سفر به باغ جوانی / شعری از / اسماعیل خوئی

سفر به باغِ جوانی

اسماعیل خوئی

 

بسا که عشق عروجی به بامِ رؤیا نیست:

وَ جُز که شیرجه رفتن ز بامِ دنیا نیست.

تو، بر ستیغ، کنی ماه را نگاه، که باد

هُل ات دهد به دمی که ت حواس بر جا نیست.

وَ گر حواسِ تو بر جاست، این دمی ست که تو

ز هیچ چیز، به ویژه ت زباد، پروا نیست.

تو بر ستیغِ خودی ایستاده، همچو پلنگ،

که ناگهان به سرِ سنگ بینی ات پا نیست.

وآنچه می گذرد بر تو حسِ پرواز است:

ولی، دریغ، که بینی که رو به بالا نیست.

وَ می رسد به کجایی فروپریدنِ تو،

که، در نگاهرس ات، آنچه هست زیبا نیست؛

چرا که سایه ی خود را به سنگ ها بینی:

ولی، دریغ، که سایه ت به زیرِ پاها نیست!

و می رسد به کجایی فروفتادنِ تو

کز آن فروتر جُز سنگ های خارا نیست:

وَ سنگ هاست یکایک چنان به هر لبه اش،

که هیچ خنجری آن گونه تیز و بُرّا نیست!

ولی، نه! این همه ها نیز بد نباید گفت

ز عشق! عشق نجات است و جای حاشا نیست.

نجات از چه، ولی؟ از ملالِ زیست، نه مرگ:

که مرگ نیز نجات است، ور طرب زا نیست.

و گر که نیست طرب زا، از آن بُوَد که تو را

بَرَد به سوی کجایی که هیچ پیدا نیست

که هست یا نه! وَ گر هست، چیست کآنجا هست!

وَگر که نیست، فراتر از آن هم آیا نیست؟!

فرای این همه، عشق است بالِ جان: هر چند،

برای پیر، عروجی به بامِ رؤیا نیست.

وَ عشق می کند امروزِ عاشقان فردا:

برای پیر، جُز این، روزنی به فردا نیست.

سفر به باغِ جوانی ست عشق در پیری:

ولی، دریغ: تو را فرصتِ تماشا نیست!

ز خود رهیدنِ مستانه ای ست پیش از مرگ:

غنیمتی ش بدانیم، اگر چه پایا نیست.

 

بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۷،

بیدرکجای لندن

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *