شش شعر از / اریش فرید / ترجمه‌ی کتایون آذرلی

شش شعر از اریش فرید

ترجمه‌ی کتایون آذرلی

از مجموعه شعر « این همان چیزی ست که هست»

باز هم برای او و فقط او الف . سین

 

.

پاسخ به یک نامه

می خوانم آن چه را که می نویسی

و این از ویژه گی های بد تست

که خوب می نویسی

اما نمی توانم خودم را تسلی ببخشم

که این همه  فقط وپژگی های بد تست

و هم چنان دور از من

و می خواهم که تو نزدیکم باشی

و این که من تلاش می کنم

فقط به ویژه گی های بد تو فکر کنم

که تو چگونه آن را برای من شمردی

و این که من شروع کردم و یافتم

و این که من باید خودم را کنترل کنم

برای آن که خوب است

برای آن که بد است

و این که راه های نیمه با ارزش اند.

 

سوال و جواب

ـ آن زن در کجا سکنا دارد؟

ـ در یک خانه کنار تردید

ـ با چه کسی هم پیوند است؟

ـ با مرگ و ترس

ـ به کجا او خواهد رفت؟

ـ و چه هنگام خواهد رفت؟

ـ هیچگس نمی داند.

ـ او از کجا آمده است؟

ـ از تمامیت دورها و نزدیکی ها

ـ تا چه هنگام خواهد ماند؟

ـ اگر شانس داشته باشی تا آن هنگام که زنده ای

ـ او از تو چه می خواهد؟

ـ  همه چیزو یا هیچ چیز

ـ و این به چه معناست؟

ـ این که او یکی ست و یگانه

ـ او به تو چه می بخشد؟

ـ همانی را که به شدت از من می رباید و باز می ستاند و برنمی گرداند.

ـ آیا او مرا اسیر می سازد در خویش و یا رهایمان می کند؟

ـ امکان این است که به من آزادی را ارمغان دهد

ـ رهایی از او خوب است یا بد؟

ـ این می تواند ترس هایمان باشد که ما را به زانو در می آورد.

ـ براستی او کیست؟

ـ این همانی ست که خدا او را او نامید.

 

بازگشت از شهر بِرِمن

پاییز دیر هنگام

ابتدا برف

بعد تاریکی خیابان، یخزده

.                                                 اما باز به سوی تو

بعد در صبحی خاکستری

ریل راه آهن

دویدن

خستگی ممتد

.                                         و باز به سوی تو

رنج از کشورت و باز رنج به سوی زندگی ام

.                                      اما باز به سوی تو

به سوی صدایت

به سوی بودنت

به سوی شدنت

به سوی تو.

 

یاد آوری

به تو فکر می کنم

و باز به تو فکر می کنم

و تماماً به تو فکر می کنم

و باز

باز به عشق تو فکر می کنم

و به امید

و امید و امید و امید

و تو را بار دیگر دیدن

 

تو را نمی بینم

به تو فکر نمی کنم

بل که تو را می نوشم و به تو عشق می ورزم

و وقتی که چشمانم را می گشایم باز به تو فکر می کنم

و ابتدا تو را می بینم

به تو فکر می کنم و باز به تو عشق می ورزم

تو را بار دیگر می نوشم

و بعد

تو را همیشه و همیشه زیباتر می بینم

و باز به تو فکر می کنم و می بینمت

و باز فکر می کنم که تو را ببینم

و بعد می بینم می توانم در فکرم تو را ببینم

تو را لمس کنم

و بعد این که  مدت طولانی ست که تو را نتوانسته ام ببینم.

 

عدم درک از دو سورئالیسم

باران می بارد

او می گوید : مرد در زیر باران با بارانی سیاه می رود و می آید

او می گوید؛

ماریا گوش کن به او

هیچ چیز دیگر دقیق نیست

(او این را می گوید بعد از یک سال از مرگ او)

او هرگز چنین نشنیده بود

این آخرین دو جمله اشان بود

و درک این که؛

او مردی را نقاشی می کشد زیر باران با بارانی سیاه.

 

حادثه

روزی که من می ترسیدم او بمیرد در شب هایش

غیر واقعی ست

در یک روز نمی میرد

فقط در او روز میمیرد

و من می ترسم از روزی که او دیگر نیست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *