بهارانه / شعری از / رضا بی شتاب

رضا بی شتاب
بهارانه 
بهار مهربان آمد که تا تو مهربان گردی
دل دریایی ات را بند بشکافی روان گردی
نه آن خوف خزانی شو که در دستت گلی میرد
نسیم آشتی شو تا به زیبایی وزان گردی
نباشی بی تپش یک لحظه از رویش همه آتش
مباد آن دم که میری و به خاکستر نهان گردی
دگر باره تو بستان این سلام و بوسه ی مستان
نشاط و عاشقی آمد بیا تا میهمان گردی
تبسم نقش سیما کن خیال خنده ی گل کن
سرای سینه بُستان کن به رقص آ تا جهان گردی
بسوزان این سکوت سال ها و در صدا آویز
به غوغای قدم هایت روان شو تا عیان گردی
ز مشرق شعر می جوشد فراق و غم گریزانست
تو هم ای جان، دهان پر خنده کن تا که جوان گردی
گمان گردد یقین گر دل بندی تو برین افیون
مهار معرفت را بر تهی مفکن مبادا تا زیان گردی
بنوش اینک شراب عشق و بنواز ارغنونت را
بشو شهره به عاشق بودنت تا کهکشان گردی
مکن یک دم ز وصل دوستان پروا، بهاری شو
ز تن این خواب طولانی رها کن تا زمان گردی
بِکش از عاشقی خاک وطن را سرمه سان در چشم
مکمل کن کمال همدمی را تا مکان گردی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *