در گاهوار زایش آینده / نعمت آزرم / برای محمد مختاری

در گاهوار زایش آینده
نعمت آزرم

برای محمد مختاری

خورشید
.           خسته
.                   می‌شکند در خویش
و تکه‌های ابر پراکنده می‌شوند
با اشک‌های ریخته در باد
اینک نسیم ، خیس می‌وزد از چارسوی تلخ
و چشم‌ها ز رویش آویزه‌ی بلورهای تر آکنده می‌شوند
و چلچراغ می‌شکند در یاد.

*

خورشید چشم‌های روشن خندانش اما
روشن‌تر از همیشه شکفته ست تابناک در افق ذهن
هم بر فراز کاروان عظیمی که تلخ بدرقه‌اش می‌کند
تا آستانه
.           تا گذر از فصل
آن جا که چشم زخم به جانش نمی‌رسد
تا گاهوار زایش آینده
.                            فصل و نسل

*
خورشید چشم‌های نجیبش شکفته است فراروی راهسپاران
تابوت ، راه می‌سپرد روی شانه‌های رفیقان و
کاروان ،
آغازه‌اش رسیده به امروز
پایانه‌اش هنوز در دل تاریخ میهن است
خورشید چشم‌های محمد شکفته است
بر روی تابلوی آبی افق
زان سان که روی تابلوی دست نقش زنده‌ی مریم

*
این کاروان سپیده‌ی فردا را
در گاهوار زایش تاریخ می‌شناسد و می‌خواند
در چشم‌های او.
یاران بی‌شمار که این گونه گرم بدرقه‌اش می‌کنند
گویی به یادمانی نوزادی‌اش ،
و آغاز زنده مانی تاریخی‌اش شتافته‌اند.
تن را در آستانه‌ی خاموش
.                                  خاک پذیراست
بانگش ولی به اوج گراینده است
جانش ولی ز گوهره‌ی فرد است
در واژه واژه‌های نوشتارش
فردا زبان گشوده و گویاست.

در کوچه‌های شهر صفاهان ،
یا پرت جای بیابان ری ،
یا هر کنار و گوشه‌ی تهران ،
هربار با هجوم و ربودن‌ها،
در حلقه‌ی کبود به گردن‌ها،
با واژگان خامه‌ی خونریز،
دیروز می‌نویسد:
من زنده‌ام!
دیروزهای مرده‌ی تاریخ
تنپوشی از دروج بر تن خود راست کرده که پوینده‌ام!
فردا که خود، ز مردن دیروز زاده است هم امروز می‌نویسد اما،
بر روی تابلوی آبی افق ،
با جوهر شوندگی و عشق
هرگز میان زشتی و زیبایی ،
جایی برای حرف مدارا نیست!
دیروز اگر هزار بار فراروید،
در ذات خویش مرده و فردا نیست!
فردا که خود ز گوهر تاریخ است ،
جز رو به سوی پاکی و آزادی ،
با گام‌های دانش پویا نیست!

خورشید شام ،
تلخ نشسته ست در افق!

مونترال ، ٢۵ دسامبر ١٩٩٨

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *