سرزمین شعر / عباس سماکار

سرزمین شعر
عباس سماکار
واقعیتِ خیال
در شعر
زمانی فرامی رسد که دیگر
نیازی به سرودن شعر نیست
و همه چیز واقعیت می یابد
در شعر
صدای کسی که ترا صدا می زند
به گوش می رسد
در شعر
سرزمینی هائی هست سرشار از زندگی
که در آن خندیدن و صدا کردن دیگران مُجاز است
و زیستن زیر آسمان بلند آبی اش بازخواست ندارد
شعر
جائی ست
که انسان در آن امنیت می یابد
عشق
زمینی ترین رنگ آبی اش را به خود می گیرد
و انسان مثل آب خوردن عاشق می شود
آن جا
ستاره هائی هست به درشتی مشتِ انسان
و خورشیدی که اگر نسوزی
یک بغل خورشید است
و ماهش به وصف نمی آید
مگر با مهتابی آن چنان آبی رنگ
که صدای صخره های کوه را درمی آورد
در شعر
انسان انسان است
حیوان از او آسیب نمی بیند
و برای زنده ماندن
به کشتن نیازی نیست
مناظری در شعر هست
با چشم اندازهای گسترده و افق های روشن
زمینِ شعر شیر و عسل پس می دهد
خیال ها همه واقعی ست
و می گساران به می نیاز ندارند
کودکان از زندگی سرمستند
کسی به کسی زور نمی گوید
هیچ کس هیچ کس را به مزدوری نمی گیرد
چاپیدن معنا ندارد
چیزی برای دزدیدن موجود نیست
به هیچ دری قفل نمی زنند
انسان پشت دیوارهای شیشه ای زندگی می کند
و چیزی غریبه و پنهان یافت نمی شود
چشمه هائی در شعر هست
که آب زلال شان مانند اشعۀ نگاه روشن است
با گلپونه های عطرآگین بر کنارشان
درختانی با میوه هائی از شهدِ هستی پُر
مزارعی سرسبزتر از زُمُردِ چشمانِ سبز تو
و آن قدر خوردنی
که انسان هرچه بخواهد باز هم هست
آن جا پرنده
پرواز را از یاد نمی برد
و کسی غصۀ زمان های ازیادرفته را نمی خورد
همه چیز آینده است
و زندگی آن چنان آزاد است
که به آزادی نیازی نیست
هر کجای شعر را بگیری
چیزیش مفتونت می کند
زیستن اش
خود
هنر است
شاعران آن جا بی کارند
و کسی شعر نمی سراید
انسانیتِ خیال
در شعر واقعیت می یابد
و آن جا تنها داستان هائی به گوش می رسد
که پایانی زمینی و شگفت انگیز دارند
و پیکره هائی به بلندی غول واقعیِ انسان
و به سختیِ سنگ و آهن در آن شکل می گیرد
در شعر
انسان از طبیعت و خویشتن بیگانه نیست
و دیگران
خویشاوند اوی اند
در شعر
زندگی
خود شعر است
و رویا واقعیت دارد
آری
در شعر
زمانی فرامی رسد
که دیگر به سرودن شعر نیازی نیست
تنها
در آن زمان
همه چیز واقعیت می یابد
و انسان متولد می شود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *