با سنگ کینه بر رخ آیینه می‌زنید/ محمدعلی شاکری یکتا

شعری از دفتر چاپ نشده ی “مشق های شاعری”
محمدعلی شاکری یکتا

 

با سنگ کینه بر رخ آیینه می زنید
نقش هراس و دلهره بر سینه می زنید
در پرده رازهای نگفته نهفته اید
بی پرده کوس فتنه ی دیرینه می زنید
سالوس سالخورده ی از گور رَسته اید
بر جامه ی ریا و دغل پینه می زنید
پنهان غنوده اید به دیبا و پرنیان
پیدا، سخن ز پوشش پشمینه می زنید
کفرهزار چهره ی ایمان فروش را
نقش غلط به مزگت آدینه می زنید
رسم قلندران و شیوه ی دلدادگان گذشت
کالای حرص و آز به گنجینه می زنید
منت گذار درگه اهریمنان شدید
مُهر ریا به دفتر پیشیته می زنید
بر کرسی خطابه ی خود گریه می کنید
با منطق گلوله و خون ، سینه می زنید
خورشید را به سایه نهان کرده ، دیده را
دل ،خوش به صبح کاذب دوشینه می زنید
چشم وچراغ مهر شکستید و شرم را
برخلوت دقایق آدینه می زنید
خاکستری که خاست زخاک سیاوشان
زنگار غربتی است که برکینه می زنید
سهراب اگر به خون جفا غوطه ور شده
نفرینتان! که طعنه به تهمینه می زنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *