ما را برای گفتنِ «نه!» آفریده اند / سعید یوسف

ما را برای گفتنِ «نه!» آفریده اند *

سعید یوسف

 

با کلّه توی طشت، نگونسار، آمدیم
بی اختیارِ خویش، به ناچار، آمدیم

گویا خیالِ آمدن اصلا نداشتیم
بعد از مذاکرات و کلنجار آمدیم

گویا صدای «اونقه»ی ما بود مثلِ «نه!»
یعنی که با صدای طلبکار آمدیم

ما را برای گفتنِ «نه!» آفریده اند
ما از نخست با «نه»ی انکار آمدیم

چون قصد یک اقامتِ کوتاه بود، ما
با کونِ لخت، سخت سبکبار، آمدیم

از بندِ ناف هیچ نگوئیم بهترست
قیچی شد و به وضعِ اسفبار آمدیم

با جیغِ قابله که: «پسر! شازده پسر!»
از جانبِ ایادیِ دربار آمدیم

از نیستی به هستی و از غیب تا حضور
یکراست با هدایتِ رادار آمدیم

گویا همیشه قدری مرموز بوده ایم
چون گوشه گیر و ساکت و تودار آمدیم

این را که ما چپیم نفهمید هیچکس
چون بی سبیلِ پشتِ لب انگار آمدیم

کس بو نبُرد نیز که بالفطره شاعریم
چون ما بدونِ دفترِ اشعار آمدیم

سلول انفرادی و نه ماه حبس بود
کآنجا بدونِ جُرم گرفتار آمدیم

از آن سیاهچال سرانجام ما قدم
بیرون نهاده خدمتِ سرکار آمدیم

با مشت هر دو دست گره کرده، خشمگین
زان تنگنای حبس پدیدار آمدیم

هفتاد سال می گذرد زان خجسته روز
کاینجا به قصدِ گردش و دیدار آمدیم

افسوس، نیست قابلِ تکرار عمرِ ما:
یک بار و غیرِ قابلِ تکرار آمدیم

 

* محمد قهرمان یاد باد: «لب را برای بوسه زدن آفریده اند»

(سعید یوسف)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *