با گیسوان آفتابی / پنج شعر از / م. روان‌شید

پنج شعر از م. روان‌شید

……………………………

با گیسوان آفتابی

 

شب را کلون کشیدند

تا آفتاب

نبارد بر گیسوانِ دختران‌مان.

 

دختران‌مان

با گیسوان‌شان

آفتابی شدند.

.

۴ شهریور ۱۳۹۸

……………………………….

 

باور می‌کنید؟

 

باور می‌کنید هنوز کسی بیدارم نکرده است؟

دیوارها مرده‌اند

درها خمیازه‌های بلند می‌کشند

پروانه‌ها و کلاغ‌ها تن به پنجره می‌کوبند

و گهواره سال‌هاست

از رفت‌و‌آمد مانده است‌ـ اما

هنوز کسی بیدارم نکرده است.

 

باور می‌کنید چهل فصل و یک زن

در خاطراتِ خفته‌ام حرام شدند و من

شاید

شاید دیگر از این خوابِ خونین

به صندلیِ روبه‌روی خانه‌ام

نگاه نکنم؟

 

باور می‌کنید من مومیای شاعری به رنگِ شب‌ام

از دورانِ زن

در گهواره‌ای که از رفت‌و‌آمد باز ماند وُ

دیگر

دست‌هایش را برای کسی

تکان نداد؟

 

ما در خانه‌های بی‌پنجره به‌دنیا آمدیم وُ

در سکوت

باخمیازه‌های مکررِ مرگ

به قتل می‌رسیم…

.

۴ مرداد ۱۳۹۸

……………………………………

چه دور بود دریا

 

چه دور بود دریا.

تشنه به راه فکر کردیم و راه

تراکمِ سنگلاخ بود

تب‌دار و بی‌ترتیب ـ

 

با رَخت و پَختِ پاره رسیدیم.

چه بانمک بود و دور بود

دریا…

 

۱۰ شهریور ۱۳۹۸

……………………….

 

این رازِ سربه‌مُهر

به مهستی فرید

.

پستان‌ها‌یش

در دوزخِ دست‌هایم فرو می‌رفت

و رازهای سربه‌مُهر

در ما دو تن

معرق و مدهوش می‌ماندند ـ

از آن خاطره‌ها

دو کف عبارتِ بی‌معنا ماند و

گوری از کلماتِ زنده‌به‌گور…

 

۲۶ مرداد ۱۳۹۸

…………………………..

 

اندامی دیگر دارد  درد

.

رگ‌ها و مویرگ‌ها

تا کشاله‌ی صبحِ دلپذیر

کشیده می‌شوند و مسخ

گذشته می‌گذرد به نامِ نامی من.

کسی نمی‌داند ـ هنوز

درد مشخصاتی دارد

اندامی

که در شناسنامه‌‌ نمی‌آید…

.

بامداد ۴ تیر ۱۳۹۸

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *