یاد غزاله، یاد مختاری و تنورۀ بیداد مستمر… / مهدی استعدادی شاد

یاد غزاله، یاد مختاری و تنورۀ بیداد مستمر…

مهدی استعدادی شاد

 

گرچه حروف و اعداد زیر مجموعه­‌هایی از زبان هستند اما با هم فرق دارند؛ چه بسا فرقی فارق.

اعداد در قارۀ ریاضی ساکن هستند ولی حروف در فضای ادبیات سیر می­کنند. آن یکی حسابرسی می­کند و این یک حساب پس می­دهد.

کتاب عدد، زیج و تقویم است و کتاب حرف، نامه و متن. اولی اشاره و علامت است و دومی سازندۀ جمله و عبارت.

البته عدد گاهی تاریخِ زایش است و گاه موعدِ مرگ. ابواب جمعی روزنامه­‌نگاری و ژورنالیسم این­ها را، اعداد را، در دفتر خود یادداشت دارند.

سالگرد ، دهه، یکربع و نیم قرن بهانه­‌ای می­‌شوند تا با عددی یادآور آمد و شد شخصی گردند که برای مخاطب عام نامی داشته است.

عدد البته سبب ساز هم می­شود تا از شخصی حرف زده شود که حرفی برای گفتن داشته است. روزنامه نگار وقتی به حرفه خود وفادار است، نامۀ روزان را می­نویسد و وقایع لحظه را بدور از لاپوشانی ثبت می­کند. نهاد و اداره ثبت احوال می­گردد که خبرراست و گزارش واقعی را پخش می­کند.

سنجشگری اما نه مشغلۀ روزمره دارد و نه تابع سیاست روز است. دستور و هدف روزش، فرا تقویمی است؛ گاهی در گذشتۀ دور و گاه در گذشتۀ نزدیک به فهم پرسشواره‌­ها بر می­آید. مسئله­‌اش کشف حرفی است فراموش شده؛ چه بسا از وداع کرده­ ای کمتر آشنا برای عموم. از این رو زیاد در قید و بند عدد نیست تا بخاطر چرخش زمانی حرفی را یادآور شود.

لیکن در آنسوی کشاکش حرف و عدد، حقیقتا”چند سالی می­شود که در تبعید و غربت فصل پاییز ما وقت تامل و گذشته نگری شده است. با تمام تلخی که آن سال­ها داشته­‌اند. در اینجا بواقع با سیر و سلوک نیما همراه وهمصدا می­شویم که گفته، “یاد بعضی نفرات روشنم می­دارد …”.

پائیز ما در تبعید، وقت رجوع به موزۀ ذهن هست که در آن اسم و رسم عزیزان ارجمندی نگاهبانی می­شود. فرصتی است برای گرامیداشت نام عزیزانی همچون محمد مختاری که درست در لحظۀ شکوفایی و ثمردهی خاموش شد. آیندگان پس از تامل در آثارش بعدها ارزشش را خواهند یافت که در مقام منتقد برجستۀ رفتار فرهنگی و سنجشگرکارشناس عیار ادبی قرار داشت. او را ربودند و کُشتند. تقصیرش را حاکمیت گردن این و آن خدمۀ خود انداخت و پروندۀ جنایت را مختومه اعلام کرد. این گونه داغ دیگری در تداوم داغ­ سُهروردی­‌ها بر سینۀ جامعه ایرانی نشسته است.

پائیز، همچنین وقت تامل در مورد سرگذشت­‌ها و حوادث است. سرگذشت­‌هایی همچون پنجاه سال عمرغزاله علیزاده که روایتگری خیالپرداز بود و نیز پرسشوارۀ خودکشی­‌اش که از یک ربع قرن پیش ذهن برخی و از جمله ذهن مرا حک کرده ا­ست.

قلم محمد مختاری در مقاله‌­ای با عنوان “موقعیت اضطراب” بخش اساسی از تامل و ارزیابی مرا در مورد نویسندگی علیزاده رقم زده است. مقاله‌­ای که در کتاب “تمرین مدارا”ی او در سال ۱۳۷۷به چاپ رسیده است. وی در پرتو بررسی وضعیت دوران پس از انقلاب اسلامی، به بازشناسی کنشمندی ادبی غزاله علیزاده پرداخته است.

در خوانش من از مطلب مختاری، وی نخست مخاطب را در فهم اوضاع شریک کرده است. این که مخاطب از مشکلات با خبر است. موانع را می­شناسد. از یورش به جمع روشنفکری هم مطلع است که حتا برای شرکت در سوگواری هموندان مجازات می­گردند. در گذر ناگوار ایام عزیزان فرهنگ­ورز می­میرند و برجا ماندگان با تاثر و افسوس مضاعف تنها می­مانند.

این روند را مختاری یکی از نشانه­‌های “موقعیت اضطراب” می­نامد. روزگاری که با پراکندگی، فراق، پرهیز، تنهایی و اضطراب پُر می­شود. اینجا فقط “پوست کلفتی” نویسندگان، که غیر خودی حاکمیت توتالیتر محسوب می­شوند، ممکن می­دارد که عشق نوشتن ادامه یابد.

اما بخشی از امر نوشتن بزعم مختاری صرف گزارش “ضایعات شتابناک پیکر فرهنگی کشور” می­شود. در حالی که همین گزارش­‌ها نیز “مشمول ممیزی و مهجوری اند و از دسترس مخاطب به دورند”.

مختاری اما تاکید دارد که موقعیت اضطراب را به شرایط زیست اقلیت اجتماعی نباید محدود کرد زیرا یک مشکل اجتماعی است که در حوزه­‌ی آسیب شناسی روانی – اجتماعی باید بررسی شود.

سپس به علت­های موقعیت نامبرده می­پردازد که نخستین آن در بر هم خوردن تعادل و پیدایش تشویش خاطر شخص است. در این حالت انسجام درونی آدمی بهم می­خورد. او با اختلال و پریشانی در روابط با افراد قرار می­گیرد و ثبات درونی و بیرونی­‌اش از کف می­رود.

بدین ترتیب او “امکان یک زندگی آزاد، سالم، موزون، فرهیخته و خلاق” را نمی­یابد. آنگاه مختاری یک گواهی تاریخی را بیان می­کند. این که “هم اکنون بسیاری از نویسندگان و اهل فرهنگ، به خصوص در بخش­های آفرینش، از امنیت اجتماعی و سیاسی و شغلی، و روانی و ذهنی، و ارتباط با مخاطب بهره ور نیستند یا بسیار کم بهره‌­اند”.(کتاب یادشده ص ۲۸۴) همانجا ادامه داده که “با این شرایط طبعأ پرهیز، ترس، ریا، بی اطمینانی، نگرانی، و سرانجام خود سانسوری و خود خوری و از خود بیگانگی جای آن ها را می­گیرد”.

با شجاعت شهادت داده که “گرچه انسان­ها در برابر ناگواری­ها مقاومت می­کنند. اما مقاومت هم حدی دارد و با زدایش آن تسلیم و استحاله و از پا درآمدگی شروع می­شود و این خودش مبنای اضطراب­های جدید است”.

آنگاه مختاری نتیجه‌­ای می­گیرد که به سرنوشت غزاله علیزاده هم مربوط شده و آن را بازنمایی می­کند:”زندگی کم کم به کمبود تخیل و شفقت دچار می­شود… و مرگ چهره‌­ی مسلط­ ­تری پیدا می­کند. این مجموعه باعث خلاء فرهنگی و تنزل فرهنگی می­شود. هرچه در جامعه تخیل ضعیف شود، تصور حیات برای مردم ضعیف­تر می­شود و بر عکس.”

آنگاه مختاری نتیجه خود را با یک اشاره فرهنگنامه­‌ای تکمیل می­کند. وقتی می­نویسد: من اخیرا” فکر می­کردم که انگار هدایت نیز همین گونه موقعیت درونی انسان جامعه‌­اش را در اولین اثر ماندگار ادبیات داستانی معاصر ثبت کرده است”. در ادامه عبارت اول بوف کور را گفتاورد می­کند که همه می­شناسیم.

پس از نقل قول، اشاره می­دهد که قصد القای تشابه را ندارد. اما از دو تقارن صحبت به میان می­کشد که به سرگذشت و نگارش غزاله علیزاده مربوط می­شوند.

نخستین تقارن با هدایت و بوف کورش شکل می­گیرد که صورتی “از تنهایی و اضطراب” است و فقط “در حیات داستانی می­توانسته خود را مجسم کند. و سرانجام در مرگی داستانی”.

بدین ترتیب داستانی زیستن  و داستانی مردن هدایت را در مشخصه­‌های سلوک غزاله علیزاده نیز باز می­یابیم که هر دو خودکشی کرده‌­اند.

مختاری سپس اشاره داده که هر دوی اینان “جهان بینی تراژیکی داشته که فقط در خانه شعر و داستان و هنر، روشنایی آرام بخشی می­یابد و هنگامی که این خانه و پناهگاه هم نا امن می­شود، و دستخوش اضطراب و آسیب می­ماند، آرامش به کلی بر هم می­خورد.”

دومین تقارن را مختاری در عبارت­های نخستین اثر آناکارنینا تولستوی و خانه ادریسی­های علیزاده باز می­یابد و آنها را نقل قول می­کند.

پس از اشاره به تقارن­ها، او سراغی از آخرین نوشته علیزاده می­گیرد که در اقتراح نوروز ۷۵ در نشریه آدینه (شماره ۱۰۸ -۱۰۹) به چاپ  رسیده است. با عنوان “رویای خانه و کابوس زوال”.

در مورد متن مورد نظر اشاره می­کند که علیزاده برخلاف عادت رایجش عمل کرده و از روش تمثیلی و داستانی نوشتن به سمت نوعی نقد و تحلیل اجتماعی و حتا سیاسی در زندگی داستانی خود و همکاران و دوران پرداخته است.

علیزاده، در آن نوشتۀ هشت پاراگرافی، هنوز در دو پاراگراف نخستین با مفاهیم کلی و عام سروکار دارد. مفاهیمی که معناهای بسیط دارند و دامنه تفسیرشان فراخ است. مثل همین عبارت­های اولیه: “زوال که آغاز می شود، رؤیاها راه به کابوس می برند، پای اعتماد بر گرده ی اطمینان فرود می آید و از ایمان، غباری می ماند سرگردان ِ هوا که بر جای نمی نشیند”.

اما مطلب از پاراگراف سوم به سمت تعیّن و تشخص واژه و زبان می­رود که با توصیفات خود در پی تعریف دوران هست و از طریق مشخصه­‌ها و نشانه­‌هایی می­خواهد شرایط را نامگذاری ­کند. مثل این جمله‌­ها: “تنها حکم تکرار شونده در صف های خوار و بار و اتوبوس های دود زا است که قرار است پس از ابتلای مردم به بیماری های ناشناخته ی طاق و جفت ، فکری به حال سموم فراوان شان بکنند؛ نوشداروی بعد از مرگ سهراب”.

سپس به تحقیر گشتن مداوم شهروندان اشاره دارد که در قانون اساسی نظام ولایت فقیه “صغار” و نیازمند آقا بالاسر محسوب می­شوند. شهروندانی که در زندگی روزمره به علت بی لیاقتی اولیای امور مجبور به تحمل بار اضافی در تامین معیشت روزمره خود هستند. این نکات را ما از میان سطرهای پاراگراف سوم او برداشت می­کنیم تا به پارگراف چهارم برسیم که شروعش بقرار زیر است: “ما همیشه دیر می رسیم. رسم داریم که دیر برسیم. ملتی دیری­ایم. به ضیافت فرشتگان نیز اگر دعوت شویم، زمانی می رسیم که بقایای سرور را، بادهای مسموم شیاطین به این سو و آن سو می برند”.

علیزاده از “ما” (ضمیر اول شخص جمع) در آغاز جملۀ نخست به ملت در جملۀ دوم می­رسد و از اینجا ببعد دریچۀ نگرش انتقادی خود به رفتار فرهنگی عموم جماعت ایرانی را می­گشاید. زیرا سپس به عقب ماندگی و بی چهره گشتن مردم اشاره داده و یادآور ­شده است که “مردم به یک وعده غذا در رستوران های سوگ وار، راغب تر پول می پردازند تا به تجسم رؤیا بینانشان”.

این تنزل سلیقۀ فرهنگی جماعت در پدیده­‌های مختلفی ریشه دارد و از جمله در سامان یابی “خانه” و ساحت مکانی زیستن آدمی.

به درستی علیزاده به معماری و آرایش شهرها اشاره می­دهد. شهری که از فرط “اتاق­های بی قاعده” و “ساختمان­های بدقواره” بساز و بفروشی، به فضایی زشت و بیزار کننده­ رسیده است. در همین فضای بی صفا است که مردم بی چهرگی خود را در شکم بارگی نشان می­دهند و اعتنایی به رشد فرهنگی ندارند.

اگر به آن آسایشگاه‌­های از معنا تهی شده، میدانداری دلال­ها و اقتصاد بدور از تولید و متکی بر واردات را نیز بیفزائیم تمام عناصر را کنار هم ردیف کرده‌­ایم. عناصری که جامعه را بی ذوق و سلیقه می­سازد و بقول علیزاده ما را “با حیوانیت سرشت انسان برابر می­کند”.

علیزاده مبدا باز ماندگی از رشد و سقوط آزاد جامعه ایرانی را در زمان کنارگذاشتن محمدمصدق ردیابی می­کند. سقوطی اجتماعی که بویژه با استقرار خلیفه­‌هایی چون خمینی و خامنه­‌ای تشدید و حاد شده است. چرا که اصلی ترین دستاورد صدساله خود یعنی حق حاکمیت ملت از زمان مشروطه را در قمار انقلاب به قشر انحصار طلب روحانیت شیعه باخت.

در آخرین پاراگراف این وداع نامۀ جاذب غزاله علیزاده، اشاره به  دو نکته نباید ناگفته بماند. نکته اولی بنوعی پیش­بینی در مورد سرنوشت خود مولف است که مثل بواری خودکشی می­کند. وقتی نوشته:” می گویند مشکلات مالی، آدم را از پا در می­آورد. راه دور نمی­روم؛ «مادام بواری» پیش روی من است. «فلوبر» می­گفت : «مادام بواری منم». حیوانیت دلال­ها و بی خیالی عشاق و حماقت شوهر به خودکشی‌­اش کشاند. اما «فلوبر» ماند با خانه­‌ی شاهانه‌­ای در قلب. من در این خانه­‌ی شاهانه را گچ گرفته­‌ام؛ اما این خانه ویران نشده است. خانه­‌ی روشن ما از کی به باد رفت؟ خانه­‌های تزویر و ریا تاریک­‌اند. «ما غلام خانه­‌های روشن­‌ایم».

نکته دوم در پاراگرف آخرین به بیتی از غزل مولوی بر می­گردد که غزاله علیزاده آن را همچون رجزی علیه پلشتی­‌های دوران نقل کرده است:” ما غلام خانه­‌های روشن­‌ایم”.

گرچه در برتری روشنی در مقابل تاریکی حرفی نیست، بویژه وقتی معنای تمثیلی آنها مراد است، اما همنوایی با مولوی در غلام بودن نباید مسکوت گذاشته شود. چرا که دیگر درست و به روز نیست. در زمانه‌­ای که خودباوری مسئله اساسی سوژه و فاعل شناسایی است، مناسبات فرادستی و فرودستی همچون سیستم نظری و رفتاری توجیه وجودی ندارند. زیرا آدمی در مقام شهروند می­خواهد خودبنیاد در روند اجتماعی وارد عمل شود و آقا بالاسری نداشته باشد. بنابراین دیگر نگرش سنتی عرفا را چاره ساز نمی­داند که براساس خاکساری مومن و اضمحلال در تعالی ذهنی تشکیل شده است.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *