درد هوا …/ دو شعر از رضا خان‌بهادر

دو شعر از رضا خان‌بهادر

دردِ هوا
گریبان پنجره را گرفت
و حافظه‌ی شهیدش را
از استخوان لای زخم
بیرون کشید

حدودِ بخت
یک آفتاب و یک زن
بر روی ناگهان دشنام دادند

من پذیرفته بودم
برگشتم‌ به صورت باران و
بوسه‌ها را به هم چسباندم‌
تاریکیِ ماسیده‌ در دهانِ شب
از پهلوی‌ ماه
چربی‌های اضافه را
به دندان کشید‌ و رفت

تو از قرار تاریک
معلوم نمی‌شدی

“زبان مادری”

به پرده ی تنهایی
هوا از نفس می دزدد و
زنگ شتر در آواز سه گاه  گیر می کند
(یک پرانتز
برای عامل هوشمند باز مانده است
تیزی پوست از ورق عافیت
رفتار لامسه را
گره گره کور خوانده و
یازده نفس به ملاقات رنگ
می افتند
پایین
پایین
یازده نگاه کمتر
شهری از ارابه
بلند بلند
به فروش می رسد
جمعیتی از هفت صبح برمی گردند
و تجرید اجساد
هندسه ی حرکت را
چشم می زند
یازده برابر شب
از تو
به هم می رسد
وقتی
هوا زده از صبح مادری
زبانت را خاک می کنی…

Von meinem Samsung Galaxy Smartphone gesendet.
Bereich mit Anhängen

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *