طرح… / سه شعر از / عباس سماکار

سه شعر از عباس سماکار

 

برای هپکو

بالک­‌های بادکردۀ سیاهِ شلاق

بالکِ دل­‌دل­‌زدۀ دلفین­‌ها‌ست بَر تنت

در خون فتاده

همچون یک دختربچۀ نازک در شب زفاف

 

پَرِ گنجشک­‌ها دیگر بر شاخه­‌ها باقی به­‌نمانده است

سنگ­ریزه بر کفِ خیابان در هرم گرما می­‌لرزد

و بوی خون

بوی خون و شلاق

سگ­‌ها را دیوانه کرده است

*** 

طرح

سرزمینی ساخته‌­ام

با شکوه

زنده

خونین­‌تن

 

نه آن دورها

همین­‌جا

در تبعید

به اندازه یک کف دست

 

ولی

گاهی بزرگ می­‌شود

خیلی بزرگ­‌تر از رؤیای تلخ و تنهای اتاق کوچک من

البته شب­‌ها وقت خواب

و الی

روزها

همین­‌قدر است که روی آن بایستم

با زخمِ دل

باز یک­‌لنگه پا

***

 

عاشقانه

در شعر می­توان دیوانه‌­­سر به‌­اغراق

چنان زیاده گفت و در تو خیره­‌ماند

که صدای سنگ

سکوت شب را بشکند

 

این نقرۀ پُرسوز و گُداز

این رنگ سِحرانگیز بر برکۀ خواب

چگونه دل­‌می­‌کنَد از تو تا به من برسد

 

حیرت می­‌بارد

سنگِ خیس از التهاب

به‌­رنگ

چون طلایِ سیاه می­‌درخشد

 

دمی چشم ببند

تاریکی

امانت می­‌دهد در خود بنگری

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *