ایروان / سعید یوسف

ایروان

سعید یوسف

 

مِه اگر غلظت اش اینقدر شود، وقتِ فراموشی ست.

چشمِ من بازست الآن یا بسته است؟… نمی دانم،

و بکلّی یادم رفته که بر پلّه ی چندم بودم،

و صدایم یادش رفته بپرسد برگردم یا نه.

 

– «اینهمه منبع هست،

خُب، بخوان، احمق! از روی شکم حرف نزن!»

 

و کسی گفت: «الو، یک، دو… همه می شنوید؟»

شاید این مجریِ برنامه ست.

حاضران، امّا،

یادشان رفته چرا حاضر هستند

و سخنران یادش رفته چه می خواست بگوید.

 

وقت داریم، شلوغش نکنید.

یادتان باشد

سنگک اش را سرِ راه از نانوائی بخرید

گوشت را من می کوبم.

 

– «ایروان، آقا، مالِ خودمان است.»

– «ایروان را تا حالا کی دیده ست؟»

– «ایر، آقا، یعنی کیر، درست است؟

دهخدا این را می گوید.»

– «بله، البته – به ایران هم کیران باید گفت.»

– «از شما، خانم، این حرف بعید است.»

 

اسمِ راننده کسی یادش هست؟

 

شاید این مِه یادش نیست که باید برود؛

یا به یادش هست، این بازیش است.

صلواتی بفرستیم آقا.

شاید این ماشین هم یادش نیست

پیچِ تندی در پیش است.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *