خاموشی / شعری از / عباس سماکار

خاموشی

عباس سماکار

 

بوی ماه می­آید

بوی ستاره­ها

و ستاره­های دلم می­تپند

و بوی باد می­دهند

و من بر باد می­شوم

و دلم بر باد می­شود

و ستاره­ها بر باد می­شوند

 

از آسمان

آبشار نور به اعماق دره رسیده است

سیلاب­های نقره

زمین را فرا گرفته­اند

 

و من

بر بام شب

در ستاره­ها چنگ می­زنم

و اسب­های وحشی آرزو

در پهندشت دلم شیه می­کشند

 

نگاه کن

دلم

از شادی می لرزد

و چنگ من

پر از الماس ستاره است

 

 

 

 

آه

آرزو

آرزو

 

تاب گندم­زاران

در وهم سبزِ شبانه

تنش لایه­های باد

در تالاب­های خیال

و دریائی از باران

دریائی از اشک

دریائی از جنون

 

شب

شب و دریائی از ستاره­های ناپیدا

شبِ خاموش

شب تیره

و پیکره­ای

که در سکوت سخت سنگ

نقش گمشدهٔ خود را می­جوید

 

تنها

ستاره­ای در اعماق به سرخی می­زند

و پیکر شب

که در دل سنگ می­تپد

و ماه بی قرار

که در ژرفای تنهائی خود

می­سوزد

***

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *