اعتراض / شعری از / کتایون آذرلی

کتایون آذرلی

اعتراض 

کورترین بینایان صلا دادند که شما ظهور کردید

هم از آسمان آمدید و هم از زمین

 گویی سلسله ی فراعنه اید

ریز و و درشت و کوچک و بزرگ

 و واژه ها را در کتاب بشر پُراز زنجیر کردید

گپرنشینان حاشیه، تشنه ی یک جرعه تصویر آینه اند و نان

 و تازیانه هاتان هنوز در رقص باد می رقصد 

معترضم 

که  از درخت و چرثقیل و هر چه بالا برنده است چوبه ی دار ساختید

و زخم ما را در شولای مغول پیچاندید

و گفتید تاریخ تازیانه در صحن بنفشه زده گان  رحمتی است غیبی

ما از زندگی می گفتیم و شما مرگ را آوا می دادید 

شما در سرزمین بهار ما گشت پاییز کاشتید

 و همه آبشارها و دریاچه ها 

همه ی موج ها و اوج ها ی گیاهان را خشکاندید 

صدا ی  زنان را در گلو خفه کردید 

 و من معترضم 

به شیرخواره گانی که در لالایی آتش شما  به مرگ فرو رفتند

 به پدرانی که با سوغات جسد فرزندشان از مسلخ شما و از سفر آوار برگشتند

من از شهر خاوران خورشید و باختران باران می آیم

از ناخن های خونین

از دهکده های داغ ها و آبادی های آه ها 

 و معترضم

 که آینه ها را در آماج موج های خو نین گذاشتید

خُنچه های غزا بنا کردید بر سَر ـ  دَر هر کوچه 

و من معترضم 

که گلوگاه مان را به گلوله بستید و طناب دار 

و گوشواره های زنان را در آستانه ی غسال خانه ها انداختید

و نگذاشنید که فرزندان کبودمان را با دست های خودمان دفن شان کنیم

بی نام و بی نشانه و بی گور

براستی پژمردن گل در غظلت آتش شما چقدر است؟

که از نه از شکست ـ خامی خود عبرت اندوختید

 و نه آموختارِ خَم ـخانه ی بی خبری خویشتن شدید.

و من معترضم

که سال ها از ردّپای نسل های پیشین ، کُنام پسین اجدادتان را از ما طلب کردید

 و. تقلید کردید  که صدای حقیقت و آزادی هستید  

من معترضم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *