خیال می‌کنم و …/ شعری از / اسماعیل خوئی

شعری از اسماعیل خوئی

خیال می کنم و…

 

نشسته بر لبه ی خود، خیال می کنم و
همین، به زیجِ خیالات، حال می کنم و

بگو مگوی درون را خموش و جان ام را
رها ز وِزوِزه ی قیل وقال می کنم و

بر او شوم کر و کور، ار که نِق زند دل ام و
بدین صداخفه کن هاش لال می کنم و

فضای سینه از آلودگی به گردِ ملال
وَ رودِ دَم ز گِلِ غم زلال می کنم و

همین برای دمی، خویش را سَبُکبار از
غمانِ روز و شبِ ماه و سال می کنم و

بی آن که باده خورم، در پگاهِ بیداری،
ز خود برآمده، دفعِ ملال می کنم و

ز یاد می برم «آیا» و «شاید» و خود را
رها ز وسوسه، عه! این وبال، می کنم و

دو چشمِ خویش کنم تیزتر زچشمِ عُقاب
وَ دست ها را بر شانه بال می کنم و

پَرَم به اوجِ زلال آسمانِ آرامش
وَ ترکِ ظلمتِ این تیره چال می کنم و

به پای خود، همه جا، هر چه خوش ندارم را،
در آسمان وزمین، پایمال می کنم و

به یک نگاه، نگاهِ نوآزما، نابود
جهانِ کُهنه ی رو در زوال می کنم و

جهانِ دیگری و منطقی دگر سازم
وَ مُمکنی دگر از هر محال می کنم و

ز خود برون ام وگم گشته در سکوت و چنین،
همین به زیجِ خیال ام، خیال می کنم و

خیال می کنم و، در سفینه ای زخیال،
به کهکشان چو زنم بال، حال می کنم و

خیال می کنم، امّا ندانم این که هنوز
خیال می کنم: امّا خیال می کنم و

خیال می کنم و، کم کَمَک، به شادی ی من،
ز هوش می بَرَدم خوابِ بامدادی ی من!

 

 

بیست و دوم تیرماه ۱۳۹۷،

بیدرکجای لندن

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *