قاضی / منوچهر دوستی

قاضی                   

منوچهر دوستی

 

قاضی از اول هم زرنگ بود. از جوانی هم حساب کار دستش بود. جنگ که بود، برادر کوچکترش را به کشتن داد.

ممدجان بچه دبستانی ساده‌ای بود و مثل پدرش اهل هیچ چیز نبود و نماز هم نمی­خواند. قاضی، که البته بعداً قاضی شد، خودش بزرگ‌تر و جوان بود ولی به جبهه نرفت. اما ممدجان را تشویش کرد تا در راه اسلام و امت راهی جبهه شود. وقتی بعد از  یک هفته جنازه ممدجان را برگرداندند، قاضی یکی دو ماه از ترس پدر و مادر گم و گور شد و به هم‌محله‌ای ها گفت که می‌رود تا راه برادرش را ادامه دهد.

پدر و مادر سراسیمه خودشان را به مسجد محل رساندند، تا مگر این یکی را نجات دهند.

بعد از دو ماهی که پدر و مادر آشفته و سرگردان مانده و نشانی از او نیافتند، بالاخره روزی قاضی با سر و رویی آشفته و لباسی خاکی، و ریشی بلند، وارد محل شد و خبر به سرعت باد به گوش خانواده رسید.

پدر راضی بود هر کاری بکند، تا او به جبهه و جنگ نرود. قاضی غروب با تسبیحی در دست، برای نماز خودش را به مسجد محل رساند. همه به دور او حلقه زده بودند و از ممدجان  و شهادتش می‌گفتند و از پیوستنش به شهدای کربلا.

قاضی آرام بود و سر را بزیر انداخته و هر از گاهی با نگاهی به چهره دیگر برادران، نیم لبخند غمگینی بر لب می­نشاند و به آنها تحویل می‌داد و آنان را همراهی می­کرد.

قاضی بدنبال بیژن می­گشت. اگرچه بیژن پسر عمه خودش بود، اما دو سه باری بیشتر او را ندیده بود. آخرین باری که بیژن به خانه آن‌ها آمده بود، عروسی برادر بزرگ قاضی بود و بیژن سه سالی از برادر خودش جوانتر بود.

از همان آخرین بار هم که بیژن به آنجا آمده بود، قاضی بخاطر داشت که بیژن سر به سرش گذاشته و گفته بود «بهشت را باید همینجا درست کرد“. و حالا شنیده بود که بیژن دیگر امکان حضور علنی در میان آشنایان را ندارد.

قاضی یک پای مسجد شده و موقعیتی یافته بود. یک سالی از مرگ ممدجان گذشته بود که قاضی پایش به حوزه باز شد و چند سالی بعد در نقش قاضی وارد صحنه گشت.

   

بیژن در  گریز بود اما هر از گاهی خودش را مخفیانه به آشنایان می‌رساند و دیداری تازه می‌کرد و دوباره سر پنهان می­نمود.  

در آخرین دیداری که او دایی‌اش را ملاقات کرده بود، دایی‌اش با همان مهربانی همیشگی، اما با ترس و دلهره از او خواسته بود تا بیشتر مواظب خودش باشد و اگر در این حوالی هم نچرخد، محفوظ تر خواهد ماند.

 

قاضی حالا بر کرسی قضاوت نشسته بود و این را پدرش در آخرین بار به بیژن گفته بود. دایی گفته بود که قاضی به او گفته که او تن به لباس حوزه نداده و از خودنمایی پرهیز کرده و به کت و شلواری ساده قناعت کرده است.

 

حلقه تنگ­تر شده بود و بیژن دیگر چاره‌ای جز چشم‌پوشی از هرگونه دیدار مخفیانه هم نداشت. گویا روزها را کوتاه کرده بودند. آنقدر کوتاه که تا بیژن چشم بر هم بزند، دو سالی دیگر سپری شده بود و روزی در میانۀ راهی با دوستی قدیمی روبرو شد که او را سخت جستجو می‌کرده است.

یک­دیگر را در آغوش گرفتند و از روزگار غریبی سحن گفتند که حتا مجال ساده دیدار آن‌ها را هم بر هم­زده است.

قاضی بدنبال بیژن می‌گردد و از او هم پرسیده و گفته بود که خبر دارد و حتی به او رسانده­اند که «تو او را می‌بینی و لازم است او را نشان دهی و اگر خودت هم نتوانی، می‌توانی از دیگران کمک بخواهی.“

 

قاضی بر مسند قضاوت نشسته و بیژن تنها می‌دانست که راهی جز گریز ندارد. آفتاب پشت آفتاب و شب پشت شب می‌آمد و پرده‌ای دیگر بر روزگار می­کشید.

سال‌ها گذشت و بسیاری رفته و بسیارترها آمدند و غباری بر هر چیز نشسته بود. روزگار دیگر گشته بود، و بیژن آثار سپیدی را بر ریش و موی خود تجربه کرده بود.

گویا زمان، پیری را به رخ می‌کشید و سیاست هم لازم می‌دانست خود را به گونه‌ای دیگر بنمایاند. قضات هم آموخته بودند که حالا دیگر با چهره خندان هم می‌توان قضاوت کرد.

زمان انتخابات رسیده بود و غلغله تبلیغات بود. بیژن در پی کاری باید خود را به جایی می­رساند. بسرعت از عرض خیابانی می‌گذشت که چهره آشنایی را بر تابلو تبلیغات دید و یک لکه سیاه که بر پیشانی خندان قاضی می­درخشید. 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *