شعله‌های جاودان / رویا غیاثی

شعله های جاودان

رویا غیاثی

 

چشم درچشمهایشان دوختی و

دریافتی، شعله ای است هر برق نگاهشان

و دانستی، ترا جزسوختن

گریزی نیست

 

کودکی بود، جوانی بود، دربرابرچشمانت پیرشد

اما، اما آن شعله، شعله عشق، عشقشان به انسان و انسانیت

به آزادی
به آزادی انسانها

آتشی بود که خاموشی نمی پذیرد

دریافتی، شعله عشق آنان

آتشی است برپیکرت

خاکسترت خواهد کرد

 

کمربه خاموشی آن بستی

فرمان دادی

همه را

هزارهزاران را به جوخه اعدام فرستادی و

باز

درنگاهشان دیدی که ترا

آتشی خواهند بود برپیکر

جوخه اعدام، قبرهای بی نام ونشان

درخاکشان کردی

بی نام ونشان

 

نه شعله خاموشی پذیرفت

نه ترا آرامشی

آنان، پرواز را معنی کردند

آنان، رفتند ونهراسیدند

آنان رفتند و رفتنشان لرزه به اندام توبود وهست

آنان چه بی صدا

چه خاموش رفتند

وتو فریاد برکشیدی و

بودنشان را انکارکردی

پرواز آن هزاران هزار پرنده ی آزادی را

انکارکردی

فریاد برکشیدی، پروازی نبود

 

اما

اما

ما دیدیم پروازشان را

با چشمان بسته دیدیم پروازبلندشان را

وتو فریاد برکشیدی

پروازی نبود

مرغی نبود

سیمرغی نبود

که من بربلندای اوین کشتم هرآنچه را که پروازی داشت

فریاد برکشیدی

پروازی نبود

سی مرغی نبود

که پرهایشان سوخته بود

که من سوزاندم پرهایشان را

 

اما

اما ندانستی و نمی خواهی بدانی

که سوختن هر پر سیمرغ

بشارتی است

ندانستی و انکارکردی

و هنوز

انکار می کنی

بودنشان را

انکارمی کنی پروازبلندشان را

چرا که میدانی

آنان که رفتند

شعله هائی بودند جاودانه

شعله هایی که ترا آتش اند  برپیکر

شعله هایی که خاموشی نمی پذیرند

 

آن شعله های جاودان را

آتش قلب من وما پاس میدارد

آتش قلب مادری

که چشم به در دوخته است

آتش قلب پدر

در انتظار فرزند

آتش قلب من

وقتی، فرزندم سراغ عموهایش را می گیرد

وقتی، سراغ پدر، خواهر، برادر و عشقش را

آتش قلب من است

هنگامی که نام خواهرهایم را برمی شمارم

هنگامی که دختری مادرش را می طلبد

 

هنگامی که ذره ذره خاک خاوران را درطلب عزیزی

بوسه می زنم

دختری موی برون از خاک

به دست باد میدهد

تا باز یابم او را

باد صدایش را درگوشم نجوا می کند

مادر، من اینجایم

 

موهایش در دست باد

زیرآفتاب پرتپش خاوران، چنان می درخشد

که گوئی خود شعله ای است که خاموشی نمی پزیرد

 

آنگاه که ذره ذره خاک خاوران را در طلب عزیزی

بوسه می زنم

دستی از خاک برون درپیچ پیچ باد می چرخد

من اینجایم

 

می بینم، می شنوم، صدایش را با گوش دل می شنوم

دست در دستش می گذارم،

کمرازبارسنگین می شکند، پا تحمل بارنمی آورد

برخاک زانومی زنم، سربرخاک می گذارم

درگوشم نجوا می کند

پرواز بلندشان را

پرواز بلند سی مرغ را درگوشم نجوا میکند

به چشمانش می نگرم،

می بینم

درچشمانش می بینم پرواز بلندشان را

دیدم آن شعله ی جاودان را دربرق نگاهش

زان پس

آن برق نگاه

آن شعله

درسینه من و ما جاودانه شد

شعله ای که خاموشی نمی پذیرد

شعله ای که با هر آه من و ما

زبانه می کشد

وفقط

وفقط یک جرقه اش

کافی است، تو را

تبارت را بسوزاند و خاکسترکند

 

تو را

گریزی نیست

گریزگاهی نیست

آنان که رفتند

شعله های جاودان بودند

و هرگز

خاموشی نمی پذیرند

دیریا زود،  تو را

تبارت را خواهد سوزاند

 

تو را گریزی نیست

گریزگاهی نیست

 

 

 

۱۴٫۳٫۲۰۱۴

تیام شوکران (رویا غیاثی)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *