چند شعر از / مایا آنجلو / ترجمه‌ی زلما بهادر

جند شعر از مایا آنجلو 
ترجمه‌ی زلما بهادر
من کودکانی دارم برای نگهداری
لباس‌هایی برای رفو‌
کف‌پوش‌هایی برای سابیدن‌
فهرستی‌ برای خرید
 نمونه‌هایی خوراکی برای ناهار
غذاهایی برای پختن
جوجه‌ای برای سرخ کردن
نوزادی برای خشک کردن
من مهمانی دارم برای پذیرایی
باغچه‌ای برای وجین‌ کردن
چند پیراهن برای اتو کردن
تن‌هایی برای لباس پوشاندن
قوطی‌هایی برای باز کردن
و…
آه خدای من
باید تمیزکاری کنم
کار کنم
پنبه‌ها را بچینم
و بعد از بیمارم‌ پرستاری کنم
بتاب بر من ای آفتاب
ببار‌ بر من ای باران
ای شبنم
فرود بیا بر من تا خنک‌ بشوم‌
توفان
با نفس‌های بی‌وقفه و سریع‌ خودت ببر مرا
و در آسمان
شناور رهایم کن
آن‌قدر که خستگی‌هایم را بتکانم
و بخوابم بر بستر ابر
ای برف
برف ریزه‌ها ببارید بر من
و بپوشانیدم
 با بوسه‌های سردِ یخ
بگذارید آرام‌ بگیرم امشب
ای آفتاب
باران
آسمان کبود
ابرهای خاموش
کوه‌ها
اقیانوس‌ها
ای برگ
سنگ
ستاره‌ی رخشان
ماه‌ تابان
همه‌ی چیزهایی که هستید
تا من بتوانم
دوباره خودم را به یاد بیاورم
برلین/ یک روز غم‌انگیز
من ببری هستم در باران
آب پوستم را از هم می‌شکافد
قطره‌
         قطره
می‌چکد در چشمانم
من آهسته قدم بر‌می‌دارم
و چنگال‌هایم را به سختی
در تن خیابان “فردریش”
فرو می‌بَرَم…
آتش گرفته‌ام در باران
چراغ که قرمز می‌شود
در خیابان راه را می‌شکنم
میان ترافیک
می‌روم تا به کافه برسم
و شراب “فرموت” بنوشم
هی بنوشم و به نوسان در بیایم
در همهمه‌ی تیز باران
خیابان الکساندر را می‌بینم
ساختمان‌های بلند و خیس
کمربندشان را گم کرده و
شکم در آورده‌اند
می‌خندم:
هه، بالاخره یک نفر
کاری را که می‌توانست انجام داد
ولی باران برای هفت روز متوالی
ادامه دارد
و من
در انتظار رفتن
در صادقانه‌ترین حالت ممکن
رو‌به‌روی خیابان خالی
چرت می‌زنم
و می‌بینم قطره‌های باران می‌دوند از سمت چپ‌ام
از سمت‌های چپ‌ام
هنگامی که من با حنجره‌ی ببری‌ام
نعره‌ای سهمگین بکشم
آن‌ها پیغام من را می‌گیرند
باید ببرهای دیگری هم باشد.
رفقا مرا …
رفقا مرا به خنده می‌اندازند
آن‌قدر که تا سرحد مرگ می‌خندم
آن‌ها چیزهایی می‌گویند
که دروغ به نظر می‌رسد
دروغ محض
میوه پرورش می‌دهند
ولی گوشت گاو می‌خورند
آن‌قدر می‌خندم
تا شروع به گریه کنم
وقتی که به دوستانم فکر می‌کنم
“صعود”
مرگ آن جا بود
نشسته کنار جاده
مرگی که من دیدم لاغر نبود
یا پوست و استخوان
یا یخ زده… او گیسوان تیره اش را
میان پارچه ای کهنه
نپیچیده بود
مثل اغلب وقت ها
مرگ تنها
نشسته بود روی تخته سنگ و
برای خودش ژاکتی می بافت
آنقدر سرش گرم بود
که ندید مرا… ناگهان فریاد زد!
نوبت تو نیست
و
دیوانه وار
شروع به بافتن کرد
بسیار خب
می توانی این شعرها را دور بیندازی
شعرهای بدون عشق
شعر های بدون سیگار
تو می توانی  جسم را ببری
او دارد می کشد مرا
اما مراقب باش
 روحم را لمس نکنی
من مرگ را
به راستی متفکر یافتم
چرا که نتوانست
آشفته ام  کند.
#گلوریا_فئورتس
فرسنگ‌ها…
فرسنگ ها پوست روی تنم
قوز کرده اند
هزاران فرسنگ
 جاده
هزار سلول
پیاده
از پا
که می دود به سمت پلی
یک نفر مدام
طنابی بر گردن و
سنگ هایی می برندش
به قعر آب
پوست کهنه ی تب
به مرگ دایره ای فکر می کند
از فرط قوز
و جنونی که چشم سوم شب را
داغ کرده بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *