شعر واهی / کتایون آذرلی

شعر واهی 
کتایون آذرلی
حالا که عشق در لابه لای موهای سپید و سیاهت لانه گزیده است
و آواره گی ردای تنت شده است
احساس زنده بودن و زنده ماندن در سینه ات موج خواهد زد
مرا بخوان
مرا بخوان که سال های سال است در انتظار شنیدن صدایت نشسته ام
مرا بخوان
در پس ـ کوچه های غربت و تنهایی
میان سکوت و ستاره
مرا بخوان
پشت سال های قبل از بلوغ
پشت آن سال شب های پر ستاره
پر زنور
پشت آن باغ همیشه ی پیوند
زیر آن سایه ی بر گ ها در شب
وقتی که آمدم
مهتاب را برایت معنا خواهم کرد
آن گاه دست من و تو پلی خواهد شد برای عبور از شب
در میانه ی پاییز
در سکوت بخوان مرا
که هان؛ امروز موعد از جان گذشتن است
آری، از جان گذشته ام
حال این آتشی که در سینه و جان من است
تا هست زندگی رهایم نمی کند
وقتی که آمدم
به تو خواهم گفت
تفسیر زندگی سراب نبود
سودا نبود
آب نبود
برکه نبود
رودخانه بود این زندگی
دریا بود این زندگی
وقتی که آمدم مهتاب را برایت معنا خواهم کرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *