عشق عذری در ادبیات کهن ایران / اسد سیف

عشق عذری در ادبیات کهن ایران

 اسد سیف

 

در صدر اسلام نوعی از عشق وجود داشت که وفاداری را والاترین آرمان می دانست. ریشه این عشق را می توان در شیوه زندگی اعراب جستجو کرد. در این نوع از زندگی مرد مجبور بود زمانی دراز دور از خانه به سر برد. وفای به عهد در این جدایی ناخواسته می توانست امری مهم باشد.

“عذره” نام قبیله‌ای است در حجاز که گویا این گونه از عشق در آنجا رایج بوده است. “عذره” در عربی به بکارت نیز گفته می شود. افراد این قبیله پیش از اسلام مسیحی بودند، اما چرا نام این قبیله را بر این نوع از عشق گذاشته‌اند، معلوم نیست. کتاب “الاغانی” ریشه این عشق را در نابرابری‌های اجتماعی می جوید که عاشق و معشوق نمی توانستند با هم باشند و به مراد دل برسند. در چنین شرایطی، مردان عاشق ترجیح می دادند به جای یافتن معشوقی دیگر به عشق ناکام خویش وفادار مانده، تجرّد برگزینند. می گویند افراد این قبیله “چون عاشق شوند، از عشق بمیرند”. یعنی سبب مرگ برایشان، خود عشق است، نه دست یافتن به معشوق. این معنی بعدها گسترش یافت و عامل گسترش آن نیز صوفیان مسلمان بودند.

عذریان، وفاداران جاوید به عشق تا آخرین لحظه زندگی بودند، تارکِ دنیاهایی که چه بسا شاعر می شدند و یا آواره. اگر نام معشوق آنان بر دیگران آشکار می شد، چه بسا مورد آزار و تهدید به مرگ از سوی خانواده معشوق قرار می گرفتند.

 

در سده اول هجری نوعی از شعر عاشقانه در زبان عربی شکوفا شد که در دو قالب “بدوی” و “شهری” گسترش یافت. “ویژگی غزل بدوی، پاکی شدید عواطف و آراستگی زیبای بیان است. شاعران این مکتب را “شاعران عُذری” می نامند.”[۱]که نشان از خلوص و صداقت در عشق دارد. “هر شاعر عذری در اشعار خود تنها از یک یار، که به عشقی لطیف و صادقانه و بی‌آلایش دوست می دارد، سخن می گوید و غالباً رنج‌هایی را که از جدایی آن یار حاصل آمده، با ظرافت تمام وصف می کنند”.[۲]

“جمیل”، یکی از شناخته‌شده‌ترین عاشقان عذری، از این عشق به عنوان قدرتی کیهانی نام می برد که از هنگام تولد با انسان است و تا پایان عمر با او می ماند. برای پاک نگاه داشتن این احساس و والایی آن، قتاعت و آمادگی به فداکاری و رنج بردن لازم است.[۳]

زندگینامه شاعران عذری تقریباً همیشه مشابه است. اشعارشان نیز از نظر عاطفه و بیان همانند است. “قیس‌ابن مُلوّج” یا “قیس” از میان این شاعران، همان کسی است که عاشق لیلی بود و “مجنونِ لیلی” او مشهور است.

در عشق عذری، معشوق در خیال عاشق به زندگی ادامه می دهد، ناملموس و دست‌نیافتنی می شود و به ایده‌ال تبدیل می گردد. عاشق با ایده‌آلی کردن معشوق یاد او را در ذهن خویش جاودان می کند. به قول هاتف اصفهانی:

هرگز امید و بیم از وصل و هجر یار نیست/ عاشقم، عشق مرا با وصل و هجران کار نیست

شاید در همین رابطه باشد آن حدیث از پیامبر اسلام که نقل است: “هر که عاشق شد و عشقش را مخفی کرد و پاکدامن ماند و مُرد، خود شهید از دنیا رفت”.[۴] جامی نیز احتمالاً همین حدیث را مد نظر داشته که می گوید: “از مقتبسات مشکات نبوت است که هر که در جاذبه عشق آویزد و با لطافت عشق آمیزد و در آن طریق عفت و کتمان پیش گیرد، چون بمیرد، شهید میرد. و شرط عفت و کتمان از برای آن است که چون به میل طبع و هوای نفس آلوده باشد و در وصول به آن وسایط توسل جویند و اظهار کنند، از قبیل شهوات نفس حیوانی است، نه از فضایل روح انسانی”[۵]

عشق عذری بعدها به شکلی در افکار صوفی‌ها نیز راه یافت. عشق‌های پهلوانی، خاکساری و یا شوالیه‌گری در اروپا و به ویژه در اسپانیا که نمونه‌هایی از آن را در رمان “دن کیشوت” سر وانتس می توان دید، به نوعی تحت تأثیر همین نوع از عشق بوده‌اند. در این عشق، زن را تا به مقام کبریایی می رسانند.

عشق عذری کم‌کم به آنجا رسید که عاشقان در زیبایی مخلوقات، نشانی از زیبایی و عظمت خدا را یافتند. “ابن عربی عارف بزرگ اندلسی بر این باور بود که زیبایی الهی بیش از همه در زن تجلی می یابد و نرمش پیغمبر در برابر جنس لطیف از آن ناشی می شود”.[۶]

عشق عذری در روند خویش به “عشق مطلق” رسید، آمیزه‌ای از عرفان و عشق افلاطونی. با این هدف که در زیبایی‌ها باید نشانی از خدا دید و هدف عشق در اصل، برانگیختن اشتیاق روح است برای بازگشت به اصل خویش.

“این روش به تفسیر عرفانی داستان‌های عاشقانه در ادبیات منجر شده که برای اولین بار در داستان “سلامان و ابسال” منسوب به ابن سینا به آن بر می خوریم: داستان مردی بین دو زن که نماد دو بخش از روح افلاتونی هستند. مضمون متفاوتی در داستان هم‌نام جامی نهفته است. و اما وجه اشتراک این تعابیر نمادین داستان‌های عاشقانه، تجرید عجیبی است که گاهی تا حد غیر بشری به افراط می رود”.[۷]

در این نوع از عشق، معشوق ابتدا آرمانی می شده، قدرتی مافوق طبیعی کسب می کند و دست‌نیافتنی می شود. عاشق به ظاهر می کوشد به معشوق برسد، اما نمی تواند، قادر نیست، نباید هم که بتواند، پس تسلیم می شود و سر تمکین فرو می آورد. به تعریفی دیگر، می توان گفت؛ عشق عذری، تسلیم زاهدانه عاشق است نسبت به معشوق. عاشق عذری اگر امکان وصل و رسیدن به معشوق برایش پیش آید نیز، از آن سر باز می زند، زیرا چنین عاشقی مخالف وصل است، هر چند در تبِ وصال می سوزد.

مضمون مشترک داستان‌های عذری، “تقدیر شومی است که عاشق با خلق سلسله موانعی، و در وهله نخست پاکدامنی و رعایت عفاف، می کوشد تا آن را استوارتر کند. تقابل عفاف با تمنا، کشاکشی ناگشودنی می آفریند، ناگشودنی به این معنا که اگر عفاف نباشد که آتش تمنا را تیزتر کند، عشق خاکساری یا عذری وجود نمی داشت”.[۸]

به طور کلی، در قرون گذشته امر نوشتن، عملی مردانه بود، و این طبیعی‌ست که مردان، “گناه‌کار” بودن زنان را مکتوب کنند و مغرضانه بر علیه زنان بنویسند. زن هیچگاه امکان نیافت بنویسد و از خود دفاع کند.

ذهن تاریخی ما زن را دختر و دوشیزه می خواهد. مریم به حتم باید عذرا باشد. این نگاه را می توان هم اکنون نیز در فرهنگ ما یافت؛ باید دوستش بداری، به همان سان که پُرتره‌ای معصوم و زیبا. فراتر از این ناصواب است و پذیرش آلودگی.  مریم عذرا نمونه این عشق است در فرهنگ ما. او پاک است و معصوم چون بدون هیچ آمیزش جنسی، صاحب فرزند شده است.

در باور اسلامی، با استناد به “نص”، انسان نمی تواند معصوم باشد. شیطان حتا پیامبران را نیز می فریبد؛ ابراهیم، محمد، ایوب و آدم، همه گواه این ادعا محسوب می شوند. شیعه در ایران چهاره معصوم را تراشیده است که با نص منافات دارد. حافظ خودش را “آلوده‌دامن” می داند، که همین ترکیب بر می گردد به کهن‌الگوهایی که حافظه و ذهنیت مردم ما را تشکیل می دهد. در بینش اسلامی فقط “باری” (پروردگار) معصوم است.

ظاهراً نوعی عشق در باور مردم وجود داشته و دارد که فقط در حیطه نظر فعال است، بدون این‌که چشم‌چرانی در کار باشد. فقط از تماشا لذت برده می شود. آن‌چه در خصوص شمس و کیمیاخاتون آورده‌اند، ظاهراً چیزی در همین حدود باید باشد.[۹] آن‌گونه که گفته می شود، حتا یک بار مولانا نیز صحنه را مشاهده می کند و به اطرافیان توصیه می کند که مزاحم خلوت آنان نباشند. نقل است؛ روزبهان بقلی که ظاهراً استاد سعدی نیز بوده، در بازار روزی مادری را می بیند که دخترش را کتک می زند تا خود را بپوشاند. روزبهان مادر را منع می کند تا مردم زیبایی‌های خداوند را ببینند؛

که گفت بر رخ خوبان نظر خطا باشد/ خطا بود که نبینند روی زیبا را (حافظ)

گر من آلوده‌دامنم چه عجب/ همه عالم گواه عصمت اوست (حافظ)

مورخان روحیه عشق عذری را به عهد امویان می پندارند. عاشق عذری در این جامعه، شخص به حاشیه رانده‌ای است که چه بسا به جنون نیز دچار می گردد. آنجا که قدرت جنسی پناهگاهی چون قدرت اقتصادی دارد، عاشق عذری مفلسی است که معشوقِ خیالِ او ثروت‌اش محسوب می شود. در واقع این عشق پیش از آن‌که عشق به معنای متعارف کلمه باشد، عصیان و اعتراضی است فروخورده، حاصل جامعه‌ای نابسامان.

تصوف از جهتی رویکرد به عشق بدوی است و مضامین این عشق در آن عمده شده‌، بسط یافته‌اند، چون در اصل “نوعی همآنندی و برابری میان انصراف از تملک معشوق و معنوی کردن غریزه جنسی هست. دقیق‌تر بگوئیم، عشق عذری فرجامی نداشت و ستایش بی‌حاصل و جوانمردانه زن بود، اما تصوف به عشق عذری هدف و آرمانی داد. از این رو به اعتقاد بعضی، سرچشمه عشق عرفانی ، همین عشق عذری (حدیث معروف من تا عشق آخر) است. چون عشق عذری، مردن از درد عشق است و به خاطر عشق، پرهیز از کامگیری… می توان پنداشت که صوفیه این عشق عذری را نمونه عشق الهی تلقی کردند و مطابق الگوی عشق عذری، از عشق الهی سخن گفتند”.[۱۰]

در میان دراویش ایرانی، “قلندریان، به ویژه قلندریان حیدری،…حلقه‌ای در آلت تناسلی خود می کرده‌اند تا از این رهگذر خود را از ارتکاب معاصی بر کنار دارند”.[۱۱]ریشه این رسم از هر کجا باشد، بر نفی لذت جنسی دلالت دارد. ضرب‌المثلِ “حلقه نامرادی بر درِ زندان شهوت زدن” بر این رسم اشارت دارد، و آن تأکیدی است بر “حلقه‌ای که قلندران حیدری برای جلوگیری از تماس جنسی بر آلت رجولیت خود می زده‌اند”.[۱۲]

لکان در رابطه عشق با آرزومندی می گوید؛ “عشق اعطای چیزی است که فرد فاقد آن است. لذا عشق اعطای “فقر” ذاتی عاشق است به معشوق، معشوقی که به نوبه خود کاری به جز عدم قبول آن نمی کند”. فرد عاشق در پی یافتن هر مطلوبی، دگربار فقدان مطلوبی دیگر را آرزو می کند.[۱۳]

عشق عذری را می توان هنوز نیز در فرهنگ ما پی گرفت. در اجتماع و حتا در ادبیات هر روز نمونه‌هایی از آن را می بینیم. برای نمونه گفته باشم، همین باور به نوعی بر ذهن صادق هدایت هم سنگینی می کرد. در واقع او نیز به شکلی دنبال عشق عذرایی بود. زن ایرانی را باور نداشت، این زن فاقد شایستگی دل بستن بود و همه جا، چه در داستان‌ها، چه در محیط خانوادگی و اجتماعی او با زن ایرانی به بن‌بست می رسد. زن در آثار هدایت “یا فرشته و یا فاحشه است، اگر چه وجه منفی بیش از جنبه مثبت تجلی می کند. دیگر این‌که شخصیت‌های مرد در چنین داستان‌هایی از نظر روابط جنسی با زن، بی‌تجربه و تقریباً همه از برقراری روابط عاشقانه معمول و متعارف با او عاجز و ناتوانند. شرم و “حیا”ی زیاد، و تردید در باره صداقت زن، و هراس و نگرانی در روابط عاطفی از ویژگی‌های بارز این مردان است. به یک کلام، آنان (تا آنجا که به روابط جنسی و عاطفی مربوط می شود) نسبت به زن واقعی، زن موجود، زن انسان، و به عبارت دیگر، زنی که مجموعه‌ای از ضعف‌ها و قوت‌هاست، بیگانه‌اند، و به دنبال زن ایده‌آل یا زن “کامل”ی می گردند که آنان را بپرستد”.[۱۴]

 

[۱] – ح. م. عبدالجلیل، تاریخ ادبیات عرب، ترجمه دکتر آ. آذرنوش، مؤسسه انتشارات امیرکبیر، تهران ۱۳۷۶، ص ۷۹

[۲] – ح. م. عبدالجلیل، پیشین.

[۳] – یوهان کریستف بورگل، نظریه‌های عشق، عشق در فرهنگ اسلامی چه نمودی دارد، اندیشه و هنر، شماره ۱۱، تیر- مهر ۱۳۸۶

[۴] – سیف‌الدین باخزری، دو رساله عرفانی در عشق، به کوشش ایرج افشار، کتابخانه منوچهری، تهران ۱۳۵۹، ص ۹۳

[۵] – عبدالرحمن جامی، بهارستان، به تصحیح اسماعیل حاکمی، تهران ۱۳۶۷، ص ۶۳

[۶] – یوهان کریستف بورگل، پیشین. برای اطلاع بیشتر در این زمینه رجوع شود به:

Johan Christoph Bürgel, Orientalisches Mittelalter, Aula Verlag, Wisbaden 1990, pp 482- 495

 

[۷] – یوهان کریستف بورگل، پیشین

[۸] – جلال ستاری، سیمای زن در فرهنگ ایران، نشر مرکز، تهران ۱۳۷۵، ص ۱۴۷

[۹] – کیمیاخاتون دخترخوانده مولانا بود که در پانزده سالگی به ازدواج شمسِ شصت ساله در آمد. رمان تاریخی “کیمیاخاتون” نوشته سعیده قدس به این موضوع پرداخته است.

[۱۰] – جلال ستاری، سیمای زن در فرهنگ ایران، نشر مرکز، تهران ۱۳۷۵، ص ۲۶۱

[۱۱] – محمدرضا شفیعی کدکنی، قلندریه در تاریخ (دگردیسی‌های یک ایدئولوژی)، انتشارات سخن، تهران ۱۳۶۸، ص ۲۶۹

[۱۲] – محمدرضا شفیعی کدکنی، قلندریه در تاریخ (دگردیسی‌های یک ایدئولوژی)، انتشارات سخن، تهران ۱۳۶۸، ص ۴۹۹

[۱۳] – دکتر کرامت مُولّلی، مبانی روان‌کاوی فروید- لکان، نشر نی، تهران ۱۳۸۳، ص ۳۰۷

[۱۴] – محمدعلی کاتوزیان، صادق هدایت و مرگ نویسنده، نشر مرکز، تهران ۱۳۷۲، ص ۱۴۴

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *