همین دم است / شعری از / سعید یوسف

همین دم است

 سعید یوسف

به روی صندلیِ راحتی که می جنبی

ببند چشم و ببین: راست است

همین دم است، که هم هست،

و هم، به هر دمی، از دست می رود.

 

چه خلوت است خیابانِ خوابِ بعد از ظهر

تبسّمی

چراغ را سبز می کند

و چند خاطره با احتیاط می گذرند

و ذهن، محوِ تماشای این عبور،

و می شود همه چیز از تو دور،

و صندلی حالا

شبیهِ تختِ روانی ست

که ابر و بادش بر دوش می برند

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *