در شورم و در دورم …/ چند شعر از / فریار اسدیان

فریار اسدیان

در شورم وُ در دورم

۱

غبار بر شانه هامان نشست؛

سپید از جنسِ نور 

و ما به هیئت تندیسی از شن

خاموش و بی نام. 

                               

۲

شبانهٔ من بیدار می شود،

و تنها نام تو در جانب قلبم،

می خواند 

          به تمام پرده ها. 

۳

چشمان تو آواز را ردیف می کند.

من در شورم و در دورم وُ

نمک از زخم می پالایم. 

۴

هوار وُ نقطهٔ وُ سکوت

عادت وُ اعداد وُ

همین الفبا که با یاد تو 

در شوره زار گُل می کند.

۵ 

خسته ام جانم، عشقم

تو نبوده ای در میدان این چشم، 

تو نبوده ای در غبار این روح. 

و پساهنگام،

گروهِ هماوازان.

۶

باز هم یک شب دیگر،

باز هم بادی در پاییز

و من 

اشتیاقی در دهانِ مردگان.

۷

آنگاه،

آنگاه که تو لنگر کشتی من بودی، 

آنگاه، 

آنگاه که ما جزیره ای بودیم در ساحل های دور،

آنگاه که شب بود وُ پیچهٔ سکوت

آنگاه که سخن درهم برهم بود،

واژه تو بودی.

تو بودی در پیشازمان، آنگاه که نامی نبود.

تو ریشهٔ نور بودی،

در لنگرگاهِ آن تاریک.

۸

در کویر

با سنگ سخن می گویم،

با ماهی که در شبی سخت

تهی حتا از سایه است.  

۹

من،

خاکیِ خود بودم.

و اینک 

شکل سوختهٔ احساس.

۱۰

در پشت،

برف است و یخ می روید از آب.

این، 

آخرین فرتورِ زمان است

به واپس منگر!

                   

۱۱

سرزمین تاریکی،

شراب تلخِ خدایان

و مرگ،

مارِ شبانهٔ خواب.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *