خودشیفتگان جور و ناجور ما / مهدی استعدادی شاد

خودشیفتگان جور و ناجور ما

مهدی استعدادی شاد

 

آینه می­شوم در برابرت

تا تو را بیشتر آشکار کنم

آی، نرگس خود شیفته

تو را ز درد ما چه حاجت است

که دریغ کرده‌­ای ز ما

مهر و ماچ و بغل؟

گل شناسان را چه پیش آمد؟

بلبلان نمک نشناس را چه شد؟

این جملات پلکانی نوشته شده در بالا، البته که نمی­‌خواهند مخاطب را فریب دهند و وی را به گمانه زنی نادرستی برسانند. این که گویا با رمز و اشاره و ابهام در سرودن شعر عاشقانه روبرویند. بهمین خاطر با صراحت کلام و نیز با توضیح حاضر چنان قصدی را نفی ­می­‌کنیم.

گرچه برای هر کدام از ما به اندازه کافی دلیل وجود دارد تا بخاطر تجربه­‌های ناگوار شخصی در رابطه با “یاران بی وفا” از حرمان و سرخوردگی با آه و ناله شکایت کنیم. یعنی به صورت عادتی به جنبش بی انتهای سرایش و سرودن بپیوندیم که همچون ورزش ملی ما بوده و اصلا ما را به شکل و شمایل معترضان حرف‌ه­ای دنیا و زمانه در آورده است.

بنابراین، با توجه به موضوع نهفته در عنوان، در اینجا از مجرای ماجراهای خصوصی بررسی خودشیفتگی را پیگیری نمی­کنیم. چون مسئله‌­ای اجتماعی است و حیطه‌­های مختلفی از رفتار ما را در بر می­گیرد.

اکنون روشن است که از جزء شروع می­‌کنیم تا شاید به جمع و جماعت و کلیت برسیم.

بر این منوال از خنیاگران(بلبلان) با شکایت پرسیدیم که چرا کمتر موضوع خود شیفتگی و استفاده استعاری از نرگس را آواز داده­‌اند؟

از گل­‌شناسان شاکی گشتیم که چرا خصلت­‌های مُضر نرگس را به سطح آگاهی عمومی نرسانده­‌اند.

به واقع بخشی از پیچیدگی ماجرا در همین واژه نرگس خوابیده است. نرگسی که به گلی در میان گیاهان اطلاق ­شده و پیازش سمّی است. همچنین نرگس اسمی زنانه و نیز در شعر فارسی که مردان سروده­‌اند، بعنوان استعاره برای یار و دلبری با چشم خمار است.

اما فرای این نامگذاری­‌ها، از نرگس در مباحث روانشناسانه زیر عنوان “نرگسمندی” اسم حالت ساخته و آن را معادل نارسیسم قرار داده­‌ایم تا مسئله خودشیفتگی را تعریف و معنا کنیم. این مسئله­‌ای گسترده است که امروزه ما را به خود مشغول داشته است.

با این حال نارسیسم، که امروزه به نوع خاصی از اختلال در روان آدمی اشاره می­کند، در تبارشناسی مفهوم خود معلوم می­دارد که در سرآغاز اساسا” به گل و زن ربطی نداشته است. زیرا در اساطیر یونانی نخست از رفتار مردجوانی با نامNarkissos  سخن رفته که جماعتی از عاشق پیشگان را بخاطر خوش سیمایی بدنبال خود کشانده و در این سیر و سلوک عده‌­ای را تلف کرده است.

ولی طبق روایت­‌های اساطیری سرانجام یکی از این دل باختگان که در حال تلف شدن بوده پیش خدایان گله کرده است. و البته نفرین و ناله و نیز حکم خدایان کار دست مرد جوان خوش سیما داده است.

مجازاتی که یکی از آن خدایان (نمسیس) برای آن معشوق بی اعتنا وضع کرده­، البته مثل سایر مجازات­‌های الاهی سخت و جانفرسا بوده است.

تاوانی را که نارکیسوس با جانفرسایی و سختی پرداخته بایستی در داستان عشق وی دید که سرگذشت او را به درامی بدفرجام بدل ساخته است. چرا که او را به دام ماجرای عشقی انداخته که هیچ راه گریز و سرانجام رضایت بخشی نداشته است.

در آن چارچوب تنگ، او مجبور به تجربۀ عشق حاد می­شود. عشقی که واله و شیدایی و نیز گیج شدن جزء پیامدهای بی واسطه آن است. اصلا شیفتگی نشانۀ شدت تمنایش می­گردد.

آنهم بدین خاطر که معشوق کسی بیرون از عاشق نیست. در عاشقیت فاصله و کشش به بیرون شکل نمی­گیرد. زیرا عاشق بدبخت همواره مشغول خود می­ماند. سردرگمی و در خود غرق ماندن حاصل نهایی این ماجرای عشقی می­گردد. گویا نارکیسوس تا پایان عمر هر روز به کنار برکه می­آمده و بر آب خم می­شده تا تصویر معشوق خود را ببیند. بی آن که از نقش و فریب آب و آینه سر در آورد.

ایستایی این عشق را که در واقع به بیماری ذهنی سر می­کشد، هم در تابلوی نقاشی میکل آنژ با نام نارسیس می­توان مشاهده کرد و هم در این شعر مولوی که سروده: “آن بخت که را باشد کاید به لب جویی/ تا آب خورد از جو، خود عکس قمر یابد”.

*

در رقابت با حکایت­های اساطیری یونان که به موضوع خودشیفتگی می­پردازند، ادبیات فارسی دستش خالی نیست. داستان جمشید در شاهنامه فردوسی نیز نمونه­‌ای برای توضیح خودشیفتگی در چارچوب ایرانی است.

شاهنامه در داستان جمشید نخستین اشاره‌اش به آن دو گزافه­‌ای است که به وی بال و پر می­دهد. این گزافه­‌ها یکی افزایش آبروی جهان بخاطر پا به عرصۀ هستی گذاشتن جمشید است و دیگری فروزان شدن تخت شاهی که در نتیجه برکرسی قدرت نشستن وی صورت می­گیرد:

“جهان را فزوده بدو آبروی/ فروزان شده تخت شاهی بدوی/ منم گفت با فرّه ایزدی/ همم شهریاری و هم موبدی / بدان را ز بد دست کوته کنم/ روان را سوی روشنی ره کنم” .

بررسی خصلت­‌ها و کاراکتر جمشید در شاهنامه از منظر امروز دست کم این سودمندی را دارد که پرده از پیامدهای ادغام دین و سیاست می­گیرد و فجایع اطراف ما را آشکار می­سازد. در ضمن ناگفته روشن است که تجزیه و تحلیل امروزی خود را از اغراق­‌های مربوط به روایتگری اساطیری دور نگه می­دارد. اغراقی که از جمله برای پادشاهی جمشید هفتصدسال مدت قائل بوده است.

اما جمشید به جز مقرر سازی نوروز و اعلام جشن بهاری که کار مثبتی به کارنامه خود افزوده، با گذر ایام آن پویایی نخستین خود را از دست داده و در ادامه خودشیفتگی به حیرانی می­رسد:” به گیتی جز از خویشتن را ندید / ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس”.

ماجرا سرانجام غمناکی می­افریند و سرگشتگی وی چیزی نیست جز رجز خوانی زیر که در نتیجه میزان خودشیفتگی او را نمایان می­سازد:

” چنین گفت با سالخورده مهان/ که جز خویشتن را ندانم جهان/ هنر در جهان از من آمد پدید/ چو من نامور تخت شاهی ندید/ جهان را به خوبی من آراستم/  چُنان ست گیتی کجا خواستم”.

و خودستایی فرد خودشیفته گویی انتهایی ندارد. چون جمشید در گزافه گویی خستگی نمی­شناسد:

” خور و خواب و آرامتان از من ست/ همان پوشش و کامتان از من ست/ بزرگی و دیهیم و شاهی مرا ست/ که گوید که جز من کسی پادشا ست”.

غمناکی آخر کار جمشیدی را که در خوپرستی غرق شده، چیزی بیشتر از آن جسم و جان دوشقه شده وی به نمایش نمی­گذارد. قوز بالای قوز شدن عاقبتش نیز گفتنی است که مردمان از دور او پراکنده شده دست به دامن ضحاک می­شوند و تراژدی برای وی چنین رقم می­خورد:

” به اره ش سراسر به دو نیم کرد/ جهان را از او پاک پُر بیم کرد”.

*

به دوران ما امر اعجاب انگیز این است که در قرن بیست و بیست و یکم میلادی آرزوی مهتری جمشید و تصاحب همزمان کشور و دین را الیزابت دوم ملکۀ بریتانیا برای خود تحقق بخشیده است. الیزابتی که تباری آلمانی دارد.

با اینحال این نکته را ناگفته می­گذاریم که اصولا”یکی از ویژگی ­های آلمان در یکی-  دو قرن اخیر صدور شاه به گوشه و کنار اروپا بوده است.

اکنون الیزابت، با سن اساطیری بالای نود، بیش از شصت سالی می­شود که در راس کشور و کلیسا نشسته و به کار شاق و دورانساز سلطنت مشغول است. او در نوع خود یکی از پر دوام­ترین خودشیفتگان تاریخ است. چرا که تا اینجا پیوند قدرت مادی و منزلت معنوی به وی گزندی نرسانده و به سرنوشت ناگوار جمشید دُچار نگشته است.

به واقع با همین عکس فوری، و نیز در قیاس روندهای اساطیری و تاریخی، در می­یابیم که تجمع و در هم تنیدگی مشاغل کشورداری و رتق و فتق امور دین داری در یک شخص واحد چه فراز و نشیب­هایی داشته است. اینجا نمایش بصورت سریالی در حال پخش است که ایفای نقش برای بازیگری تلخ و برای بازیگر دیگر بسی شیرین است.

با نگاه به شاهنامه دانستیم که داستان پادشاهی برای جمشید چه عاقبت ناگوار، مزه تلخ و موسیقی متنی غم­انگیز داشته است. چنان که به ظهور تراژدی انجامیده است. در حالی که داستان ملکۀ بریتانیا به پاورقی روزنامه­ای یا فیلمنامه شیرین و جاذبی شبیه گشته که در آن صحنه­های خنده دار و کمدی هم پیش می­آید.

کافی است یکبار بر صفحۀ تلویزیون یا پردۀ سینما نزول اجلال ملکۀ کلاه­ بر سر را دیده باشید. آنجا به حتم شاهد ظهور پُر جلال و جبروت جواهراتی چشمگیر می­شوید. اصلا” بعید نیست تعجب کنید که یک آدم با چنین جثۀ ظریف بتواند آن همه نشانۀ ثروت و امتیاز را به تنهایی حمل کند. بی خیال تمامی حسودان جهان و لُغزخوانان حرفه­ای، وی بر کرسی درخشانی تکیه می­زند. بی آن که یکبار پلکی اضافی بزند.

گرچه در این اواخر در آن چهرۀ مصمم و جدی و نیز البته بی مهر و بدور از محبت، آثاری از خستگی به چشم خورده است. حتا نوعی قوز هم دارد بر پشت وی خود نمایی می­کند که با آن همه سال عمر البته امری بدیهی است.

بهر حالت هر آدمی یک مقدار معینی تحمل دارد و توانش بی نهایت نیست. هرچقدر هم که خودشیفته پنهانکار بوده و بی ارزش دانستن دیگران را لاپوشانی کرده باشی، یک جایی دستت رو می­شود. چنتۀ خالی از همدردیت آشکار می­گردد.

وقتی هنگام کشته شدن عضو خانواده هیچگونه اثری از تأثر بر جبین ملکوتیت ظاهر نمی­گردد. آنجا، در پیش چشم ناظر بیطرف تاریخ، نه فقط رسوا شده­ای بلکه روایت سلطۀ فراگیرت بر مادیات و معنویات کشور و امپراتوری از قالب­های تراژیک و کمدی سنتی بیرون رفته و به چارچوب ژانر “گروتسک” پا ­گذاشته است. گروتسکی که گونه شناسی مدرن ادبی آن را کشف کرده و از مشتقات رُمان نویسی است.

یادتان هست؟ آن ماجرای کشته شدن عروس فامیل که زن ولیعهد اولیه و مادر ولیعهد بعدی بود. آنجا ملکه هیچ گونه غم و عزاداری از خود بروز نداد. کسی چیزی در این زمینه دید؟

البته ملکه شناسان زبده به ما خواهند گفت که اهل بخیه نیستیم. زیرا نگاه ژرف و کارشناسانه به سرگذشت وی نداشته­ایم. والا از چنین انتظاری دم نمی­زدیم.

شرح حال نویسان حرفه­ای ملکه، البته یواشکی، می­گویند اگر دلش به حال اطرافیان می­سوخت سال­ها پیش بایستی از سلطنت استعفا می­داد. تا پسرش به شاهی برسد. نه این که آنقدر تعلل کند که ولیعهد به سن بازنشستگی رسیده، از شاهی منصرف شود و مسئولیت ولیعهدی را به فرزند خود بسپارد.

به واقع انگاری ملکه ککش هم نمی­گزد. اعتنایی ندارد که سرانجام به خاطر کهولت سنی از امر خطیر سلطنت کناره گیری کند. فرمان کشتی امپراتوری جهانگشا، امورات آن استعمارگری کهنه کار، را به جوانترها بسپارد.

اگر در بر همین پاشنه بچرخد و نیز با تحولاتی که علم پزشکی برای افزایش سن و سال اغنیا داشته و دارد، امکانش می­رود که دومین ولیعهد نیز حوصله­اش سر رود و از ادامه بازی انصراف دهد. اصلا” اعطای سلطه­گری را به لقایش ببخشد.

البته در تاریخ پادشاهی بریتانیا استثنا هم بوده ­است. شاهزاده­ای که به کل از سلطنت انصراف داده و از زندگی درباری­ قهر کرده است ؛ البته نه بخاطر بی حوصلگی بلکه بخاطر عشق و رسیدن به معشوق. اسمش را می­توانیم در ویکی پدیا پیدا کنیم. به شرطی که هکرهای جمهوری اسلامی سایت مذکور را دستکاری نکرده باشند.

منتها آن استثنا نبایستی شما را هوایی سازد. این که گویا قرار است قضیۀ استعفا از سلطنت و داستان عشقی دوباره تکرار شود تا ما را به یک “هپی اند” انسانی برساند. از این چیزها در فیلم های بالیوودی که در هند روی خط تولید انبوه ساخته می­شوند، پیش می­آید. داستان قدرتمداران خودشیفته شوخی بردار نیستند. بنابراین بخاطر جدّیت خطیرشان در همان قالب­های مرسوم تراژدی و کمدی و یا  این اواخر به شکل گروتسک عرضه می­شوند. مفّر دیگری هم در کار نیست. منتها وقتی شما با سرگذشت چنین ملکه سابقه داری در خود شیفتگی روبرو هستید دیگر خودنمایی این و آن ریاست جمهور رقمی بشمار نمی­آید. زیرا طرف فقط مدت محدودی سر و کله­اش پیدا ست. پس از یکی یا دو دوره مبارزه انتخاباتی، به کاخ می­آید و رئیس می­شود. سپس فخری به زمین و آسمان می­فروشد. گرد و خاکی بپا می­کند. ولی بعد هم در هر حال ر­فتنی است. می­رود آنجایی که دیگر نورافکنی بر او نمی­تابد. دیگر از ادا و اطوار برلوسکونی ایتالیایی کسی خبری می­گیرد؟ نه !

دمکراسی اگر دوام  داشته باشد احتمالش کم است که یک آدمی مثل برلوسکونی بتواند بیش از وقتش خودنمایی کند. دوره­اش سر وقت پایان گرفته است. خوشبختانه محو می­شود و می­رود زیر دست فراموشی. این نکته نغز در مورد ترامپ هم صادق است. در هر صورت او بیش از دو دوره نمی­تواند با حضور مسخره خود که مترداف دیگری برای گروتسک است، مزاحم افکار عمومی شود. رهایش از دست ترامپ اما در مورد بشار اسد یا رجب طیب اردوغان صادق نیست. چون ایشان با شرایط استبداد شرقی می­توانند مادام العمری بر مسند بنشینند و حالا حالاها بلند نشوند.

*

اکنون در زمانه­ای وادار به پرداختن به موضوع خودشیفتگی شده­ایم که احساس خطری در حال رشد است. خطری که دمکراسی لیبرال را تهدید می­کند و البته پیامدش می­رود تا دامن ما غربت نشینان مقیم غرب را نیز بگیرد.

مخاطره می­تواند هم علت­های محلی و کشوری داشته باشد و هم علت­های قاره­ای و جهانی.

در مقیاس کشوری، وقتی مقیم آلمان هستید می­توانید نگران شوید. آنهم بخاطر پیروزی­های اخیر “حزب آلترناتیو برای آلمان” در انتخابات پارلمان­های ایالتی؛ که اساس انگیزش خود را بر پناهنده ستیزی و حذف دیگری گذاشته است.

در اینجا خودشیفتگی در حذف دیگری معنا می­شود که اساس خود را بر برتری اصالت قوم و نژاد خودی گذاشته است. همانطور که در قبل سابقۀ شومش را داشته­ایم، خودشیفتگی نژادی با پیدایش و سلطۀ رهبر خودشیفته می­تواند خود را به توان دو برساند. فاجعه و کار وحشتناکی دست بشریت بدهد.

پشت این نمایشنامۀ نکبت و ذلتبار، که بطور گویایی جدل و دیالکتیک دانایی و نادانی است، جریان راست افراطی خوابیده است. اعضایش در پی استفاده از انحصار قدرت و سیطرۀ خودکامه هستند تا راست مدرن را در آلمان شاه مات کند. آنهم در زمانه­ای که چپگرایی حزبی و سازمانی در دهه­های اخیر با کاهش نفوذ اجتماعی و تعداد اعضا و هوادران خود مشغول بوده است.

البته در فرانسه نیز نگرانی مشابهی می­تواند پدید آید. آنهم بخاطر تداوم رشد در تعداد هواداران جریان “جبهه ناسیونالیست­ها”. با شایعه “کبیر بودن ملت”، هیولای خودپرستی می­تواند سراغ شما آید؛ در حالی که راست افراطی ناسیونالیسم را سکوی پرش خود ساخته است.

در فرانسه، دختر لوپن که از خطاهای پدر در برخورد با رسانه­ها درس گرفته، مشاوران بیشتری را برای بسیج اقشار میانی استخدام کرده است. او اسب زین کرده که ماکرون را زمین زند. ماکرونی که فعلا جوان رئیس جمهوری آراسته و مقیم الیزه است. البته در مورد وی نیز برداشت تحلیلگران منتقد سیستم سیاسی مثبت نیست زیرا هدف فعالیتش را پیگیری منافع ثروتمندان کلان(مثلا خانواده بانکدار روتشیلد) ارزیابی می­کنند.

همچنین در برخی از کشورهای دیگر اروپایی نیز، از هلند و ایتالیا گرفته تا لهستان و مجارستان، راست گرایی و هویت طلبی منطقه­ای با بهانه­های خود ساخته در حال پیشرفت و تسخیر پارلمان و دولت است.

می­بینید که از اشاره به بریتانیا طفره رفته­ایم. دلیل دارد. تا وضع ایشان (ملکه) در خروج از بازار مشترک اروپا یا همان “برکسیت” روشن نشود و معلوم نگردد چه رابطه ای سپس ایرلند و اسکاتلند با قصر باکینگهام خواهند داشت، صحبت از بریتانیا نادقیق خواهد ماند. بی آن که جرایم استعمار پیر را به فراموشی بسپاریم، از این مسئله فعلا بگذریم.

در مقیاس فراگیر جهانی اگر اخبار سیاسی را دنبال کنید و در ضمن شهروندی اهل رواداری و حرمتگزاری باشید، همچنین می­توانید از روند خزندۀ راست افراطی در سایر قاره­ها بیزار شوید.

روندی تدریجی که دارد افراد لات و جاهلی را به مقام شخص اول مملکت یا ریاست جمهوری می­رساند که با عوامفریبی و وعده­های پاکسازی غیرخودی و دیگرستیزی پیش آمدند. اصلا جالب است نکته زیر را بدانیم. این که آنها در حالی که خاک به چشم انسانیت جهانشمول می­پاشند، از اعمال نفوذ بیشتری برخوردار می­شوند. آیا جای تاسف ندارد؟

از برزیل زیر چکمه بولساریو تا فیلی­پین زیر تیغ دوارته، از “برلسکونی” و دنبالچه­های ایتالیایی­اش تا “اوربان” و هوراکشان مجاری­اش، چنین پدیده­هایی را شاهد بوده­ و هستیم. و تازه، تا اینجا، هنوز از شخصیت محوری آن “همایش مقتدران از خود راضی” نگفته­ایم که کسی جز دونالد ترامپ نیست.

او که شاهکار آرزویی­اش، در مقام دلالی معامله­گر و بر دوش ایالات متحده امریکا نشسته، دیوارکشی علیه همسایگان جنوبی است. وی تحقق آن پروژه را بعنوان یکی از نشانه­های میل سروری کشور و شماره یک جهان بودن می­داند.

در مورد وی نیازی نیست که به حرف تحلیلگران منتقد رجوع دهیم. برای شناخت جنم خودشیفتگی نزد وی همان معرفینامه­ای که از قصد و آرزوی خویش بدست داده کفایت می­کند.

روایت زندگیش در اثر “شیوۀ معامله گری” (the Art of the Deal ) از این هدف می­گوید که بعضی وقت­ها مایل است نقش “مرد وحشی” را بازی کند. چون در این کار منفعت خوابیده است. در حالی که سبک و سیاق شغل دلالیگری خود را به قرار زیر توضیح داده که با ورود هر روزه به شرکت از خود پرسیده که امروز چه درآمدی خواهم داشت. بعد هم گویا توصیه کرده که در کاسبی و برای رسیدن به درآمد نبایست در چارچوب قالب­های از پیش تعیین شده فکر و عمل کرد.

در واقع نوع خودشیفتگی وی نشانگر اینست که راست افراطی در امریکا این بار نماینده­ای به میدان فرستاده که متفاوت از سنت محافظه­کاری بوده و ربطی به حوزه نظامیگری و دیوانسالاری ندارد. او دلالی فعال در بازار و اقتصاد است که راه و روش خود را همچون سوداگری چالاک و فرصت طلب تعریف می­کند. رجز خوانی­اش به این مسئله برمی­گردد که رقبا و حریفان را در عرصه قمار بین المللی شکست دهد. هدف برای وی سود و منفعت بردن از معامله است و نه الزاما پیروزی در جنگ یا برتری در انتخابات سیاسی.

حالا اگر به افراد یادشده، ولادیمیر پوتین را نیز بیفزائیم که بعنوان یکی از اولیای امور ابرقدرت­های قرن بیستمی خودنمایی می­کند، قضیه نور علا نور می­شود.

در این میان به پرتنش­ترین منطقه جهان هنوز نرسیده­ایم که خاورمیانه باشد. هنوز سراغی از نمونه­های مُشعشع کشورداران نگرفته­ایم که اسامی چون نتانیاهو، خامنه­ای و بن سلمان دارند. اینان چنان خودمانی هستند که نیاز به شرح ندارند. اینان بسان خدایان یکتایشان چنان انحصار طلب هستند که تنابنده­ای را در کنار خود تحمل نمی­کنند.

در واقع اگر همه این خودشیفتگان افراطی و راس سیستم­های مدیریتی جوامع نشسته را کنار هم ردیف کنیم، کلکسیونی از “ضد قهرمانان” روایت آخر الزمانی داریم. بی آن که فرمانی الاهی پایان دنیا را رقم زده باشد. با نابودی کُل همنوعان، انسان سیاره و زندگی در منظومه خورشیدی را از بین می­برد. اینجا دیگر انسان همچون “حیوان اجتماعی” تعریف نمی­شود. او را بایست “جانور نابودی مطلق” خواند.

در پیامد همایش بالا است که دوباره آن سوال معروف سر در می­آورد. سوالی که از قرن هژده بدین سو اهالی تفکر (افرادی نظیر شوپنهاور) را بخود مشغول داشته بود. این که آیا شّر بصورت نهایی بر سرنوشت بشریت حاکم گشته است؟

ما اگر بخاطر بضاعت ناچیزمان نمی­توانیم پاسخ پرسش بالا را بدهیم، اما از روندی ضرر و صدمه دیده­ایم که پیدایشش در زادگاه ما بوده است.

وقتی در پی برآمد جُنبش اجتماعی و معترض به نظام ستمشاهی، دار و دسته­ای در ائتلاف با منافع قدرت­های جهانی بر مسند اعمال قدرت در ایران تکیه زد. جرگه­ای که کشورداری خود را “خلافت خدایی” خواند. بطوری که خواب و آرزوی جریان هولناک فدائیان اسلام با رهبری نواب صفوی جامه عمل پوشید. جریانی که از جمله ترور احمد کسروی (نماینده روشنگری در ایران آن زمان) را مرتکب شده است.

بنابراین دارو دسته­ی حاکم شده بر کشور، بنیادگرایان اسلامی و شورشیان قسم خورده علیه مدرنیته بودند. بدین ترتیب ترکیب حاکمیت بر ایران مثلثی و متشکل از سه گروه شد.

جماعت اُملان( مرکب از روحانیت شیعه پیرو خمینی و بازاریان)، جماعت اوزگلان( روستاییان جذب نشده در فرهنگ شهرنشینی که در حاشیه شهر منظر انتقام گرفتن بودند) و سرانجام جماعت اوباش( لُمپن­های محلات که برای سرکوب آزادیخواهی شهرنشینی و ترور حاضر به یراق بودند).

یادتان هست؟ این که آیت الله خمینی در اولین سخنرانی خود در گورستان( و اما نه برای مردگان بلکه برای زندگانی که سپس کاندیدای مردن شدند) گفت که من توی دهن این دولت می­زنم.

تا آن دوران در فرهنگ متعارف سیاسی یا دولت را ترمیم می­کردند یا کنار می­گذاشتند. اما کسی توی صورت دولت نمی­زد.

توی صورت زدن کار جاهل­ها، داش مشدی­ها و کلاه مخملی­ها بود که بطور نمونه در محلات کشور و از جمله زیر گذر “لوطی صالح” در تهران نسق می­گرفتند. بی آن که در گورستان شهر اعلام مانیفست و بیانیه حکومتی کرده باشند.

از آنجا، یعنی از گورستانی با نام “بهشت زهرا”، زبان حاکمیت و حکومت کردن تغییر کرد. آنهم با بیان حضرت آقا  که بعدها از قماش آیت­الله­ ها جدا شد. ارتقا رتبه یافت و امام گشت.

بدین ترتیب فرهنگ جامعه که معمولا زیر تاثیر زبان و گُفتمان رسمی است، نزول کرد. اصلا مبتذلتر از قبل شد. روحیه حاکم به راهی افتاد که بیرحم تر از پیش خواسته­های عوامل خودی و بی سر و پایان را تامین کند.

نقطه عطفی از این روند فرهنگ مبتذل و زبان چاله­میدانی و لاتی حاکمیت را باید در آن جمله معروف احمدی­نژاد دید که در فضای دیپلماتیک بر زبان آورد. او که در مقام ریاست جمهور و در واقع کارپرداز ولی فقیه در خلافت اسلامی، به دشمنان “نظام مقدس” توصیه می­کرد که آب را آنجایی بریزند که می­سوزد.

البته آیت الله خمینی تخم این نوع حرف زدن را قبلا” کاشته بود. وقتی که از معیارهای گفتار سیاسی و دیپلماتیک هیچ چیزی را رعایت نکرد.

بواقع چرا تاکنون در مورد شیوۀ گفتار وی پژوهشی در آنهمه دانشکده ایرانشاسی غربی صورت نگرفته و چنین پرسشی اعلام نشده است؟

آیا این طرز کلام ربطی به خودشیفتگی وی نداشته است؟

او که پس از سال­ها دوری از ایران به هنگام بازگشت و در هواپیما گفت هیچ احساسی ندارد. چرا ما از بی احساسی­اش راهی به فهم خودشیفتگی وی باز نکردیم؟

پس از پایان جنگ جهانی دوم که به شکست متحدین و از جمله نازیسم آلمانی منتهی شد، نیک اندیشان تیز بین متوجه یک نکته بودند. این که فروپاشی از لحاظ نظامی و تسلیم آلمان به معنای پایان گرفتن حضور فرهنگی و سیاسی جریان نژادپرست و دگر اندیش ستیز نیست.

از جملۀ آن نیک اندیشان، تئودور و. آدورنو بوده که پس از ترک امریکا و بازگشت به زادگاهش( فرانکفورت) بحث “کندوکاو در گذشته به چه معنایی باید باشد” را در سال ۱۹۵۹مطرح ساخته است. با این هدف که تامل بر علل پیدایش آن فاجعه ضد انسانی پیگیری شود.

هشت سال پس از بحث “کند و کاو…”، آدورنو دعوت دانشجویان در وین را می­پذیرد و در آنجا سخنرانی با نام “جنبه هایی از راست گرایی افراطی” ارائه می­دهد.

چندی است همزمان با پنجاهمین سالگرد وداعش این سخنرانی در آلمان مکتوب شده و انتشار یافته است. نکات مطرح شده در آن چنان فعلیت داشته که ژورنالیسم معاصر را به تکاپو انداخته تا با در نظر گرفتن توفیق حزب “آلترناتیو برای آلمان” در انتخابات ایالتی در مورد حرف­های آدورنو بحث نماید.

برنهاد اساسی آدورنو در مورد مطرح شدن راست گرایی افراطی در این نکته است که می­گوید علل وجودی تداوم فاشیسم در جامعه از بین نرفته است. نخستین علت را وی در این میان گرایش به انباشت سرمایه می­داند و متذکر می­شود که شعبده بازی­های آماری در رسانه برای لاپوشانی آن گرایش حل مسئله نیست.

تمرکزیابی و انباشت سرمایه وضعیت اقشار اجتماعی را متزلزل ساخته و شهروندان را در معرض ترس و وحشت مداوم از اُفت جایگاه اجتماعی و از کف دادن امتیازات خود قرار می­دهد. در ضمن وی به وجود جماعتی در جامعه اشاره می­کند که خود را در تقابل یکسره با سوسیالیسم یا آنچه از آن می­فهمند می­بینند. بر این منوال ایشان تنفر را نسبت به “دشمن” خود (یعنی آنچه شکلی پنداشته از سوسیالیسم است) بال و پر می­دهند. ولی کاری با سیستم حاکمه خودی ندارند که در واقع علت پیدایش تهدید برای آنان است. از اینرو بزعم آدورنو نه فقط سوسیالیست­ها که حتا حزب سوسیال دمکراسی نیز که خود را  با لیبرالیسم کینزی همراه و همنوا ساخته، با رواج چنین تنفری دست و پنجه نرم می­کند.

در واقع از دیدگاه آدورنو بایستی به روند فقیر گشتن اکثریت جامعه اشاره داد که بصورت خزنده در حال پیشروی است و علتش در پیاده کرده سیستم کینزی در اقتصاد و بازار است. سیستمی که باعث رکود است ولی مدام از توسعه حرف می­زند. همچنین باید از شبح بیکاری گفت. شبحی که بخاطر رشد تکنیک و اتوماتیکی شده فرایند تولید تقویت شده و بر سر مردمان می­چرخد. در واقع ترس عمومی از امر بیکاری که با توسعه تکنولوژیک امکان بروزش افزایش یافته است در روحیه مردمان  باعث حس بیفایدگی و زیادی بودن می­شود.

در این شرایط البته ناسیونالیسم می­تواند بعنوان بدیل مطرح گردد. زیرا که بخاطر شکل گرفتن ابر قدرت­های جهانی، تشکیل بلوک بندی­های منطقه­ای و شکل گرفتن پیمان­های نظامی، ناسیونالیسم در راس مسایل سیاسی نبوده و به حاشیۀ رانده شده است.

با چنین اوضاعی در جهان، ناسیونالیسم در محدوده و شرایط خاص کشورها بصورت دستگاه ارجاعی منافع مشترک بیکباره رُخنمایی کرده و به حیات خود ادامه داده است. حتا اگر دوران اوجش به قرن­های سابق تعلق داشته باشد.

راست افراطی اغلب از این واقعیت سوء استفاده می­کند. این که ملل کوچکتر و وابسته به اردوگاه­ها و سیستم­های فراگیر را مورد خطاب قرار دهد. آنها را بنفع اهداف خود بسیج کند. حس بی اهمیت شدن در جهان وقتی به روحیه عمومی مردمان بدل گردد، زمین حاصلخیزی می­شود که راست افراطی از آن محصول برداشت می­کند. چون احساس ضعف و زبونی می­تواند باعث رفتار افراطی گردد. وقتی می­خواهیم با قهر و خشم جبران مافات کنیم.

آدورنو در سخنرانی یادشده و نیز در سایر نوشته­های مربوط به راست گرایی و فاشیسم، بر عمق یابی دمکراسی تاکید دارد . چون فاشیسم را آن دمل چرکی بر تن جامعه مدعی دمکراسی می­خواند که در چارچوب­های صوری گرفتار مانده است. رژیم سیاسی نه تنها به مشارکت عمومی برای رتق و فتق امور فضا نداده بلکه همچنین با تقویت گرایش تمرکز و انباشت سرمایه در دست اقلیت محدودی، باعث گسترش فقر و ترس در اکثریت افراد جامعه گشته است.

سوای پژوهش در مورد مناسبات قدرت و رابطه اقشار اجتماعی و توجه به حرکت سرمایه، آدورنو همچنین به روانکاوی جمعی و نخبگان هم اشاره دارد. این که در میان نخبگان عارضه خودشیفتگی خود را گاهی بصورت تمنای فاجعه آفرینی ظاهر ساخته و از میان مردم وحشتزده یارگیری کرده است. در این روند، یعنی با تولید گروهبندی و جماعت­هایی که فقط به اعضا و خودی­ها حس ایمنی می­بخشند، راست افراطی می­خواهد یارگیری خود را وسعت بخشد.

در جامعه­ای که با شخصیت اقتدار گرا و مطیع پُر شده و نیز از کمبود فردیت مستقل رنج برده، سازماندهی افراد بی چهره نقش اساسی در تقویت فاشیسم ایفا می­کند. این روند را باید در کنار عملکرد تبلیغی فاشیسم علیه دمکراسی دید. تبلیغاتی که ائتلاف احزاب سیاسی و شکل دادن به مدیریت پلورالیستی در اداره امور را انگ هرج و مرج آشوب می­زند. آن را زد و بند افراد فاسد می­خواند. در حالی که رهبر فاشیست خودش سودای چوپانی دارد و می­خواهد جماعت مردم را همچون گله­ای اداره کند.

بنابراین با پلورالیسم و نیز با وفاق مبتنی بر تفاوت­ها دشمنی می­ورزد. بر وحدت کلمه­ای تاکید دارد که چیزی جز فرمان رهبر فرهمند و جاذب نیست. در حالی که کسی از خود شیفتگی­اش پرده بر نگرفته است.

در واقع فاشیسم مجموعه­ای از ابزار عقلانی را برای اهداف غیر عقلانی خود بخدمت می­گیرد. چیره دستانه از تکنیک تبلیغات در جهت مغز شویی استفاده می­کند. آدورنو در پایان سخنرانی در مورد جنبه­هایی از راست گرایی افراطی، سرانجام به اثر فلسفی خود با نام “لغو گویی در مورد اصل و اساس” ( Jargon der Eigentlichkeit )اشاره داده که به نقد جریان هستی شناسی هیدگری بر آمده و رویکرد عقل ستیزانه آن را افشا ساخته است.

این نقد بخشی مهم در ارائه نظریه­ای است که از” راه سوم” افسون زدایی می­کند زیرا با هیولا سازی از بلشویسم و امریکانیسم بر اساطیر ایدئولوژی ناسیونال سوسیالیستی تکیه دارد.

سوای نکته بالا که بعدا به آن خواهیم پرداخت، ماحصل سخن آدورنو در مورد رهبر خودشیفته اشاره به دو نکته است . یکی این که خودشیفتگی رهبر فرهمند بطور مستقیم و غیر مستقیم از وجود شخصیت اقتدار طلب و مطیع در جامعه سود می­برد و دوم این که علیه جنبش روشنفکری و روانکاوی فردی و جمعی فعالیت دارد.

می­بینید در دو محدوده مختلف کشوری و قاره­ای در گشت و گذار هستیم. وانگهی برای شناخت موقعیت انسانی نیاز به فاصله از کل سیاره داریم. فاصله پیش شرط است. در هر کجایی که بخواهیم مشاهده اوضاع انسان بر سیاره را بازگو کنیم، بایستی پیشاپیش به ایجاد فاصله رسیده باشیم.

برای ایده­ای که می­خواهیم در اینجا توضیح دهیم هیچ وسیله­ای بهتر از فیلمبرداری با امکانات امروزی نیست. چنان که، با به حرکت درآوردن یک سری عکس، تصوری ذهنی را آشکار می­سازیم. شما هم حتما نظیرش را دیده­اید. در فیلم­های مستند جهان شناسی.

اول کار گویی دوربین بیرون کره زمین روی مداری ایستاده و بعد حرکت می­کند تا نمایی از چرخش سیارۀ آبی و گردشش در منظومه خورشیدی را نشان دهد.

سپس دوربین بطرف زمین حرکت می­کند. حرکتی سریع. انگار سفیه­ای در حال فرود است. می­توانیم در اینجا دُچار دلهره سقوط شویم. اما فضاپیمای ما مطمئن است. گرچه با سرعتی سرسام­آور جوّ و اتمسفر و ابرها را یکی پس از دیگری پشت سر می­گذارد تا ناگهان بر بام سیاره یا بالای سر زمین ظاهر شود.

لحظه­ای نمی­گذرد که، مثل موقع فرود هواپیما، اجزای آب و خشکی زیر پا مشخصتر از پیش گردد. کره زمینی که سپس در یک کشور، در یک شهر و در یک چهار راه و تقاطع خیابانی معلوم می­گردد.

انگار اینگونه داریم به لمس واقعیّت نزدیک می­شویم. و واقعیّت مورد نظر در اینجا از انسانی تشکیل می­شود که در زیر چراغی  ایستاده و کتابی مهم برای سخن ما را در دست دارد.

دوربین سراغ کتاب که می­رود، می­توانیم نام نویسنده و اسم کتاب را بخوانیم و سپس به فارسی ترجمه­اش کنیم:

Theodor w. Adorno: Jargon der Eigentlichkeit , zur deutschen Ideologie

تئودور و. آدورنو: لغوگویی در مورد اصل و اساس، در مسیر ایدئولوژی آلمانی.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *