مولود و رایحه / اورهان پاموک / بهرام بهرامی – حسن زرهی

مولود و رایحه

Mevlut and Rayiha

نویسنده: اورهان پاموک

ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

 

 

فکرهای اندوهباری داشتم

آن شگفتی  پس یادهای من

حسی که انگار می‌گفت

من مال آن زمان

و آن مکان نیستم…

ویلیام وردزورث: پیش‌درآمد

بخش یکم

دختر دزدی کار بسیار دشواری است

 

این داستان زندگی و رویاهای مولود قاراتاش فروشنده دوره گرد بوزا و ماست است. در سال ۱۹۵۷ در منتهی الیه غرب آسیا در روستایی مشرف به یک برکه مه آلود در آناتولی مرکزی به دنیا آمد. دوازده ساله بود که به استانبول کوچ کرد و بقیه عمر خود را در این شهر، در پایتخت دنیا، به سر برد. در بیست و پنج سالگی به ولایت زادگاهش برگشت و با یک دختر روستایی به استانبول گریخت. این کار عجیب زندگی او را برای بقیه عمر دگرگون کرد. در استانبول با او ازدواج کرد و آنها صاحب دو دختر شدند. شغل های مختلفی را پیشه کرد بی آنکه میان این شغل تا آن، دمی بیاساید. از دوره گردی فروش ماست، بستنی و برنج تا گارسنی. با اینهمه هر شامگاه بی هیچ وقفه‌ای در استانبول از خیابانی به خیابان دیگر می‌رفت و بوزا می‌فروخت و همزمان رویاهای عجیبش را در سر می‌پروراند.

 

مولود قهرمان داستان ما افراشته قامت بود، هیکلی نیرومند اما ظریف داشت و سیمایی زیبا. چهره‌اش پسرانه بود. موهای قهوه‌ای روشن و نگاه هشیار و زیرک او ترکیبی بود که مهر زنان را جلب می‌کرد. این پسرانگی که مولود تا نزدیکهای چهل سالگی با خود داشت و تاثیرش بر روی زنان دو ویژگی ذاتی او بود و ارزش آن را دارد که من آنها را گهگاه به خواننده یادآور شوم و به این وسیله به روشن شدن برخی جنبه‌های داستان کمک کنم. با اینهمه باید بگویم که لازم نمی‌بینم خوشبینی مولود و نیکخواهی او را (که برخی شاید آن را ساده دلی بنامند) به رخ بکشم، زیرا به اندازه کافی در طول داستان روشن می‌شود. اگر خوانندگانم مثل من مولود را دیده بودند با زنانی که زیبایی پسرانه او را می‌ستودند، هم‌رای می‌شدند و می‌دانستند که من به قصد ایجاد تاثیر، ذره ای گزاف نگفته‌ام. در واقع همینجا بگذارید از این فرصت استفاده کنم و تاکید کنم که در هیچ کجا گزافه‌گویی نکرده ام و این داستان صرفا‌ً بر اساس نقلی واقعی نوشته شده است. در اینجا من به نقل برخی حوادث شگفت که رخ داده خواهم پرداخت و نقش خویش را محدود خواهم کرد به آوردن این وقایع به ترتیبی که خواننده بتواند به آسانی این حوادث را دنبال و آنها را درک کند.

 

از همینرو داستانم را از وسط آغاز خواهم کرد. از یک روز ماه ژوئن ۱۹۸۲ که مولود با دختر روستایی اهل گوموش دره (از توابع بی‌شهر منطقه قونیه که نزدیک روستای زادگاه او بود) گریخت. مولود اولین بار این دختر را در سال ۱۹۷۸ در عروسی پسرعموی بزرگش قورقوت در مسجدکوی در شهر استانبول دیده بود. همین دختر بود که بعدها راضی شده بود با او بگریزد. مولود به سختی می‌توانست باور کند که دخترک که آن روز سیزده سال بیشتر نداشت و هنوز کودکی به شمار می‌رفت، عشق و احساس او را بفهمد. او خواهر کوچک زن عموزاده‌اش قورقوت بود و پیش از آن استانبول را ندیده بود. مولود شروع کرده بود به نوشتن نامه‌هایی عاشقانه به او و سه سالی هم این کار را ادامه داده بود. دخترک هرگز پاسخی نداده بود، ولی سلیمان برادر کوچکتر قورقوت که نامه‌های عاشقانه مولود را به دست دختر می‌رساند مولود را امیدوار و تشویق به ادامه نامه نویسی کرده بود.

 

حال سلیمان داشت به عموزاده‌اش مولود دوباره  کمک می‌کرد. اما این بار برای دزدیدن دخترک. سلیمان و مولود داشتند با وانت فورد سلیمان به زادگاه کودکی او برمی‌گشتند. پسرعموها نقشه را طوری کشیده بودند که بی‌آنکه کسی آنها را ببیند با دختر بگریزند. بنا به نقشه قرار بود سلیمان در وانت خود در فاصله یک ساعتی گوموش دره منتظر آنها بماند. هرکسی که خبر را می‌شنید شک نمی‌کرد که عاشق و معشوق به بی شهر رفته‌اند. اما درواقع سلیمان قرار بود آنها را با وانت به طرف شمال ببرد و آن طرف کوهها در ایستگاه ترن آق شهر پیاده کند.

مولود بارها نقشه را در ذهنش مرور کرده بود و چهار پنج بار هم مخفیانه دست به گشت شناسایی بزنگاه‌های مهم این عملیات مانند چشمه آب سرد، نهر باریک، تپه جنگلپوش و باغ خانه دختر زده بود. نیم ساعتی به موعد مقرر مانده مولود در جلوی گورستان روستا که بر سر راه او بود توقفی کرد. رو به سمت سنگ قبرها به پیشگاه خدایش دعا کرد که واقعه بی خطر بگذرد. گرچه نمی‌خواست قبول کند، اما ته دلش به سلیمان اطمینان کافی نداشت. اگر عموزاده‌اش در سر قرارشان نزدیک چشمه حاضر نمی‌شد چه؟ مولود کوشید به این چیزها دیگر خیلی فکر نکند. حالا دیگر این ترس‌ها بیهوده بودند.

 

مولود شلوار اتوزده و پیراهنی آبی به تن داشت که زمانی که دبیرستان را شروع کرده بود و به همراه پدرش ماست می‌فروخت از یک مغازه در بی اوغلو خریده بود. کفش‌هایش مال کارخانه بانک سومر بود که پیش از خدمت سربازی خریده بود.

 

با فرارسیدن شب مولود به دیوار فروریخته خانه سفید پدر دخترک معروف به عبدالرحمن کج گردن نزدیک شد. پنجره پشت دیوار تاریک بود. مولود ده دقیقه زود رسیده بود و تلواسه این را داشت که همان موقع دست به کار شود. یادش به قدیم‌ها افتاد که وقتی در ولایت دست به دختردزدی می‌زدند، گاهی کار به جنگ قبیله‌ای می‌کشید و تیرخوردن و در تاریکی شب راه گم کردن و دستگیر شدن. فکر کرد چقدر برای پسر کنفی داشت وقتی دختر تصمیمش را عوض می‌کرد و به سرش می‌زد که دیگر فرار نکند. نگرانی وجودش را فراگرفته بود. به خودش گفت که خداوند به او کمک خواهد کرد. سگها پارس کردند. پنجره برای دمی روشن و بعد دوباره تاریک شد. قلب مولود داشت چهارنعل می‌تاخت. به طرف خانه رفت. برگهای درختها خش خش کردند و از آن میان دخترک به نجوا او را صدا زد: موووولود.

 

صدایی بود سرشار از عشق. صدای دختری که نامه‌هایی را که او در دوران خدمت سربازی نوشته بود خوانده بود. صدایی اطمینان بخش. مولود حالا آن نامه‌ها را به یاد می‌آورد، صدها نامه‌ای که هرکدام تک تک فراورده عشق و آرزوی او بودند. یادش آمد که چگونه همه زندگی اش را معطوف جلب عشق آن دختر زیبا کرده بود و رویاهای سعادت آینده را در سر پرورانده بود. حالا سرانجام به کامش رسیده بود. چیزی نمی‌دید اما در تاریکی جادویی شب، مانند خوابگردی به سوی صدای او رفت.

 

همدیگر را در تاریکی یافتند و بی‌آنکه از قبل فکر کرده باشند دست هم را گرفتند و شروع کردند به دویدن. هنوز ده گامی فراتر نرفته بودند که پارس سگها مولود را از جا پراند و او جهتش را از دست داد. کوشید راه را به کمک غریزه پیدا کند، اما منگ بود. در تاریکی شب درختها مثل دیوارهای بتونی ناگهان در برابرشان ظاهر می‌شدند و بعد به سرعت غیبشان می‌زد. انگار که در خواب باشی و جاخالی بدهی، به راه خود می‌رفتند.

 

به ته کوره راه که رسیدند طبق نقشه مولود راه تپه را در پیش گرفت. بعضی جاها باریکه راه که پیچ می‌خورد و از میان سنگلاخ‌ها به بالای تپه می‌رسید چنان شیبی می‌گرفت که گویی به آسمان تیره و تار ابرآلود خواهد پیوست. دست در دست نیم ساعتی راه رفتند و بی هیچ درنگ و آسایشی خودشان را به بالای تپه رساندند. از آنجا می‌شد چراغ های گوموش دره را دید و کمی دورتر هم روستای جنت پنار که مولود در آنجا زاده و بزرگ شده بود. مولود گذرگاه پر پیچ و خم را برای فرار از گوموش دره به دو دلیل برگزیده بود یک اینکه تعقیب کننده احتمالی را به روستای خودش رهنمون نشود و دیگر اینکه به طور غریزی فکر کرده بود نقشه‌های توطئه آمیز احتمالی سلیمان را نقش بر آب کند.

 

سگها هنوز دیوانه وار داشتند پارس می‌کردند. مولود متوجه شد که حالا دیگر برای روستای خودش هم غریبه ای بیش نبود. صدای یک تک تیر از طرف گوموش دره برخاست. آنها به هم نگاه کردند و با همان سرعت به راه خود ادامه دادند. وقتی سگها که برای دمی خاموش شده بودند دوباره شروع به عوعو کردند، آنها به سرعت قدم هایشان افزودند و شروع کردن به دویدن در سراشیبی تپه. شاخه‌ها و برگها  چهره شان را خراش می‌داد و تیغ‌ها به لباس‌های آنها گیر می‌کرد. مولود در تاریکی چیزی نمی‌دید و ترس داشت که مبادا هر دم سر بخورند و روی صخرها بیافتند. با اینهمه چنین نشد. سگها حسابی او را ترسانده بودند ولی خوب می‌دانست که خداوند پشت و پناه آنها است و بالاخره با رایحه به استانبول خواهند رسید و زندگی بسیار شادی را آغاز خواهند کرد.

 

سرانجام از نفس افتاده به جاده آق شهر رسیدند. مولود مطمئن بود که دیر نکرده اند. حالا دیگر فقط این مانده بود که سلیمان با وانتش پیدا شود و بعد دیگر هیچ کسی نمی‌توانست رایحه را از او جدا کند. مولود در نامه‌های عاشقانه‌اش به چهره دوست داشتنی دخترک و چشم‌های فراموش نشدنی او همچون چیزهای مقدس توسل جسته بود. نام زیبای رایحه را با دقت فراوان و شور و شعفی عاشقانه بر پیشانی تک تک مکتوب‌های خود نگاشته بود. اکنون از یادآوری همه آن احساسات چنان غرق شادی می‌شد که بی‌اراده گام هایش را سرعت می‌بخشید.

 

در ‌آن تاریکی به سختی می‌توانست چهره دختری را که داشت با او می‌گریخت ببیند. با خودش فکر کرد شاید بد نباشد دست کم بایستد و او را ببوسد. ولی رایحه با بقچه‌ای که در دست داشت به آرامی مانع  تلاش او شد. مولود از این کار رایحه خوشش آمد. فکر کرد بهتر است به موجودی که می‌رفت زن او شود و باقی زندگی را با او سپری کند دست نزند تا زمانی که با هم ازدواج کنند.

 

دست در دست از روی پل رودخانه سارپ گذشتند. دست رایحه در دست او مانند پرنده‌ای لطیف و سبک بود. نسیم خنکی بوی آویشن‌ها را به همراه می‌آورد و برگها را روی رود زمزمه گر پهن می کرد.

آسمان شب با رنگ اخرایی روشن بود. صدای تندر برخاست. مولود نگران شد که مبادا پیش از آنکه به قطار برسند در باران گیر بیافتند. با اینهمه گام هایش را سرعت نبخشید.

ده دقیقه بعد، از دور چراغ های پشت وانت سلیمان را نزدیک چشمه جوشان دیدند. مولود از شادی سر از پا نمی‌شناخت. بدش آمد از اینکه به سلیمان شک کرده بود. باران دیگر داشت فرو می‌ریخت و آنها شادمانه می‌دویدند، اما هر دو کاملا خسته و بی‌رمق شده بودند. چراغ های وانت فورد خیلی دورتر از مسافتی بود که  گمانه زنی کرده بودند.  به وانت که رسیدند دیگر حسابی از باران خیس شده بودند.

رایحه بقچه اش را بغل کرد و در تاریکی پشت وانت نشست. این فکر مولود و سلیمان بود چون امکان داشت که خبر فرار رایحه فاش شود و ژاندارم‌ها در جستجوی رایحه ماشین‌ها را در جاده‌ها متوقف کنند. دلیل دیگر این بود که نمی‌خواستند رایحه سلیمان را شناسایی کند.

وقتی پسرعموها سوار ماشین شدند، مولود رو کرد به همدست خود و گفت: سلیمان، تا زنده‌ام مدیون این دوستی و وفاداری تو هستم. این را گفت و نتوانست جلوی خودش را بگیرد و پسرعمویش را سخت در آغوش نکشد. وقتی سلیمان جوابی به اینهمه اشتیاق او نداد مولود با خودش فکر کرد: حتما‌ دلش را با سوءظن شکسته ام. سلیمان رو کرد به مولود و گفت: باید قسم بخوری که به هیچکس نگویی من به تو کمک کردم. مولود قسم خورد. سلیمان با اشاره به رایحه گفت در عقب را خوب نبسته است. مولود از وانت پیاده شد و در تاریکی به پشت وانت رفت. همان موقع که داشت در عقب وانت را می بست، رعد و برق زد و برای دمی آسمان، کوه ها، خرسنگ‌ها و درخت ها و هر آنچه که اطراف او بود همچون خاطره‌ای دور روشن شد. برای نخستین بار مولود سیمای زنی را که قرار بود یک عمر با او زندگی کند خوب دید. شگفتی ‌آن لحظه تا پایان عمر در یاد مولود باقی ماند.

وقتی به راه افتادند، سلیمان حوله‌ای را از داشبورد وانت درآورد و به مولود داد: خودتو خشک کن. مولود حوله را بو کرد تا مطمئن شود که حوله کثیف نیست و بعد آن را از پنجره کوچک پشت وانت به دخترک در پشت ماشین داد.

کمی بعد سلیمان به مولود گفت، هنوز خیس هستی. حوله دیگه ای هم نیست. باران روی سقف وانت فرو می‌ریخت و برف پاک کن‌ها ناله می‌کردند و مولود می‌دانست که آنها حالا داشتند دیگر وارد سرزمین سکوت بی‌پایان می‌شدند. چراغ های وانت تاریکی ژرف جنگل را به سختی می‌شکست.

مولود شنیده بود که گرگ‌ و شغال‌ و خرس نیمه ‌شب که می‌گذرد به دیدار ارواح جهان اسفل می‌روند. روزهای بسیاری در خیابان های استانبول پیش آمده بود که سایه موجودات اساطیری و دیوها ناگهان در برابرش ظاهر شده بودند. جن‌های دم‌دار، غول های گنده پا، دیو‌های شاخ به سر، که در تاریکی دنبال گناهکاران راه گم کرده می‌گشتند، آنها را می‌یافتند و با خود به جهان اسفل می‌بردند.

سلیمان به شوخی گفت: موش زبونتو خورده؟

مولود متوجه شد این سکوت شگفتی که او داشت در آن غرق می‌شد تا سال های سال با او خواهد بود. همانطور که داشت با درون خود کلنجار می‌رفت که چگونه در این دامی که زندگی در برابر او گسترده بود، گرفتار شده است، فکر ‌کرد چون سگ ها پارس کردند، من در تاریکی راهم را گم کردم. با اینکه می‌دانست این استدلال بی‌معنی است، به آن متوسل شد.  دست کم این یک نوع آسایش خیال به او می‌داد.

سلیمان پرسید: چیزی شده؟

نه. چیزی نیست.

وانت در جاده پیچ در پیچ باریک و گل‌آلود از سرعت خود کاسته بود و نور چراغ هایش سنگ‌ها و درختان مالیخولیایی را روشن می‌کرد و سایه‌های موهومی را در اطراف خود ایجاد می کرد. مولود این شگفتی‌ها را با دقت مردی می‌نگریست که قرار نیست آنها را تا زنده است فراموش کند. آنها جاده کوچکی را در پیش گرفته بودند که با شیبی تند همچون ماری بالا می‌خزید و سپس سرازیر می‌شد و پس از گذری دزدانه از میان تاریکی یک روستا در گل و لای غرق می‌شد. گهگاه عبور آنها از یک روستا سگها را به پارس  وا می‌داشت و سپس سکوتی ژرف حکم فرما می شد، چنان ژ‌رف که مولود نمی‌دانست این شگفتی از آن یادهای او است یا جهان واقعی. او در این تاریکی سایه‌های پرنده‌های اساطیری را می‌دید. واژگانی را در برابر دیدگانش می‌دید که با خطوطی نامفهوم نوشته شده بود. خرابه‌های لشکرهای دیوان را می‌دید که صدها سال پیش این سرزمین‌های دور را در نوردیده بودند. مولود سایه مردمانی را می‌دید که در اثر گناه سنگ شده بودند.

سلیمان گفت: پشیمون که نیستی؟ نباید از چیزی بترسی. فکر نمی‌کنم کسی ما را تعقیب کرده باشه. حتم دارم که همه می‌دونستن دختره می‌خواد فرار کنه. شاید غیر پدر کج گردنش. راضی کردن اونم کاری نداره. می‌بینی. به زودی توی همین یکی دو ماه آینده سروکله‌شون پیدا می‌شه. بعدش هم قبل از تموم شدن تابستون دوتایی‌تون می‌تونین برگردین ده و دعای خیر  همه نصیبتون بشه. فقط مواظب باش به کسی نگی  من کمکت کردم.»

 

از یک پیچ تند و سراشیبی که رد شدند، چرخ های عقب وانت توی گل گیر کرد. مولود یک آن فکر کرد که کارشان تمام است، رایحه برمی‌گردد به دهشان و او بدون هیچ گرفتاری به خانه‌اش در استانبول. ولی درست همین موقع وانت دوباره جاکن شد. یک ساعت دیگر  پس از پشت سرگذاشتن یکی دو ساختمان تک افتاده، جاده باریک آق شهر در روشنایی چراغ های وانت پدیدار شد. ایستگاه  قطار در آن سر شهر قرار داشت.

سلیمان گفت: سعی کن به هیچ وجه از هم جدا نشین.

آنها را جلوی ایستگاه  قطار آق شهر پیاده کرد. نگاهی به دختر و بقچه‌اش در تاریکی انداخت و گفت:

پیاده نمی‌شم. نمی‌خوام منو شناسایی کنه. حالا دیگه من هم شریک  جرمم. مولود، باید رایحه را خوشبخت کنی. فهمیدی؟ اون حالا دیگه زن توئه. تیر از  کمان رها شده و بازگشتی نیست. وقتی رفتی استانبول یه مدتی سعی کن کمتر آفتابی شی.

مولود و رایحه ایستادند تا سلیمان برود تا جایی که دیگر چراغ های قرمز پشت وانت ناپدید شد. بدون آنکه دست هم را بگیرند با هم به ایستگاه قدیمی که با چراغ های فلورسنت روشن بود وارد شدند. مولود یک بار دیگر به چهره دختری که با او گریخته بود نگاه کرد. این بار به دقت او را برانداز کرد طوری که دیگر می‌توانست با قاطعیت آنچه را که هنگام بستن در پشتی وانت در یک نگاه گذرا دیده بود و باور نکرده بود، تایید کند. نگاهش را از دختر گرفت. نه این آن دختری نبود که او در عروسی عموزاده بزرگش قورقوت در استانبول دیده بود. این خواهر بزرگتره بود. آنها خواهر خوشگل تره را در عروسی نشانش داده بودند و خواهر زشته را به او داده بودند. احساس کرد سرش کلاه رفته. مولود خجالت زده بود و نمی‌توانست حتی به دختر نگاه کند. دختری که احتمالن اسمش هم رایحه نبود!

چه کسی این نیرنگ را به او زده بود و چگونه؟ همچنانکه به سوی باجه فروش بلیت ایستگاه می‌رفت پژواک قدم هایش را می‌شنید انگار که از آن کس دیگری بود. مولود پس از آن تا پایان زندگی‌اش وقتی ایستگاه‌های قدیمی  قطار را می‌دید یاد آن لحظه‌ها می‌افتاد. با حالتی سرگشته و منگ دو بلیت برای استانبول خرید. بلیت فروش گفت:  قطار به زودی می‌رسه.

آن دو گوشه نیمکتی در یک اتاق انتظار پر از سبد و بسته و چمدان و مسافران خسته نشستند بی‌ آنکه کلمه‌ای میانشان رد و بدل شود.

مولود یادش آمد که رایحه خواهر بزرگتری داشت و به عبارت درست تر آن دختر زیبایی که مولود فکر می‌کرد اسمش رایحه است، اما رایحه واقعی باید همین دختر باشد. سلیمان هم با همین اسم از او یاد کرده بود. مولود نامه‌های عاشقانه را خطاب به رایحه نوشته بود ولی چهره دیگری در ذهن داشت. او حتی اسم دختر زیبایی را که در ذهن داشت نمی‌دانست. نمی‌دانست چطور گول خورده است. هیچ نمی‌دانست چگونه به این وضعیت  دچار شده است. به همین دلیل آن شگفتی یادهای او تبدیل شد به بخشی از دامی که در آن گرفتار شده بود. همانجا روی نیمکت به دست رایحه نگاه می‌کرد. این همان دستی بود که اندکی پیش با چنان عشقی آن را گرفته بود. این همان دستی بود که در نامه‌های عاشقانه‌اش نوشته بود که آرزو دارد آن را در دست بگیرد. همین دست خوش ریخت و زیبا. این دست اکنون در دامن دخترک آرمیده بود و گهگاه با دقت چین‌های دامنش را یا پارچه بقچه متعلقاتش را صاف می‌کرد.

مولود بلند شد و به کافه ایستگاه رفت. همچنانکه داشت با دو قرص نان بیات به طرف رایحه برمی‌گشت موهای پوشیده و صورت دختر را یک بار دیگر از دور نگاه کرد. نه این قطعا‌ً آن دخترک زیبارو که در عروسی قورقوت دیده بود،‌ نبود. همان عروسی که با وجود سفارش پدرش که نرود، رفته بود. مولود یک بار دیگر با اطمینان نتیجه گرفت که این یکی دختر یعنی رایحه واقعی را قبلا‌ً ندیده بود.

چه شد که کار به  اینجا کشید؟ آیا رایحه فهمیده بود که نامه‌ها خطاب به خواهرش نوشته شده بود؟

ـ نون می‌خواهی؟

رایحه دست لطیفش را دراز کرد و نان را گرفت. آنچه مولود در سیمای او می‌دید سپاسگزاری بود و نه هیجان عاشقی گریخته از خانه.

رایحه در کنار مولود نشسته بود و نان را طوری می‌خورد که انگار دارد جنایتی را مرتکب می‌شود. مولود هم نان دیگر را خورد. اما نه با اشتها آخر کار دیگری به فکرش نمی‌رسید.

بدون کلامی نشسته بودند. مولود احساس پسرکی را داشت که چشم به راه خوردن زنگ پایان کلاس درس بود، اما زمان اصلا‌ً خیال نداشت بگذرد. ذهنش ناخواسته کار می‌کرد. می‌خواست بفهمد چه اشتباهی او را به اینجا رسانده بود. ذهنش مدام به آن عروسی می‌رفت که برای نخستین بار دخترک زیبا را دیده بود و شروع کرده بود به نامه نگاری برای او. پدر خدابیامرزش مصطفی افندی  به او گفته بود که به آن عروسی نرود، اما به هرحال مولود یواشکی از دهکده جیم شده بود و خودش را به استانبول رسانده بود. شاید همین کار سبب شده بود که این بلا سرش بیاید. ذهنش درست مثل چراغ های وانتی که در آن به ایستگاه  قطار آمده بودند، مناظر نیمه روشن، یادهای اندوهبار و سایه‌های زندگی بیست و پنج ساله‌اش را در می‌نوردید و می‌کوشید روشنایی لازم را بر موقعیت کنونی‌اش بتاباند.

قطار هنوز نرسیده بود. مولود برخاست و دوباره به کافه ایستگاه رفت. کافه بسته بود. دو درشکه بیرون ایستگاه منتظر بردن مسافران به شهر بودند. یکی از درشکه‌چی‌ها داشت در سکوت ‌بی‌پایان حاکم بر ایستگاه سیگار می‌کشید. مولود به طرف درخت کهن سال چنار نزدیک ساختمان ایستگاه رفت. در نیمچه روشنایی ایستگاه چشمش به نوشته قاب شده پای درخت افتاد:

مصطفی کمال آتاتورک، بنیانگذار جمهوری ما، زمانی که در سال ۱۹۲۲ به آق شهر آمد، در زیر سایه این درخت کهن فنجانی قهوه نوشید.

مولود آق شهر را از درس تاریخ که در مدرسه گذرانده بود به یاد داشت. او در همین کلاس یاد گرفته بود که این روستا چه نقش مهمی  در تاریخ ترکیه بازی کرده بود. اما در آن لحظه چیزی از خوانده‌هایش را به یاد نمی‌آورد. مولود در مدرسه به اندازه‌ای نکوشیده بود که شاگردی شود که معلم‌هایش می‌خواستند. شاید این بزرگترین نقطه ضعف او بود. اما با کمی‌ خوشبینی به خودش دلداری داد که فقط بیست و پنج سالش است و هنوز خیلی وقت دارد که خودش را بهتر کند. در برگشتن به طرف نیمکت بار دیگر به رایحه نگاه کرد. نه یادش نمی‌آمد این دختر را چهار سال پیش در آن عروسی دیده باشد.

 

قطار زنگ زده استانبول غرش کنان و نالان پس از چهار ساعت انتظار وارد ایستگاه شد. آنها توانستند یک کوپه خالی پیدا کنند. کسی در کوپه نبود. با اینهمه مولود به جای اینکه روبروی رایحه بنشیند کنار او نشست. هربار که  قطار از روی ریلی به ریل دیگری تغییر مسیر می‌داد یا از روی ریل های فرسوده می‌گذشت تکان حرکت سبب می‌شد شانه مولود به شانه رایحه بساید. حتی همین هم به نظر مولود عجیب می‌آمد. به دستشویی رفت و مدتها به تلق تلوقی که از سوراخ کاسه توالت  قطار می‌آمد گوش سپرد. کاری که در کودکی هم می‌کرد. وقتی به کوپه برگشت دخترک را خواب ربوده بود. چطور می‌توانست آنقدر آرام بخوابد؟ آن هم شبی مثل  امشب که از خانه گریخته بود. در کنار گوش او زمزمه کرد: رایحه! رایحه! دختر از خواب برخاست. طوری طبیعی بیدار شد که انگار کسی که اسمش واقعا‌ً‌ رایحه باشد نام خود را شنیده باشد. لبخند شیرینی به مولود زد. مولود بی کلامی و سخنی کنار او نشست. مانند زن و شوهرهایی که سالها بود با هم ازدواج کرده بودند و حرفی برای گفتن به هم نداشتند بی سخنی و یا کلامی از پنجره کوپه به بیرون نگاه می‌کردند. گهگاه تیرهای چراغ برق یک دهکده کوچک یا چراغ پشت ماشینی در یک جاده پرت یا چراغ‌های قرمز و سبز راه آهن را می‌دیدند، اما جهان بیرون از پنجره بیشتر موقع‌ها تاریک تاریک بود و آنها چیزی جز انعکاس تصویر خودشان در پنجره  نمی‌دیدند.

دو ساعت دیگر سپیده سر زد. مولود متوجه اشک های گوشه چشم رایحه شد. کوپه هنوز خالی بود و قطار داشت هیاهوکنان منظره سرخ فام را که در هر گوشه‌اش صخره‌هایی به چشم می‌خوردند در می‌نوردید و می‌رفت.

ـ می‌خواهی برگردیم به ولایت خودتت؟

مولود بود که از رایحه می‌پرسید.

ـ اگر تصمیمت عوض شده بگو.

رایحه این بار حسابی زد زیر گریه و شیون. مولود دست هایش را با حالتی که احساس راحتی نمی‌کرد، روی شانه‌ او گذاشت و بعد چون احساس راحتی نداشت پس کشید. رایحه مدت درازی گریست. احساس گناه و پشیمانی به مولود دست داده بود. رایحه بالاخره گفت:

ـ تو منو دوست نداری.

ـ چرا اینطور فکر می‌کنی؟

ـ نامه‌های تو پر از عشق بود، ولی تو منو گول زدی. اون نامه‌ها را خودت نوشته بودی؟

مولود گفت:

ـ آره که خودم نوشته بودم.

رایحه هنوز داشت گریه می‌کرد.

یک ساعت  بعد  قطار در ایستگاه افیون قره حصار ایستاد.

مولود از قطار پایین پرید و کمی نان و دو تکه پنیر مثلثی شکل و یک بسته بیسکویت خرید. پسرکی داشت در سینی چایی می‌فروخت. آنها چایی خریدند تا با صبحانه شان بخورند.  قطار داشت شانه به شانه رودخانه آق سو می‌رفت. مولود  با شادمانی رایحه را تماشا می‌کرد. رایحه از پنجره شهرهایی را که از کنارشان می‌گذشتند، درخت‌های سپیدار، تراکتورها، گاری‌ها، کودکان در زمین فوتبال و رودخانه‌هایی را که در زیر پل های فولادی ناپدید می‌شدند تماشا می‌کرد. همه چیز جالب بود. جهان تازه و جوان بود. بین آلایورد و اولوکوی رایحه به خواب رفت. سرش روی شانه مولود افتاده بود. مولود نمی‌توانست انکار کند که از این کار خوشش آمده بود و در دل یک حس مسئولیت پیدا کرده بود. دو ژاندارم و یک مرد سالخورده وارد کوپه آنها شدند. مولود دکل‌های برق را می‌دید، کامیون‌های در جاده‌های اسفالت و پل‌های سیمانی را. همه اینها برای او نشانه رشد و توسعه کشور بود. او از شعارهای سیاسی روی دیوارهای کارخانه‌ها در اطراف محله‌های فقیر خوشش نمی‌آمد. مولود به خواب رفت. از اینکه داشت خوابش می‌گرفت تعجب کرده بود. وقتی ترن در ایستگاه اسکی شهر توقف کرد هر دو  هراسان بیدار شدند. فکر کردند ژاندارم‌ها دستگیرشان کرده‌اند، ولی بعد از آنکه آرامش به آنها بازگشت به روی هم لبخند زدند. رایحه لبخند بی‌ریایی داشت. به سختی می‌شد باور کرد که او چیزی برای پنهان کردن داشته باشد یا نقشه‌ای در سر بپروراند. چهره‌ای باز و به قاعده و شاداب داشت. مولود ته دلش باور داشت که او با کسانی که این حقه را سوارش کرده بودند تبانی کرده بود. ولی هرچه بیشتر به صورت او نگاه می‌کرد نمی‌توانست جز این را بپذیرد که رایحه در همه این ماجرا بی‌گناه است.

ترن به استانبول نزدیکتر می‌شد و آنها داشتند درباره کارخانه‌های بزرگی که در سر راه دیده بودند و شعله‌ها و دودکش‌های بلند پالایشگاه ازمیت حرف می‌زدند. کنجکاو بودند بدانند کشتی غول‌پیکر باری که دیده بودند قصد کدام گوشه دنیا را دارد؟ رایحه نیز مانند خواهرانش دبستان را تمام کرده بود و می‌توانست کشورهای دوردست آنسوی دریاها را بدون مشکل نام ببرد. مولود به او افتخار می‌کرد. رایحه استانبول را یک بار در عروسی خواهرش دیده بود ولی با فروتنی پرسید: اینجا استانبوله؟

مولود با اطمینان در جوابش  گفت: کارتال جزو استانبوله. می‌شه اینطور گفت. ولی هنوز خیلی  مونده.

با دست به جزیره‌ها اشاره کرد و گفت یک روز او را به آنجا خواهد برد.

این فرصت هرگز در زندگی کوتاه رایحه پیش نیامد.

 

ادامه دارد

Mevlut and Rayiha

Elopement Is a Tricky Business   مولود و رایحه

دختر دزدی کار بسیار دشواری است

 

همه ی آن غروب های زمستانی مولود در ۲۵ سال گذشته

 

نویسنده: اورهان پاموک*

ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

دست از سر بوزایی بردارید!

بخش دوم

 

مارچ ۱۹۹۴ دوازده سال پس از فرار مولود و رایحه به استانبول، مولود داشت بوزا می فروخت و با سبدی روبرو شد که از پنجره آپارتمانی به آهستگی فرود می آمد و بچه ای داد می زد، بوزا فروش، بوزا فروش، بی  زحمت  بوزا برای دو نفر.

سبد مانند فرشته ای در سیاهی شب بر مولود فرود آمد. مولود از دیدن این صحنه در عجب بود، آخر در استانبول سنت خرید، با سبدی که از پنجره ی آپارتمان ها  به زیر می آمد مدتها بود منسوخ شده بود.

این اتفاق او را به سال های مدرسه و ۲۵ سال پیش برد که همراه پدر بوزا می فروخت. مولود  در ظرف لعابی درون سبد بوزای بیشتری از آنچه بچه ها خواسته بودند ریخت. احساس خوبی داشت، گویی فرشته ای لمسش کرده بود. در چند سال اخیر بارها اندیشه ها و رویاهایش به  دلمشغولی های معنوی تبدیل شده بودند.

“پیش از آنکه جلوتر برویم، و مطمئن شویم داستانمان به درستی فهمیده می شود، من باید هم برای خوانندگان خارجی که درباره ی  “بوزا ” چیزی نشنیده اند، و هم برای نسل های آینده خوانندگان ترک که در بیست و یا بیست و پنج سال آینده می ترسم آن را به کلی فراموش کنند، بگویم که بوزا نوشیدنی غلیظی است که از تخمیر گندم به دست می آید و با کمی دارچین و نخود بو داده مصرف می شود، نوشیدنی معطری است که اندکی الکل هم دارد. این داستان تا همین جا  هم سرشار شگفتی است، و من قصد ندارم خوانندگان بیش از این با عجیب غریب بودن آن  درگیر شوند. بوزا در هوای گرم خراب و ترش می شود، برای همین در زمان‌های گذشته، عموما در مغازه ها و در فصل زمستان به فروش می رفت. بوزا با آمدن کارخانه های آبجو سازی آلمانی در روزگار عثمانی از رونق افتاد و مغازه ها دیگر بوزا نفروختند، اما فروشندگان دوره گرد بوزا هرگز دل از خیابان نکندند. به همین دلیل بعد از دهه ی پنجاه میلادی بوزا فروشی به وظیفه ی فروشندگانی مانند مولود مبدل شد که در خیابان های سنگ فرش و محله های از یاد رفته در شب های سرد زمستانی فریاد می زدند “بوزاااا” و قرن پیش و روزهای خوش گذشته را یادآوری می کردند.

مولود در حالی که از هیجان بچه ها در طبقه ی پنجم کیف می کرد، اسکناس های درون سبد را در جیب نهاد، و پول خردهای باقی پول بچه را در کنار ظرف لعابی گذاشت و سبد را به آرامی از جا بلند کرد و تکان داد، درست مانند روزگار کودکی که همراه پدر این کار را می کرد  و می گذاشت سبد بالا برود.  سبد در باد سرد زمستانی موج برداشت و بچه ها را ترساند، در میان موج برداشتن به دیوار ساختمان در طبقات پایین تر برخورد کرد، به قاب پنجره ها کوبیده شد و لنگر بیشتری برداشت و ترس مولود و بچه ها هم بیشتر شد. اما همچنان سبد گره خورده  به طناب بالا می رفت. وقتی به پنجره ی طبقه ی پنجم رسید، یک لحظه همانجا در هوا معلق ماند، مانند مرغ دریایی شاد و شیدایی که بالهایش را در هوا باز کند و با سرخوشی در اوج آسمان غلت و واغلت بزند، بی درنگ مانند شیئ مرموز و ممنوع در دل تاریکی شب ناپدید شد. مولود به راه خویش رفت. و  در خیابان نیمه تاریک فریاد زد:

“بووو- زاااا”

“بووزاااا ی خوووووب”

خرید با سبد در خیابان های استانبول برمی گشت به زمانی که ساختمان ها در استانبول آسانسور و در بازکن برقی نداشتند، و به ندرت بیش از پنج و یا شش طبقه بودند. در اواخر دهه ی شصت میلادی وقتی مولود با پدرش شروع به کار فروش ماست و بوزا کرد، زنان خانه دار که ترجیح می دادند در خانه بمانند و تلفن هم نداشتند، نه تنها ماست و بوزا، بلکه خریدهای ضروری دیگر روزانه شان را هم از شاگرد بقال ها و از طریق سبدهایی تامین  می کردند که از پنجره های آپارتمان توسط طنابی که بر دسته ی آن گره زده شده بود بالا و  پایین می رفت. اغلب خریداران با به صدا در آوردن زنگی که به سبد آویزان بود، فروشنده های دوره گرد و شاگرد بقال ها را از قصد خویش برای خرید آگاه می کردند . دست فروشان و شاگرد بقالان هم جنس را در سبد قرار می دادند و با به صدا در آوردن دوباره ی زنگ، مشتری را از آمادگی جنس برای بالا رفتن خبر می کردند. فروشندگان دوره گرد نیز از زنگ برای اعلان حضور بهره می بردند.

مولود و پدرش هم هنگام فروش بوزا و ماست به زنان و بچه ها با به صدا در آوردن زنگ و بلند کردن آرام سبد از زمین به خریدار خبر می دادند که جنس آماده ی بالا رفتن است. مولود از تماشای بالا رفتن سبدها همیشه لذت می برد، بویژه وقتی که برخی سبدها بر اثر باد و یا بالابردن ناشیانه ی کسی که سبد را بالا می برد دچار لنگر و نوسان می شدند و نگرانی می‌رفت که سبد پیش از رسیدن به قاب پنجره وارونه شود. گاه هم سبد ها به کابل برق و یا شاخه ی درخت و یا سیم تلفن گیر می کردند و زنگ ناقوس مانندشان با هر برخورد به صدا در می آمد.

مشتریان همیشگی دفتر خریدشان را در سبد می نهادند تا مولود صورت خرید آن روز و یا روزهای آینده را در آن بنویسد، پیش از آمدن مولود پدر او با کشیدن خط های کوتاه و بلند به معنی مقدار کم و زیاد کوشش می کرد این خواست مشتریان را بر آورده کند، مثلن یک خط، نشان یک کیلو، و نیم خط، به معنی نیم کیلو بود. پدر از این که مولود هم می توانست اعداد و مقدار را بنویسد و هم برخی وقت ها توضیحات بیشتر و ضروری تر بدهد خیلی خوشحال بود. مثلن می نوشت دوشنبه فلان مشتری ماست پرچربی سفارش دارد  و پدر کیف دنیا را می کرد.

استانبول اما در این ۲۵ سال خیلی تغییر کرده بود، تا جایی که این تغییرات برای مولود مانند داستان های جن و پری به نظر می آمدند. وقتی او به استانبول آمد بیشتر خیابان ها سنگ فرش بودند. و ساختمان های سه طبقه ای که باغچه های اختصاصی خودشان را داشتند بخش بزرگی از شهر را در بر می گرفتند. ساختمان هایی که با خاک یکسان شدند و به جایشان آپارتمان های بلند مرتبه ساخته شد که صدای هیچ فروشنده بوزایی به طبقات بالائی شان نمی رسید. عابران ترسان و کسل و بی حال و یک نواخت آن سال ها که در خیابان ها در رفت و آمد بودند، جایشان را به جماعت شلوغ و شاد و پر انرژی امروزی دادند.

مولود این تغییرات را روز به روز تجربه کرده بود، برای همین از شوک ناگهانی در امان مانده بود. شاید به همین خاطر بود که خلاف دیگران در ماتم این تغییرات نماند و ترجیح داد خود را با شرایط تازه هماهنگ کند و محله هایی را انتخاب کند که می دانست از او استقبال دوستانه ای خواهند کرد. برای مثال به محله های پرجمعیتی مانند بی اوغلو که به خانه ی او نزدیک هم بودند می رفت، اینجا  همانجایی بود که ۱۵ سال پیش در پایان دهه ی هفتاد، پر بود از کاباره های فکسنی و زهوار در رفته، میخانه های تو سری خورده ، فاحشه خانه های نیمه پنهان که مشغول کاسبی شبانه روزی بودند و مولود می توانست در کوچه پس کوچه های پذیرایشان بوزا بفروشد. کوچه پس کوچه های توسری خورده ای که تا بامدادان بیدار می ماندند و مولود هم همراهشان دست کم تا نیمه ی شب به کار و کسب مشغول بود. توی همین زیرزمین ها زنان گارسون و یا آوازه خوان به مردان سبیلویی که مشتریان وفادارشان بودند و از دور و بر آناتولی برای خرید به استانبول می آمدند،  و در پایان یک روز طولانی خسته کننده می خواستند لبی به خمره بزنند و برای دختران بار مشروب سفارش دهند، و توریست های فلک زده عرب و پاکستانی تازه از راه رسیده که دوست داشتند با دلبرکان بار روی یک میز بنشینند و مشروب سفارش بدهند، مشتریان همیشگی این محله و کلوپ های توسری خورده ی شبانه و آن چند زن مفلوک مشغول به کار در آنجا بودند. به جماعت گارسون و زنان بار باید گردن کلفت ها و باجگیرها و دربانان را افزود که بیشترشان مشتری های تا نیمه شب های بوزای مولود هم بودند. اما در دهه ی گذشته و بعد از آن که تغییراتی ناگهانی هم در این محله و هم در همه ی شهر اتفاق افتاد، ساز وکار این گذشته زیر و رو شد و از هم پاشید. کلوپ های تازه ی اروپایی با موسیقی های زنده و پر از شور و حال،  این پیرهای دیر خرابات را همراه با محله های پست و تو سری خورده شان از شهر بیرون راندند. و راه را برای شیش کباب های منقلی و نوشانوش های راکی باز کردند.  جوانان عاشق رقص و موسیقی پر سر و صدا و هیجان غربی علاقه ای به بوزای مولود نداشتند، برای همین مولود دیگر حتی نزدیک «جاده استقلال» نرفت. ۲۵ سال هر شب نزدیکی های ساعت هشت و نیم وقتی که خبرهای شبانه ی تلویزیون رو به پایان بود آماده می شد تا خانه ی اجاره ای اش را در طارلاباشی  ترک کند، ژاکت قهوه ای که زنش بافته بود می پوشید و کلاه پشمی اش بر سر می نهاد و پیش بند آبی مخصوصش را می بست، دبه های بوزا  که پر و حاضر و معطر بودند، و به دست همسر و دخترانش و یا خودش آماده شده بودند، بر دو سر چوب بلوط می نهاد و راه می افتاد. آن روزها اغلب گمان می کرد شب سردی در انتظارش است، در همان حال این حس را داشت که به اندازه ای که مشتری در انتظارش است زن و دخترانش بوزا تدارک ندیده اند. با این وجود با اهالی خانه خدا حافظی می کرد و روانه ی خیابان می شد. تا وقتی دخترهایش کوچک بودند رو به آنها می کرد و می گفت، برای بازگشت او بیدار نمانند. این روزها اما می گفت: “کارم خیلی طول نمی کشد!” این را در حالی که دخترانش سخت غرق تماشای تلویزیون بودند می گفت  و می رفت. اول کاری که پس از قدم نهادن به سرمای بیرون می کرد این بود که چوب باریک بلوط را که دبه های بوزا را بر دو سرش بسته و بر شانه نهاده بود به دقت امتحان کند و مطمئن شود که پاکت های دارچین و نخود بو داده را در جیب دارد، پاکت هایی که زنش، دخترانش و یا خودش با دقت و وسواس تهیه کرده بودند.  این کارها را مانند سربازی که برای رفتن به خط مقدم نبرد آماده می شود، و با همان دقت و مراقبت انجام می داد. و برای یک شب طولانی و پر ماجرای دیگر آماده ی قدم گذاشتن  به خیابان می شد. وقتی مطمئن می شد همه چیز سر جای خویش است راه پیمایی بی پایان شبانه اش را شروع می کرد.

“بوووزاااا ی خووووب”.  از محله ی پولدارها می گذشت، و  در میدان تقسیم  تصمیم می گرفت به  جاهایی که از پیش انتخاب کرده بود برود و کار فروش شبانه را تنها با نیم ساعت وقت آزاد برای سیگار شروع کند.

نزدیکی های ساعت نه و نیم بود که دید سبدی بسته به طناب مانند فرشته ای بر او نازل شد. و ساعت ده و نیم رسید به خیابان های فرعی «گوموش سویو»  و در تاریکی خیابان پرهیب مسجد کوچک را از دور دید، در همان حال چشمش به چند سگ ولگرد افتاد، این سگ ها را چند هفته پیش هم دیده بود. سگ های ولگرد هیچوقت مزاحم دست فروشان نمی شوند، برای همین مولود هرگز از آن ها ترس به دل راه نداده بود. اما حس کرد و دلش هم گواهی داد که امشب آن گونه  نخواهد بود. برای همین نگران شد، می دانست سگ های ولگرد تنها وقتی بوی ترس به دماغشان بخورد حمله می کنند. سعی کرد به چیز دیگری فکر کند، به دخترانش و خنده هایشان وقتی تلویزیون تماشا می کنند فکر کرد، به درخت های سرو گورستان فکر کرد، و به خانه اش فکر کرد که به زودی به آنجا بر می گشت، و با زنش درد دل می کرد، راهنمای قدیسی که همیشه می گفت باید دلت را پاک نگهداری، به فرشته ای که شب پیش در رویایش دیده بود هم فکر کرد، این همه اما انگار کفایت نمی کرد تا ترس او از سگ های ولگرد از بین برود.

سگ اول که حالا به او نزدیک تر شده بود واق واق کنان به سویش هجوم آورد، یکی دیگر هم پشت سر اولی بود، به سختی در تاریکی می شد آنها را دید، سگ اولی انگار قهوه ای بود و دومی هم سیاه دیده می شد، سگ های سوم و چهارمی هم بودند  که مولود نمی دیدشان،  همه با هم واق واق می کردند و به سوی او هجوم می آوردند، مولود دچار ترس و تردیدی شده بود که در همه ی این سال های دست فروشی شاید یک یا دو بار تجربه اش کرده بود. از همان ترس های دوران کودکی. هر چه فکر کرد هیچ دعا و آیه ای یادش نیامد که بتواند مانع حمله ی سگ به آدم باشد. از جایش جم نمی خورد و سگ ها هم همچنان واق واق کنان به او نزدیکتر می شدند، مولود به دور و برش نگاه کرد تا شاید در خانه ای ببیند و از دست سگ ها به آنجا پناه ببرد، در همین حال با خود فکر کرد شاید مجبور شود از چوب بلوط روی شانه هایش به عنوان سلاح برای دفع حمله ی سگ ها استفاده کند ،که پنجره ای گشوده شد و کسی نهیب زد “چخه، چخه! ” سگ ها ساکت شدند و از مولود فاصله گرفتند، مولود نسبت به مردی که ازپنجره ی  طبقه ی سوم باعث شده بود سگها دست از سرش بردارند احساس قدردانی کرد.

مرد گفت: “بوزایی نباید به سگا نشون بدی که ازشون ترسیدی! این ها سگای بدجنس و حروم زاده ای هستن و به آسونی می فهمن که طرف ترسیده یا نه، متوجه هستی؟”

مولود جواب داد: “ممنونم” و خواست به راه خویش ادامه دهد.

مرد گفت: “حالا بیا بالا می خواهیم ازت بوزا بخریم، بعد برو.”

 

مولود از ژست بنده نوازانه ی مرد خوشش نیامد، با این همه سوی در رفت، در با صدای در بازکن باز شد.  وارد ساختمان که شد بوی گاز بوتان و روغن سرخ کرده و رنگ به دماغش خورد .

مولود به آرامی از پله ها به سوی طبقه سوم رفت. وقتی به آپارتمان رسید، به داخل آپارتمان دعوتش کردند، مثل مردمان مهربان قدیم، به جای آن که بیرون در معطلش کنند گفتند: “بیا تو بوزا فروش باید سردت شده باشه.” چند ردیف کفش بیرون در دیده می شد. وقتی خم شد تا بند کفش هایش را باز کند، یاد دوست قدیمی اش فرهاد افتاد، که می گفت: “در استانبول سه نوع ساختمان هست:

۱- خونه هایی که ساکنانش مومن‌اند و نمازخون و کفشاشونو دم در می کنند.

۲- خونه های پول دارهای غرب زده که می تونی با کفش وارد بشی.

۳- برج های بلند تازه ساز که توشون از هر دو گروه می تونی ببینی.

حال مولود احساس می کرد وارد یکی از همین ساختمان های محله های اعیان نشین شده است، که مردم کفش هایشان را در نمی آورند و بیرون در ول نمی کنند و یا در می آورند و پشت در رها می کنند. با این وجود مولود هروقت به یکی از این آپارتمان ها دعوت می شد حتی اگر خود رسم کفش در آوردن دم در را نداشتند باز او کفش هایش را بیرون در می کند و بعد وارد آپارتمان می شد.

صدایی گفت: “نگران کفشات نباش بوزا فروش.” با اینکه گاه ساکنان آپارتمان او را مانند همین ها با کفش به داخل آپارتمان دعوت می کردند، مولود خود را به نشنیدن و نفهمیدن می زد و کفش هایش را در می آورد و بعد داخل می شد. از آپارتمان بوی تند راکی می آمد، و سر و صدا و شلوغی افراد مستی شنیده می شد که همچنان بر سر میز شامی که تمام شده بود نشسته بودند. حدود شش یا هفت زن و مرد روی میزی که انگاری همه ی اتاق نشیمن آپارتمان را پر کرده بود نشسته و راکی می نوشیدند. روبروی یکی از همین تلویزیون ها که این روزها در هر خانه ای روشن بود حرف می زدند و می خندیدند. با آمدن مولود به آشپزخانه همگی ساکت شدند. مردی که در آشپزخانه بود و مست مست بود، گفت: “خب بوزا فروش یه خورده بوزا به ما بده ببینیم.”  او آن مردی نبود که مولود در پنجره دیده بود.

مرد مست گفت: “نخود و دارچین هم آوردی؟”

مولود جواب داد: “آوردم.”

مولود می دانست لازم نیست بپرسد چه مقدار بوزا می خواهند!  به جایش پرسید: “چند نفر هستین؟”

مرد خطاب به دیگران با لحن تمسخر آمیزی گفت:

“چند نفر هستیم؟” در حالی که پاسخش را با خنده و تمسخر بیشتر دادند، در همان حال شروع کردند به شمارش افراد دور میز.

کسی گفت: “بوزا فروش من بوزای ترش نمی خواهم.”

مولود پاسخ داد: “بوزاهای من شیرین هستند.”

صدای مردانه ی دیگری گفت: “حال که اینطوره من نمی خواهم.” و ادامه داد: “بوزای خوب بوزای ترش است.” و به بحثی که می کردند ادامه دادند.

صدای مست دیگری گفت: “بیا اینجا بوزا فروش.”

مولود از آشپزخانه به اتاق نشیمن رفت، یک لحظه احساس بیچارگی و سر درگمی کرد. هنوز همه چیز ساکت بود. کسانی که دور میز غذا خوری بودند به او پوزخند زدند و با کنجکاوی نگاهش کردند، جوری که انگار داشتند بقایای تمدن معدومی را که ناگهان زنده شده باشد تماشا می کنند.

در چند سال گذشته که مولود در این شهر و این شغل بزرگ شده بود، به این جور نگاه ها عادت کرده بود.

مردی سبیلو از مولود پرسید: “بوزا فروش، بوزای مطبوع بوزای ترش است یا بوزای شیرین؟”

هر سه زن موهای رنگ شده ی طلایی داشتند. مردی هم که پنجره را باز کرده و او را از دست سگ ها نجات داده بود در انتهای میز میان دو زن نشسته بود.

مولود جواب داد: “بوزا می تونه هم شیرین و هم ترش باشه.” این پاسخی بود که در این ۲۵ سال از بر کرده بود.

“بوزا فروش، با فروش بوزا چرخ زندگی ات می چرخه؟”

“خدا را شکر می چرخه.”

“پس تو این کار پول خوبی هست، نه؟ چند وقته مشغولی؟”

“تو بیست و پنج سال گذشته کارم همین بوده، قبلش صبح ها ماست هم می فروختم.”

“اگر بیست و پنج سال تو این کار بودی و پول خوبی هم ساختی باید تا حالا پولدار شده باشی؟”

مولود جواب داد: “نمی تونم بگم پولدارم.”

“چرا؟”

“همه ی قوم و خویشای من که با من از دهمون اومده بودن، حالا پولدار هستن، اما این شامل حال من نیست.”

“چرا نه ؟ ”

“برای این که من راستگو هستم، نمی توانم غذای مانده و فاسد بفروشم، و یا کلاه سر کسی بگذارم تا بتوانم برای خودم خانه بخرم، یا برای دخترانم عروسی مجلل بگیرم…”

“مذهبی هستی؟”

مولود می دانست که این پرسش بوی سیاست دارد و مربوط به افکار خانواده های پولدار است. سه روز پیش حزب اسلامی که بیشتر از طرف فقرا حمایت شده بود، انتخابات شهرداری را برده بود. مولود هم به نامزد همین حزب رای داده بود. به کسی که غافلگیرانه به شهرداری استانبول برگزیده شده بود. شهردار تازه مرد مذهبی بود که در مدرسه ی پیاله پاشا در قاسم پاشا درس خوانده بود، همان مدرسه ای که دختران مولود درش درس می خواندند. مولود زیرکانه جواب داد: “من فروشنده ی دوره گردم، چگونه می شود یک بوزا فروش مذهبی شود؟”

“چرا نشود؟”

“من مدام مشغول کارم، اگر شما همیشه در خیابان باشید، چگونه می توانید روزی پنج نوبت نماز را به موقع بجا بیاورید.”

“صبح ها چکار می کردی؟”

“خیلی کارها، پلو نخود فروختم، گارسونی کردم، بستنی فروختم، مدیر بودم … هرکاری می توانم بکنم!”

“مدیر چه بودی؟”

“مدیر کافه ی بین بوم  بودم، تو  بی اغلو بود، اما بسته شد، می شناختیش؟”

مردی که دم پنجره آمده بود پرسید: “حالا صبح ها چکار می کنی؟”

“این روزها آزادم.”

زن موطلایی که صورت شیرینی داشت پرسید:

“زن داری، خونواده داری؟ ”

” دارم. دو تا دختر خوشگل.  عین فرشته!”

“حتمن مدرسه میرن . وقتی بزرگتر شدن می خواهی مجبورشون کنی روسری سر کنن؟ زنت روسری سر می کنه؟”

مولود جواب داد: “ما مردم فقیر روستا و صحرا هستیم و به سنت‌هامون وابسته ایم.”

“برای همینه که بوزا فروشی؟”

“بیشتر هم ولایتی‌های من به استانبول اومدن که ماست و بوزا بفروشند، اما این چیزی نیس که ما در روستامون ازش سر رشته داشته باشیم.”

“پس بار اول در شهر بوزا را کشف کردین؟”

“بله”

“کجا یاد گرفتی که مثل یک بوزا فروش حرفه ای فریاد بزنی بوزا؟ مث مؤذن ها صدای دوست داشتنی داری.”

“همین شور و هیجانِ توی صدای فروشنده است که باعث فروش بوزا می شود.”

“وقتی توی خیابونا بوزا می فروشی نمی ترسی، حوصله ات سر نمیره؟”

“خدای متعال همیشه پشت و پناه بوزا فروش‌های بیچاره است، هم هروقت تو خیابونم به چیزهای خوب فکر می کنم.”

“حتی وقتی توی خیابونای تاریک و خلوت هستی، یا از کنار قبرستون می‌گذری، و یا با سگ های ولگرد روبه  رو می شی؟  اگه روح و جن و پری ببینی چه می کنی؟”

مولود به این سئوال ها جواب نداد.

“اسمت چیه؟”

“مولود کاراتاش.”

“آقا مولود حالا به ما نشون بده که چطور می گی بوزاااا.”

بار اولی نبود که مولود با آدم‌های مست رو به رو می شد. وقتی تازه به کار فروشندگی در خیابان مشغول شده بود، مست های زیادی از او پرسیده بودند که دهشان برق دارد یا نه؟ (وقتی که او استانبول آمده بود نداشت، حالا اما در سال ۱۹۹۴ داشت.) و یا می پرسیدند، هیچوقت مدرسه رفته است؟ و به دنبالش می پرسیدند، “چه احساسی داشتی وقتی برای بار اول سوار آسانسور شدی؟” و یا  “کی برای اولین بار سینما رفتی؟” آن سال ها مولود پاسخ هایی می داد که برای کسانی که او را به خانه هایشان دعوت کرده بودند خیلی شنیدنی بود. از این ابایی نداشت که خودش را معصوم تر و ساده تر از آنچه بود نشان دهد تا در نظر مشتریانش جالب تر جلوه کند. کافی بود که یک بار از او بپرسند که در خیابان چطور داد می زند بوزا، با همان یک بار پرسیدن جواب می داد و داد می زد بوزاااااا ، چیزی که برای او ممر معاش بود برای دیگران سرگرم کننده محسوب می شد. این ها روزهای دور و خوب گذشته بودند، تازگی ها اما از این سئوال ها جوری رنجیده خاطر می شد که قادر به بیانش نبود. اگر به خاطر مردی که از پشت پنجره او را از دست سگ ها نجات داده بود نبود این مکالمه را همینجا قطع می کرد و بوزایشان را می داد و می رفت.

پرسید: “خوب. چند نفر بوزا می خواهند؟”

“ای وا ، مگر تو َآشپزخونه بوزاها را بهشون ندادی؟ ما خیال کردیم شما تا حالا کارت رو کردی؟”

“بوزاها را از کجا می گیری؟”

“خودم می سازم.”

“جدی می گی من خیال می کردم  همه ی بوزا فروشا بوزاهاشون را آماده می خرن و می فروشن؟”

“در اسکی شهر کارخانه ی بوزا هست، پنج سالی میشه که اونجاست، من اما بوزای خام را از قدیمی ترین و بهترین جا یعنی مغازه بوزا فروشی می خرم و با مواد خودم قاطی می کنم و به بوزایی تبدیلش می کنم که شما بتونید با خیال راحت بنوشید.”

“که اینطور، پس شما تو خونه بهش شکر اضافه می کنی؟”

“بوزای طبیعی هم شیرین و هم ترشه”

“بس کن، بوزا باید ترش باشه ، نحوه ی درست ساختش با طعم ترشه، به دلیل الکلش هم هست، مثل شراب.”

زن در حالی که چشمک می زد پرسید:

“بوزا الکل هم دارد؟”

یکی از مردان در جواب گفت :

“عزیزم تو چیزی سرت نمی شه، می شه؟ “بوزا نوشیدنی دوره ی عثمانیه، مال اونوقتا که الکل و شراب ممنوع بود. مال آن دوره که سلطان مراد چهارم شب ها با لباس مبدل به شهر می رفت و نه تنها میخونه ها که قهوه خونه ها را هم می بست.”

“چرا قهوه خونه ها را می بست؟”

این از بحث هایی بود ک مولود بارها از مست ها شینده بود، هم در مشروب فروشی، هم از میزهای مشروب‌خورهای موسمی.

برای لحظه ای مولود را فراموش کردند.

بعد یکی پرسید:

“بوزا فروش به ما بگو در بوزا الکل هست یانه؟”

مولود جواب داد: “در بوزا الکل نیست.”

با این که یقین داشت راست نمی گوید گفت، پدرش هم همین دروغ را می گفت.

“بوزا فروش دست بردار … یک کم الکل توی بوزا هست، زیاد نه اما هست. می شه تصور کرد که مؤمن های دوران عثمانی از همین طریق مست می کردند، می گفتند، البته در بوزا  الکل نیست، بعد ده لیوان می نوشیدند و مست می شدند. اما بعد از جمهوریت که آتاتورک راکی و شراب را قانونی کرد، می شه گفت از همان هفتاد سال پیش دیگر بختی برای ادامه ی حیات بوزا نبود.”

آن یکی مرد مست دماغ کوچک گفت: “اگه بعضی از این قوانین اسلامی دوباره برقرار بشن ، فکر می کنم بوزا دوباره رونق پیدا کنه.”

و احساس کرد توپ را توی زمین مولود انداخته است، برای همین ادامه داد:

“درباره ی نتیجه ی انتخابات شهرداری چه فکر می کنی؟”

“مولود بی آنکه پلک بزند گفت، نه، در بوزا الکل نیست، اگر بود من بوزا نمی فروختم.”

مرد دیگری رو به دوستش گفت: “می بینی این مرد مانند تو نیست، به اعتقاداتش اهمیت می ده.”

مرد دماغ کوچک جواب داد: “تو از طرف خودت حرف بزن، من هم مذهبی هستم، با این وجود راکی ام را هم دوست دارم.  بوزا فروش از ترسه که می گی بوزا الکل نداره؟”

“من از هیچکس غیر خدا نمی ترسم.”

“عجب پس جواب آخرت اینه، ها؟”

“می خواهی بگی که تو از سگ های خیابونی و دزد ها در شب نمی ترسی؟”

“هیچکس به یک بوزا فروش بیچاره آزار نخواهد رساند.”

احساس کرد باید یکی از همان جواب های آماده ی همیشگی را بدهد:

“دزدای مسلح و جیب برها با بوزا فروش کاری ندارن، من در ۲۵ سالی که این کار را کردم هیچوقت گرفتار دزدان و زورگویان خیابانی نشدم، برای این که همه به بوزا فروشا احترام می ذارن.”

“چرا؟”

“برای اینکه بوزا از قدیم وجود داشته، و از اجدادمون به ما رسیده، همین امشب هم بیشتر از ۴۰ بوزا فروش تو خیابونای استانبول مشغول کارن. با این که آدمهای مثل شما که بوزا بخرن زیاد نیستن اما اغلب مردم از شنیدن صدای بوزا فروشا تو خیابونا لذت می برن و به یاد گذشته می افتن، البته این موضوع باعث خوشحالی بوزا فروشا هم هست ، می تونم بگم همین حسه که ما را به ادامه ی کار وا می داره.”

“مذهبی هستی؟”

 

“بله آدم خدا ترسی هستم.”

می دانست این جواب اندکی آن ها را می ترساند.

“آتاتورک را دوست داری؟”

“عالیجناب ارتشبد مصطفی کمال پاشا از نزدیکی آق شهر همانجایی که من ازش اومدم در سال ۱۹۲۲ گذشته بود …

مولود جوری که می خواهد حالیشان کند ادامه داد:

“در آنکارا جمهوریت را برقرار کرد، و بعد به استانبول رفت، و در پارک هتل محله ی تقسیم سکونت گزید…

یک روز کنار پنجره ی هتلش ایستاده بود، احساس کرد خیابونای شهر یک چیز لذت بردنی و دوست داشتنی کم دارن. از دستیارش پرسید، پاسخ شنید، عالیجناب ما دست فروشان را از خیابان ها جمع کردیم، برای این که در خیابان های اروپا دست فروش نیست، خیال می کردیم اگر شما سر و صدای آنها را بشنوید خشمگین خواهید شد. آتاتورک از شنیدن این جواب عصبانی شد و گفت، دست فروشان مرغان خوش الحان خیابان های ما هستند، آنها زندگی و روح و روان استانبول به حساب می آیند، برای همین در هیچ حالی نباید از حضورشان در خیابونا جلوگیری کرد. از اون روز دست فروشا مجاز شدند در خیابونای استانبول پرسه بزنن و کاسبی کنند.

یکی از  زنها گفت: “آفرین بر آتاتورک.” مولود و چند نفر دیگر هم تشویقش کردند.

“خیلی خوب، این درست، اما اگه احزاب اسلامی بر سر کار بیان، از آتاتورک و سکولاریسم و جمهوریت چی باقی می‌مونه؟ ترکیه یه ایران دیگه نمی‌شه؟”

مردی جواب داد: “نگران نباش، ارتش اجازه این کار را بهشون نخواهد داد، کودتا خواهد کرد و در حزبشانو گل خواهند گرفت، و همه سران شونو حبس خواهند کرد، مگه اینطور نیست بوزا فروش؟”

مولود جواب داد:”تنها کاری که من بلدم بوزا فروشیه، درگیر سیاست بالایی ها نمی شوم، این کارها را از ما بهترون انجام می‌دن.”

با اینکه همه مست بودند متوجه نیش کلام مولود شدند.

“من هم مثل توام بوزا فروش. از تنها چیزهایی که می ترسم خدا و مادر زنم هستن. بوزا فروش مادر زن داری؟”

“متاسفانه هیچوقت ندیدمش.”

“چطور ازدواج کردید؟”

“عاشق شدیم و با  هم فرار کردیم  این از اون حرفهایی نیست که از هر کسی بشنوید.”

“چطور همدیگرو دیدین؟”

“توی عروسی خویشاوندی همدیگرو دیدیم و در یک نگاه عاشق هم شدیم، و من سه سال براش نامه نوشتم.”

“عجبا بوزا فروش، تو انگار پر از شگفتی و غافلگیری هستی، زنت حالا چکار می کنه؟

گل دوزی می کنه،  هیشکی نمی تونه کاری را که او می‌کنه بکنه.”

“بوزا فروش اگه از بوزاهای تو بنوشیم از این که هستیم مست تر خواهیم شد؟”

“بوزاهای من شما را مست نخواهد کرد من برای هشت نفر شما تنها دو کیلو بوزا دادم.”

به آشپزخانه برگشت، تا بوزاها را آماده کند، تا بوزا و دارچین و آرد نخود چی را حاضر کرد طول کشید، وقتی پولش را گرفت، مثل همان روزهای خوش گذشته که مشتری های زیادی منتظرش بودند، و او مدام در شتاب بود، مشغول بستن بند کفش هایش شد.

“بوزا فروش بیرون پر گل و شله. مواظب باش!”

کسی از اتاق نشیمن داد زد: “هیچوقت اجازه نده کسی لختت کنه، به سگا هم اجازه نده لت و پارت کنن!”

یکی از زنها گفت: “بوزا فروش باز هم بیا.”

مولود یقین داشت که آنها دوباره بوزا نخواهند خرید، او را صدا کرده بودند برای این که صدای آشنا و قدیمی بوزا فروش را شنیده بودند و دلشان هوای گذشته ها را کرده بود، فکر کرده بودند با او در عالم مستی سرگرم خواهند شد. هوای سرد بیرون در جان مولود احساس خوبی بیدار کرد.

“بوووزااا”

 

ادامه دارد

* نام اصلی رمان به ترکی: Kafamda Bir Tuhaflık   

کتاب را Ekin Oklap با نام   A Strangeness in my Mind  به انگلیسی برگردانده است.

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *