویشی و خرسندی

به شعر ِ حافـظ ِ شیراز می رقـصند و می نازند

سـیه چـشمان کشمیری و ترکان سمرقندی

ما از داستان ِ یوسف در کتاب های دینی و تفسیرهای قرآن مطلع شده بودیم ، که یعقوب ( ص ) پدر ِ یوسف ( ص ) از همسرش صاحب ۱۱ فرزند پسر شد . او با عشقی که به خواهر کوچک و زیبای همسر خود پیدا کرد ، با خواهر جوان همسرش عقد ازدواج بست ( کشف الاسرار جلد پنجم – ص ۵ – جمع میان ِ دو خواهر روا بود تا بروزگار بعثت موسی و نزول تورات که آنگه حرام شد .) و پس از مدتی صاحب فرزندی پسر شد که در زیبایی سرآمد همگان بود ، نام ِ او را یوسف گذاشتند . این فرزند که مورد علاقه ی شدید پدر و مادر بود در ناز و نعمت روزگار می گذرانید ، به طوری که چون شاهزاده ای از تمامی مهر و نعمت ها بهره داشت . برادران که از مهر پدر بی سبب محروم گشته ، و احتمال محرومیت از ارث را در اندیشه می پروردند و اندوه مادر که جاه و نام و منزلت خویش را بر باد رفته داشت ، نیروی محرکه ای اندوختند ، تا از مادر در برابر خاله حمایتی جانبدارانه کنند ، و حق فرزندی را نسبت به مادر ادا نمایند ، و حقوق در حال نابودی خویش را اعاده نمایند !. برادران یوسف را که عزیز دُردانه پدر بود و هرگز از مقابل دیدگان پدر و مادر دور نمی شد ، دعوت به گردش و دیدن عجایب دشت و صحرا کردند . در یک جوّ تحریک آمیز احساساتی برادر را به چاه انداختند و شد آنچه باید بشود .

یوسف در قصر عزیز ِ مصر از منزلت و جایگاهی بالا به تصادف برخوردار شده بود ؛ ولی در برابر خواست ِ زلیخا تسلیم نشد ، و این شروع روایتی دینی است که در عهد عتیق کتاب آسمانی دین یهود ، و قرآن کتاب مسلمانان به کمال شرح داده شده است.

اکنون سرگذشت یعقوب و یوسف به روایت ِ ابو بکر عتیق نیشابوری مشهور به سور آبادی مفسر اواسط قرن پنجم هجری قمری که چهارمین تفسیر فارسی ( که من دیده ام ) – بعد از تفسیر بلعمی و کشف الاسرارِ میبدی ، و تفسیر تاج التراجم نوشته ی شاهفور عمادالدین ابو المظفر طاهربن اسفراینی است ، و تفسیر اخیر با عتیق نیشابوری از لحاظ بُعد فاصله و زبان نزدیکی دارد . قصه یوسف را احسن القصص خوانند ، و این برای حافظ که قرآن برایش روایت ِ تاریخ و دین وهستی است اهمیت دارد .

یعقوب و برادر دو قلویش در شکم مادر دچار جدالی سلطه جویانه و زیاده خواهانه شدند ، در مسابقه ی تولد ( که بزرگترین برادر طبق سنت و دین وارث پدر است ) یعقوب عقب افتاد و پای برادر گرفت که از تولد او ممانعت کند . ابتدا برادر و در تعاقب او یعقوب با پاشنه ی پای برادر در چنگ به دنیا آمدند ( یعقوب یعنی در تعاقب آمده ) . بزرگ شدند و پدر از چشم کور شد و کهولت حکم کرد که تکلیف فرزندان روشن کند . برادر بزرگ عیصو در چشم پدر عزیز کرده و وارث بود ، پدر از او خواست شکاری فراهم آوَرَد تا پدر دعای خیر در حقش روا دارد . مادر که یعقوب را حمایت می کرد و عزیز می داشت با حیله – یعقوب را در مقابل پدر نشاند و بره ای در عوض شکار نشانه کرد ، پس پدر دعا کرد به برکت و نبوت در خود و فرزندانش .

وقتی عیصو برادر بزرگ فردای آن روز با شکاری بازگشت ، پدر گفت : ترا دعا کرده ام ! ( دُعای برکت و حُکم پیامبری در خانواده ) ، و چون بر حیله آگاه گشت عیصو را دعا کرد به مال و مکنت و فرزندان ِ بسیار ( رأی خود را نشکست ) . تخم ِ کینه ای که در این زمین کاشته شده بود جوانه زد ، کینه بین دو برادر به تدریج بالا می گرفت تا پدر فوت کرد . مادر که از انتقام عیصو بیمناک بود یعقوب را نزد برادرِ خود لیّان در حرّان فرستاد . دایی دو دختر داشت ، دختر بزرگ لیا و دختر خُرد سال راحیل . یعقوب با لیا ازدواج کرد و سه پسر به دنیا آمد ( تاج التراجم شش پسر از لیا نوشته و مجموع فرزندان را قبل از راحیل یازده نوشته است ) . با کنیز لیا هم بستر شد و سه پسر به دنیا آمد . با کنیزی دیگر صاحب چهار فرزند شد ، و این زمان فرزندان بزرگ شده بودند و همپای آنان راحیل بزرگ و زیبا شده بود . یعقوب لیا را نگاه داشت و با راحیل ازدواج کرد که پس از سالی پسری به غایت ِ زیبایی مادر زاده شد ، که نامش را یوسف نهادند . ( تفسیر تاج التراجم آمده – ص ۱۰۵۲ و ۱۰۵۳ : آنگاه چون لیا بمُرد یعقوب خواهر او را بخواست ، راحیل را . )

یوسف می بالید و بزرگ می شد و عزیز پدر و مادر بود ، به طوری که پدر لحظه ای از او دوری نمی توانست . پس از سالی چند راحیل آبستن شد و در موقع زایمان ِ پسری مُرد و نام پسر ِ سالم را بنیامین گذاشتند . یوسف که یادگار و شبیه راحیل ،عشق جوانمرگ یعقوب بود بیش از پیش مونس و همدم و محبوب ِ پدر گشت . خواهر یعقوب تقاضا کرد یوسف را که هنوز خرد سال بود به او بسپارند تا بزرگ شود – پدر گفت : دوری او را طاقت ندارم . خواهر پذیرفت هر روز پسر را به دیدار پدر ببَرَد ، پس از چندی که یوسف کمی بزرگتر و زیباتر شد و یعقوب طاقت ِ دوری نیاورد و خواست شبانه روز یوسف کنارش باشد . خواهر یعقوب شکیب دوری یوسف نداشت و بین خواهر و برادر اختلاف افتاد تا سر انجام خواهر حیله ای ساز کرد و یوسف را از پدر گرفت ( عمه یوسف را به دزدی متهم کرد و پس از اثبات یوسف متعلق به عمه شد ! ) ، اما اندک زمانی نگذشت که خواهر به ناگهان مُرد و یوسف نزد پدر باز گشت . یعقوب پسر را چنان عزیز می داشت که لحظه ای از مقابل چشمان دور نمی گذاشت و هر آنچه طلب می کرد به او می بخشید . شب ها در آغوش پدر می خُفت . برادران از این کردار به تنگ آمدند و حسادت که در آن ها جوانه زده بود به سرعت با اعمال پدر رشد کرد .

یعقوب یوسف را از برادران دور می داشت و او را هُشدار می داد ، و پسران این همه را به وضوح می دیدند که پدر همه ی اختیار خانواده را برخلاف سنت و دین به دست یوسف که کوچکتر از دیگران است خواهد سپرد و بیم ِ سرافکندگی و خِفَت آرام ِ آنان را بر هم زده بود . حسد روز به روز با مهر ِ یگانه و آتشین پدر به یوسف در برادران رشد می کرد و انعکاس ِ حسد ِ برادران ، پدر را به یوسف نزدیک تر و یوسف را از برادران دورتر می کرد تا جایی که برادران متحد شدند تا یوسف را از پدر جدا کنند .( قرآن – سوره یوسف – آیه ۹ – بکشید یوسف را و یا بیوگنید او را به زمینی دیگر ، تا خالص گردد شما را روی پدر ِ شما ، و روی از شما بر نگردانَد از بهر ِ او ، وانگاه باشید از پس ِ او گروهانی توبه کرده . )

یعقوب روزهای عبادت تنها یوسف را به خود راه می داد و نه دیگران را ، احترام پدر نزد فرزندان کاهش یافت ، برادران یوسف را ترغیب کردند به گشت و گذار صحرا و چون یوسف از پدر رخصت خواست ، پدر نگرانی از حادثه ای را عنوان نمود . برادران قول دادند به حفظ و حراست یوسف – و پای فشردند . پدر پس از ایرادها و تهدیدها و سفارشات عدیده پذیرفت به شرط آنکه اگر یوسف خسته شد او را به دوش بگیرند – طعام و شراب بر او عرضه کنند – آفتاب را بر او سایه بان سازند و او را از پیش چشم دور نسازند . یکی از برادران او را بر دوش گرفت و به سرعت از خانه دور شدند . ( آیه ۱۱ – گفتند : یا پدر ! چه بوده است ترا که ما را ایمن نداری بر یوسف ، و ما او را ناصحیم ، او را نگاه داریم تا به نزدیک تو آییم . )

همین که از چشم انداز خانه به کفایت فاصله گرفتند ، برادر یوسف را بر زمین انداخت و گفت : مگر من مرکب ِ سواری تو هستم ؛ و عداوت آغاز شد . هریک از برادران انتقام ِ روزهای مهر پدری را با سیلی و مُشت و فحش می گرفت . جمله بر آن شدند که او را نابود کنند که یهودا بزرگترین برادران گفت : باید اول مرا بکشید ، من اجازه نمی دهم جان او را بگیرید . ممانعت یهودا سبب شد تا اجماع بر آن قرار گیرد یوسف را در چاهی بر راه مصر افکنند تا کاروانیان او را به مصر که از زادگاه آنان به غایت فاصله دارد ببرند ، و چنین کردند . پیراهن او را گرفته و با طنابی او را به چاه هدایت کردند . یهودا کوشش داشت تا آسیبی بر یوسف وارد نیاید ( روایت جانب یهودا را گرفته ، چرا که بنیان گذار یهودیت است ).

پدرکه از تأخیر فرزندان نگران شده بود در اضطراب می جوشید که فرزندان با نمایش « گرگ پاره کردن یوسف » از راه رسیدند و آنچه هنر داشتند در شیون و زاری و حیله به نمایش گذاشتند . پیراهن خونین یوسف به پدر نمودند ، پدر که تردید از ابتدا جانش را می خراشید متوجه شد که پیراهن سالم چگونه تواند بود که صاحب پیراهن پاره پاره شده باشد ! . راهی جز زاری و صبر نمانده بود و چنان کرد .

گئورگ گادامر گوید : « هر متن ِ کلاسیک باید به زمان ِ حال منتقل گردد تا قابل تأویل و شناخت گردد . »

یک نگاه کوتاه آشفتگی در نهاد خانواده ی یعقوب را به وضوح نشان می دهد . حیله گری یعقوب در پیشی گرفتن از برادر ، جلب ترحم و حمایت مادر از یعقوب ، ترس یعقوب از برادر و فرار نزد دایی ، ازدواج با دختر دایی ، همبستری با کنیزان ، رها کردن همسر با فرزندان برومند ، همسر گرفتن خواهر زن ِ جوان ، شاهد بودن فرزندان مهتر به خفتی که بر مادر رفته ، خاله ای که جای مادر را گرفته ، فرزندان ِ متعدد از بطن ِ همسر و کنیزان ، و در نهایت مهر بی دریغ و آتشین پدر به فرزند ِ کوچک بر خلاف آداب و سنت ِ رایج . حافظ زن را در گوهر ِ زنانگی می بیند ، نه در زیبایی و کامجویی . در هیچ غزلی کامجویی و لذت جسم نمی بینیم .

یاد آوری ارثیه ای شوم که ناخود آگاه ِ یعقوب از شکست تولد ذخیره جان داشت ، و کیفر ِ برادر ِ کوچک شدن ، به صورت عقده ای راهنمای برتری کوچکترین فرزند نسبت به برادران ِ مهتر شد .

از جانب دیگر یوسف که همواره تافته ای جدا بافته بود ، به بزرگی و یگانگی عادت کرده و خصلت خود بزرگ بینی و خود شیفتگی را پدر و مادر و عمه در او با دقت و اصرار پرورش داده بودند – و این همه در فراشد روایت مؤثر افتاد . علت را یوسف در زندان به زندانبان گفت :« پدر مرا زیاده دوست می داشت و برادران را دشمنی نسبت به من از آن سبب بود که مرا بر آنان بزرگ می داشت » . در جواب پیشنهاد دوستی زندانبان می گوید : « دوستی مخلوق نخواهم که دوستی خالق مرا بس » . این نوع تضادهای درونی است که از یک سو در حُسن رفتار و تربیت و رفتار آقا منشانه ی او موجب احترام و مرتبت او در سطحی بالاتر از عوام گردیده ، و از طرفی حسادت برادران را برانگیخته است ، و در برخورد با زلیخا نیز در نوجوانی و هم در کامروایی دچار تناقض رفتار می گردد .

حافظ گوید :

قلــم را آن زبان نبـوَد که سرّ عشق گوید باز

ورای حــد تقریر است شرح آرزو مـنـــدی

الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور

پدر را باز پرس ، آخر کجا شد مهر فرزندی

( عشق در بیت بالا « سرّ عشق » به معنی داستان و آرزومندی ، آرزو و نیت یعقوب است )( قصه عاشق و معشوق و حدیث فراق و وصالست ، درد زده ای باید که قصّه ی دردمندان خوانَد . عاشقی باید که درد ِ عشق و سوز ِ عاشقان خبر دارد ، سوخته ای باید که سوز ِ حسرتیان در وی اثر کند . غلام آن مشتاقم که بر سر کوی دوست آتش ِ حسرت افروزد ، رشک برم بر چشمی که در فراق عشق جانان اشکی فرو بارد … آن روز که تخم درد ِ عشق در دلهای آشنایان پاشیدند ، دل ِ یعقوب بر شاهراه ِ این حدیث بود ، از تجرید و تفرید عمارت یافته در بوته ی ریاضت باخلاص برده ، قابل تخم درد ِ عشق گشته ، چون آن تخم به زمین ِ دل ِ وی رسید آن را پرورش داد . کشف الاسرار – ج ۵ – ص ۱۱ )

سرّ عشق در این بیت ، سرّ عشق پدر به فرزند است که از حدّ تقریر گذشته است ، چرا که حافظ خود پدری است که فرزند ِ برومندش را از دست داده است ( با تأویلی ضمنی از بعضی ابیات می توانیم به خصوصیات حافظ که از ما پنهان است دست یابیم ، تآویل هایی چند لایه ) . اشاره به خود شیفتگی و غرور بی جای یوسف در بیت بعد و شماتت فراموش کردن پدر و گذشته است . یوسف خیلی قبل تر می توانست اندوه پدر را درمانی باشد. به روایت تفسیر سور آبادی چهل سال فاصله ی فراق است . بیست سال قبل تر یوسف قدرت و توان دیدار پدر را داشته بود . بیت پنجم – به پدر می گوید ، که در واقع ،، حدیث نفس ،، است ، شاعر به خود می گوید :

جهان ِ پیر ِ رعنا را ترحم در جبلّت نیست

زمهر او چه می پُرسی درو همت چه می بندی

( داغ فرزند حافظ در بیت بالا می تواند ، امید ِ برباد رفته خود او باشد ! )

تأویل حافظ از سرگذشتی که هم از ابتدا با انتظار فاجعه آغاز گرفته « قلم را عاجز از شرح می داند » از حد تقریر فراتر است – چرا ؟ چون بر خلاف آنچه روایت شده و پذیرفته گردیده سرّی در بین است . خطاب عتاب آلود ِ شاعر به یوسف که : چرا در سلطنت دچار چنان غروری شده ای که حتا پدر را فراموش کرده ای ، بر منطقی روان شناختی استوار است ، زیرا از بدو تولد به سَروَری هدایت شد و نه چیزی دیگر ، همواره مهر و محبت ِ دیگران را حق خود می دانست !.

( ز مهر او چه می پُرسی … ) تصور باطلی است که تاوان ِ گناه و خطایت را جهان ِ با تجربه و بی ترحم به فراموشی سپرده و گذشت کند ، امیدی به نجات موجود نیست .

همایی چون تو عالیقدر حرص استخوان تا کی

دریغ آن سایه هـمـت که بر نا اهل افکــندی

هُما مرغی افسانه ای که بر سر هر کسی نشیند تاج افتخار و بزرگی بر او مقدر خواهد شد . خوراک پرنده ای بی همتا استخوان است . تضادی درونی . قسمت نا ثواب ، دریغ از نا اهلی یوسف است . سایه همای فرصتی است که روزگار نصیب او نموده ، چرا ؟ چون تو عالی شأنی که در پادشاهی بر کرسی نشسته ای و به بزرگی خانواده نائل شده ای چانه زنی می کنی ، از مردمانت وثیقه مالی نه ، بل جانشان را گرو می گیری ؟ ( هفت سال قحطی از ذخیره انبار به مردم آذوقه می دهد و جان مردم را گرو سندِ مکتوب می گیرد !! ) . آدمی کم ظرفیت ، کسی که به غلط تکیه بر جای بزرگان زده است . شاید استعاره طعنه به شاه محمود مظفری است که به جای شاه شجاع بر کرسی پادشاهی شیراز نشسته و حرص مال و جاه عاقبتی سیاه را کفاره دارد . شاهی دست نشانده ی امیر تیمور گورکانی است که در پُشت ِ دروازه شیراز خیمه زده . گاهی در یک شعر چند منظور موازی در استعاره پنهان میشوند .

درین بازار اگر سود است با درویش ِخرسندست

خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی

در زمانه ای که حافظ تاریخ و اسطوره را تأویل می کند ، دوران انتهای مظفری ها است که درویشی سود آخرت دارد . از خداوند ثروت ِ درویشی و خرسندی طلب می کند ، به جای کرسی دولت چون یوسف – یا شاه محمود و یا شاه منصور .

*****

حافظ یعقوب را عامل این تراژدی می داند . اوست که همسری بردبار، در واقع مادر ۱۱ فرزند ( ملکه ی خانه ) را رها می کند و دختر جوانی را به قیمت فرزندان و یک همسر جایگزین می کند . آیا جز این رفتار ِ شوق مندانه ی یعقوب نسبت به یوسف ِ زیبای شیرین که از بطن همسری که مالک روح و ذهن یعقوب است ، چیزی دیگر باعث حسادت و اندوه برادران شده است ؟. سنت صلب پدر سالاری به یعقوب اجازه چند همسری و رها کردن همسر را می دهد ، اما ارثیه نیز همانقدر استحکام در قانون دارد که مرد سالاری . ارثیه برای فرزند بزرگتر ِ پسر رکنی اساسی از قانون مرد سالارانه است . در سنت قبیله که از دورترین ایام به ثبت رسیده ، برادر بزرگ است که عزت و احترام ِ پدر را حق خود دانسته و ارث می بَرَد . یعقوب به ضد آداب دسیسه کرده – عشق و یا هوس دختری زیبا و جوان عقل او را به چالش گرفته ، او مرتکب جرمی شده که اگرچه دادگاهی یرای محکومیت موجود نیست ، ولی عدالت آسمان که شاهد ِ اعمال است فراموشی ندارد . حق بزرگ فرزندی را یعقوب بی دلیلی موجه نادیده گرفته و احساس ِ فرزندان نسبت به مادر را نا دیده انگاشته که این خود بی عقوبت نخواهد بود .

دعای صبح و آه شب کلید ِ گنج مقصود است

بدین راه و روش میرو که با دلدار پیوندی

خطاب به یعقوب دارد ، تو می بایستی چون گذشته اوقات به دعای صبح و آه شب می گذرانیدی تا حیثیت ِ داشته را پاس بداری ، تنها راه مقصود همان است که بوده است . نه آنکه راه و روشی برگزینی تا به هر ترفند به دلدار پیوند خورده و هزینه ای گزاف بابت مکافات پردازی !.

سحر با باد میگفتم حــدیث آرزو مـنــــدی

خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

داستان را با آرزوی پایانی خوش به باد سپردم ، تا به او که همه ی اعمال را می سنجد و داوری می کند برساند که جواب به صبوری آمد و امیدواری . باد ، باد صبا در شعر قدیم پیک است .

(( یکی پرسید از آن گم کرده فرزند

که ای روشن گُهر پیر ِ خردمند

ز مصرش بوی پیراهـن شنیدی

چرا در چاه ِ کنعانش ندیدی ؟

سعدی به کنایه چنین سروده است ! . هنرمندان نقد ِ گزاره ها را چنین بدیع و نا منتظر خلق می کنند .))

با رعایت ِ شخصیت و منش ِ یوسف که برآمده از زمینه رشد و خانواده است ما در غزلی دیگر به فهم این بیت نزدیک می شویم .

من از آن حُسن روز افزون که یوسف داشت دانستم

که عشق از پرده ی عصمت برون آرد زلیخا را !!

دقت کنید – حافظ با روایت رسمی مخالف است . این که خواجه حافظ اشعار را خطی به روال روایت یک داستان یا تاریخ و یا گزارش نیاورده ، نوآوری خواجه نسبت به دوران خویش است . این شیوه ی بدیع است که گاه کار را پراکنده و بعضی از ابیات را ظاهرا” بی ارتباط نشان داده ، و بعضی تصور ِ دخل و تصرف ِ کاتبان ِ بعدی دانسته اند .

بحث و مداقه در مورد تدبّر ابیات و جابجایی لغات کار من نیست و ادیبان ِ محترم سعی بلیغ مبذول داشته و خواهند داشت ، تأویل متن با رعایت ِ فلسفه هرمنوتیک با انتقال متن به اکنون و دریافت نیت شاعر کاری است که ، نه آن که مدعی انجام بوده باشم ، بل پیشنهادی است . در مکالمه ی تأویل ها به تازه ترین و بدیع ترین دریافت ها دست خواهیم یافت . ما در تأویل های متفاوت دچار مکالمه می شویم و نه حذف و یا رد یک دیگر .

در بیت آخر غزل که گفته شده از جانب استاد عزیز و بزرگ محمد قزوینی و قاسم غنی و هم دیگرانی چند ، که بیتی است معترضه جهت رفع تیغ خون ریز یکی از جنایتکاران ِ تاریخ امیر تیمور ، ما را با آن کاری نیست . در حالی که « سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی » خود تابلویی است زیبا – چشم نواز و روح افزا که زیبایی زلیخا را به خاطر تداعی می کند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *