خرده شیشه / شعری از / سعید یوسف

خرده شیشه

سعید یوسف

 

یک شیشه بود و خورد به یک سنگ میهنم
شد صدهزار تکّه و یک تکّه اش منم

امّا به هیچ تکّه ی دیگر نمی خورم
مثلِ چه ام؟ که ام؟ به چه لونی ملوّنم؟

وان تکّه پاره های دگر، خرده شیشه ها،
در من چه دیده اند که گشتند دشمنم؟

چون من شکستگان و، شگفتا، مرا به سر
سنگی دگر زنند کزین بیش بشکنم

طعمی ست تلخ در دهن از غربتم، ولی
یادِ وطن شده ست طنابی به گردنم

ای بادِ مهرگان، مگر از همّتِ تو بود
کاوراق خویش در همه سو می پراکنم

هر برگ را نشانی از آن باغِ خرّم است
هر برگ گویدت که کتابی مدوّنم

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *