یک تکه رخت زنانه / مجید نفیسی

یک تکه رخت زنانه

مجید نفیسی

رختهای شسته را به خانه می‌آورم
و مثل همیشه روی قالیچه پهن می‌کنم.
پیراهنها را به جارختی می‌آویزم
و شلوار جین را که هنوز لیفه‌هایش تر است
به دستگیره‌ی در قلاب می‌کنم.
شورتها را دانه دانه روی هم می‌گذارم
و عرقگیرها را به شیوه‌ی مادرم تا می‌کنم.
جورابها را جفت جفت می‌چینم
و هر لنگه را به لنگه‌ی دیگر گره می‌زنم.
بعد حوله‌ها را به آویزه‌ها می‌آویزم
و روکشها را به بالشها می‌کشم.
رختهای زیر “آزاد” دیگر قد کشیده‌اند
و گاهی در رختهای من گم می‌شوند.
اما پیراهنهایش همه نشان او را دارند
و … ناگهان در میان تکه های به‌جا‌مانده
دستم به تکه‌رخت زنانه‌ای می‌خورد
که رنگی صورتی دارد
پته‌ی رویی‌اش توری است
و بندی نازک آن را
به پته‌ی پشتی پیوند می‌دهد.
انگشتهایم را به نرمی روی این برگ انجیر می‌سایم
و می‌خواهم تمام شیره‌ی شیرین آن را بیرون بکشم.
حلقه‌ی کمر را با دو دست می‌گشایم
و به رانهای خوشتراش زنی می‌نگرم
که در آینه خود را برانداز می‌کند
دستش را به آرامی روی کپلهایش می‌کشد
و با نوک انگشت بند زیرین را جابجا می‌کند
روی زمین می‌نشیند
و پاهایش را از دو سو می‌گشاید
و به آن مثلث توری چشم می‌دوزد.
وقتی که آن را از پا درمی‌آورد
به جای کشها روی تنش نگاه می‌کند
دور کمر و کشاله‌ی رانها
پایین ناف و روی کپلها.
آه، ای جای خالی پررنگ!
چند سال است که من
زنی را در آغوش نگرفته‌ام؟
سر در گوشش نگذاشته‌ام
و لاخی از مویش را به لب نگرفته‌ام؟
چند قرن است که من
آن تن چرمین را نفشرده‌ام
و خود را در ژرفای آن رها نکرده‌ام؟
کدامیک بود که نخستین بار
آن جامه را از پا درآورد
و راه داد که آن پسرک کنجکاو
به رازهای تن آگاهی یابد؟
در ارومیه بود که بار اول
در آغوش زنی به اوج رسیدم
چهره‌ای پر‌چین داشت اما تنی زیبا.
صفحه‌ی آوازی به او هدیه دادم.
در نوزده‌سالگی به وصل رسیدم
با یاری که سالها می‌پرستیدم.
از گودنا نگاهم می‌کرد
آن سوی مد پستانهاش
آیا خواب بودم؟ آیا بیدار؟
از پشت مه صدایش می‌کردم
پیوسته می‌پرسیدم:”تو هستی؟”
آن انقلاب بوی عشق می‌داد
از همرزمی که همسرم شد.
یک شب آن تکه رخت کوچک را
از روی رانهایش به پایین سراندم
و او پاهایش را چنان باز کرد
که بر گرد پنجه‌ی پای راستش
آن رخت در هوا
چون پرچم عشق ما به تاب درآمد.
یک روز با قطار به سیاتل می‌رفتیم
شراب بود و شور سبز جنگل
و بوسه‌ها که ما را به گوشه‌ای تاریک می‌کشاند
در پیشگاه آینه‌ی رختکن
همدیگر را برهنه یافتیم
و همراه با رقص قطار
به اوج رقص خویش رسیدیم
که ناگهان در باز شد و شنیدیم:”آه”
و در بسته شد و ما فرو‌ریختیم.
و ژنوفر را بگو، آن غول زیبا را
وقتی که از پشت به زمین زانو می‌زد
باید تمام قد می‌ایستادی
تا همتراز پای او شوی.
و آن ماده گرگ را به یاد آر
دهان کوچکش را چنان باز می‌کرد
که تمام چانه‌ات را جا می‌داد.
آه ای زنهای من کجا هستید
که جای خالی‌تان پر نمی‌شود!
آیا دوباره من زنی را در آغوش خواهم گرفت؟
و او این جامه را از تن به در خواهد کرد
و در مشت من جا خواهد داد؟
چهره‌ام را
در پیراهن خوشبوی “آزاد” پنهان می‌کنم
و از خود می‌پرسم:
“چه کسی این تکه رخت زنانه را
در رختهای شسته‌ی من جا نهاده است؟”

مجید نفیسی
پانزدهم نوامبر هزار‌و‌نهصد‌و‌نود‌و‌نه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *