دشنام / برای وطنم و خطاب به نیروهای سرکوبِ صدای انقلاب / شعری از کتایون آذرلی

کتایون آذرلی

برای وطنم و خطاب به نیروهای سرکوبِ صدای انقلاب

دشنام

 

آن عابرم که اسمِ شب از یاد برده است

پنهان به سایه های ِ سیاه ِ شبی مَخُوف

در کوچه های شهرِ مِه آلود و خموش.

کَس در حضورِ نِحس و نفس گیر گزمه گان دَم بَر نمی زند

و اکنون صدای شوم ِ قدم های ِ هرزه شان می پیچیدم به گوش

 

دشنام ِ آخرین من اینک نثارتان

ای خیل ِ سر به هر چه پلیدی سپرده‌گان

اَنگِ گُنه به دامنتان جاودانه باد

ای جمله بر حماقت ِ خود پافشرده گان.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *