قیچی نام دیگر سانسور / کانون نویسندگان ایران

قـیچــی 
«قیچی» نام دیگر سانسور است   – ۱
برگرفته از: فیسبوک کانون نویسندگان ایران
زیرصفحه‌ی «قیچی» خاطره‌ها و تجربه‌های نویسندگان، هنرمندان و ناشران از سانسور را ثبت می‌کند. ناظر و متحملِ خاموشِ سانسور (با نام دولتی «ممیزی») نباید بود؛ باید گفت و نوشت تا پلشتی و سرکوبگری‌اش هر چه بیشتر آشکار شود. سانسورهیچ کس را رها نمی‌گذارد. عضو کانون نویسندگان ایران باشید یا نه هر تجربه‌ای از سانسور را می‌توانید اینجا به اشتراک بگذارید.
 پنج نویسنده و شاعر، در نخستین نوبت «قیچی» از تجربیات خود نوشته‌اند.
مظاهر شهامت:
همه‌ی ۱۳ عنوان کتاب شعر و داستانی که من تا اکنون چاپ کرده‌ام؛ در دولت‌های مختلف دچار سانسور از نوع حذف و اصلاحاتی شده‌اند که مثال‌های آن گاهی در عین اسفبار بودن، مسخره و خنده‌آور هم بوده است! البته منظورم از خنده‌آور بودن آن، همان خندیدن از زور متورم شدن رگ‌های سرخ و سیاه آدمی از هوشمندی جنابان ممیز است!
برای مثال در ابتدای رمان «ترسیدن سیال» قسمتی از داستان در محیط شهری اتفاق می‌افتد و شخصیت‌های آن مجبور هستند از کوچه و خیابان و از برابر اماکنی بگذرند که اسامی آن‌ها، در واقعیت جغرافیای شهری ما پیشوند کلمه‌ی «شهید» را دارند. ممیز (محترم!) با علم قاطع به این که نویسنده به این ترتیب مفهوم نام‌گذاری مکان‌ها به اسم شهیدان را مسخره کرده است؛ دستور اصلاح (حذف نام‌های شهیدان) را صادر کرده بودند. ناچار شدم به ناشر بگویم هر کجا کلمه‌ی پیشوند «شهید» هست را حذف کند. خنده‌دارتر از تشخیص جناب ممیز، اقدام عجیب جناب ناشر بود که بعد از چاپ کتاب معلوم شد:
ناشر به همراه کلمه‌ی پیشوند شهید، همه‌ی اسامی را هم حذف کرده بود!
حالا شما تشخیص بدهید شخصیت‌های داستان در حالی که می‌رفتند؛ از کجای شهر به کجای آن می‌رفتند؟
فرامرز سدهی:
قیچی و سانسور، مستشارانِ تاریکی‌اند. تاریکیِ خلاقیت‌کُش.
قیچی، آقامحمدخانِ قاجاری‌ست که به جانِ شعر و داستان افتاده است. میل می‌کشد به چشم‌های شرافتمندِ شعر و شیدایی.
کلمات باید هزار جان داشته باشند تا یکی را در ببَرند از دست‌های ناپاکِ قیچی.
از میرسلیمِ هیأتِ مؤتلفه بگیر تا مهاجرانیِ اصطلاح طلب و همین وزیرِ فرهنگ و نومیدی.
کلماتِ من از دستِ وزیران (خودشان بیشتر از همه محتاجِ ارشادند) یک خوابِ خوش نکرده اند.
هر ده کتابی که چاپ کرده‌ام گرفتارِ بازجوییِ شکنجه‌گری بوده‌اند به نامِ نامیِ قیچی.
از اولین کتاب‌ام -«امسال هم نیامده رفتی»- طعمِ سیانورِ قیچی را چشیده‌ام و نمرده‌ام!
سالِ ۷۵ بود. کتاب‌ام را به انتشاراتِ دارینوش دادم که آن روزها برو و بیایی داشت. از سی و چند شعری که در کتاب بود چهار شعر مشمول حکمِ اعدام شد و چند شعری هم دستخوشِ تغییر. آن سال‌ها رسم‌شان بود که شفاهی می‌گفتند. رویشان نمی‌شد حکمِ اعدامِ واژه‌ها را کتبی اعلام کنند. یادم آمد به دهه‌ی شصت، اعدامِ آدم‌ها را هم شفاهی به خانواده‌ها می‌گفتند. البته بعد از اجرایِ حکم.
آقای قیچی!
زیرِ آفتابی که از پسِ پشتِ این همه سالِ ابری خواهد آمد تو نیز به خیاط‌خانه برخواهی گشت. کت و شلوارِ دامادیِ کلماتِ شریف را بُرش خواهی زد.
و مادران، به جای گیسوبُران و رودم رود،
کِل می‌کشند!
قباد آذرآیین:
بخش حذف شده از رمان «فوران» انتشارات ققنوس
رمان فوران به کشف و استخراج نفت در مسجدسلیمان و تبعات اجتماعی ـ سیاسی آن در صد سال پس از این اتفاق می‌پردازد؛ در رژیم گذشته، در شرکت نفت، قانونی به نام «سالی دو ماه» تصویب شد که به موجب آن تعداد زیادی از کارگران را با پرداخت حقوق دو ماه از سال‌های کارکردشان در شرکت نفت، بازخرید می‌کردند؛ در بخشی از رمان، یکی از شخصیت‌های کتاب که به اصطلاح «سالی دو ماه» شده، شکایت‌نامه‌ای به شاه می‌نویسد و در گفتارش به شخصیت دیگری از کتاب می‌گوید: «خداییش خود شاه، آدم خوبی بود؛ اطرافیان‌اش ناجور بودند…» این بخش از رمان که حدود یک صفحه از رمان را دربرمی‌گرفت؛ حذف شده است.
ناهید کهنه‌چیان:
سانسور و ممیزی نهادینه شده برای انتشار کتاب، سال ۹۳ گریبان مجموعه داستان‌ام با عنوان «تهمینه در راه» را گرفت. ممیزان ۸ سطر از داستان «سفره یک نفره» را که در واقع بدنه‌ی داستان بود؛ بی آن‌که به فضای داستان بنگرند و برآیند آن را مورد توجه قرار بدهند؛ حذف کردند. همچنین چند مورد از کلمات سایر داستان‌ها شامل اصلاحیه شد. ممیزان نه تنها به واژه‌ها رحم نکردند بلکه طرح جلد همین کتاب را به دلیل تصویر زن و نقش سیاهی بر چهره‌اش، ممنوع اعلام کردند. به امید حذف فرهنگ سانسور در چاپ کتاب یا هر محصول فرهنگی دیگر.
روزبه سوهانی:
اوایل شهریور بود که با خبر شدم مجوز کتاب «تناهی» لغو شده است. پیامی برای ناشر آمده بود و آن‌جا مقابل عنوان کتاب نوشته شده بود: مغایر ضوابط نشر.
راست‌اش چندان تعجب نکردم؛ چون پیش‌تر جلسه‌ی نقد کتاب را هم لغو کرده بودند. از نهاد امنیتی، شبانه به برگزارکننده زنگ زده بودند و گفته بودند نباید برگزار شود!
اتفاقاً از لحظه‌ی چاپ شدن کتاب آن‌چه برایم تعجب‌آور بود، مجوز گرفتن‌اش بود. در زمان نوشتن‌اش بارها پیش آمد که احساس کردم ناخودآگاه و خودآگاه دارم به موضوع مجوز فکر می‌کنم؛ به این که آیا این‌ها اصلاً امکان چاپ پیدا می‌کنند؟ آیا لازم است جاهایی را تغییر بدهم؟ و حالا گمان می‌کنم این همان وضعیت دل‌خواه حکومت است: مثل یک بیماری به اندیشه‌ی نویسنده سرایت کند و از کار بیندازدش؛ این‌که سانسور را درونی کند.
من در مورد «تناهی» هیچ بخشی از کتاب را تغییر ندادم و بعد از این هم در مورد هیچ کدام از نوشته‌هایم این کار را نخواهم کرد. اعتقاد دارم که من کار خودم را انجام می‌دهم: نوشتن بی لحظه‌ای فکر کردن به این‌که چه می‌ماند و چه سانسور می‌شود؛ حکومت هم ماهیت خودش را افشا می‌کند: ممنوع کردن هر چه که نمی‌خواهد ساختار قدرت را بازتولید کند.
قـیـچــــی
“قیچی” نام دیگر سانسور است (۲)
در نوبت دوم “قیچی” ثنا نصاری (داستان‌نویس و مترجم)، مریم رازانی (داستان‌نویس و بازیگر تئاتر)، مازیار ناصری (داستان‌نویس و مترجم) و محسن حکیمی (مترجم، نویسنده و عضو کانون نویسندگان ایران) از  سانسور آثارشان نوشته‌اند. با سپاس از ایشان.
 از نویسندگان و هنرمندان دعوت می‌کنیم از تجربه‌های خود در زمینه‌ی سانسور بنویسند و در “قیچی” به اشتراک بگذارند.
متن زیر به ترتیب دریافت یادداشت‌ها تنظیم شده است.
ثنا نصاری:
ناشرم ترجمه‌ی رمان «ژتون قرمز من» را به ارشاد فرستاده بود. در تمام طول داستان، شامپانزه‌ی کوچکی همراه خانواده است. از قضا جایی شامپانزه‌ پشتک می‌زند و دامن‌اش برمی‌گردد و لحظه‌ای ماتحت‌اش دیده می‌شود. گفتند این قسمت را حذف کنید. تعجب من از این بود که وقتی در باغ‌وحش‌های کلیه‌ی ممالک اسلامی حیوانات و در این مورد خاص، شامپانزه‌ها برهنه‌اند و همان تکه دامن را هم نپوشیده‌اند؛ چرا یک بچه شامپانزه در آمریکا باید حدود شرعی‌اش را رعایت کند؟
جایی دیگر شخصیت اصلی که دختری است به نام رزمری می‌گوید «رابطه‌ی من و خواهر ام همیشه پُر از دغدغه بود» (نقل به مضمون) گفتند کلمه‌ی «رابطه» حذف شود! گویا برای ممیزان هر رابطه‌ای یادآور نوع خاصی از «رابطه» است!
مریم رازانی:
در رمان «هنوز هیچکس نیستم» من، شخصیت داستان‌ام در خیابان به روزنامه‌نگار مسنِ یک روزنامه برمی‌خورد. پیش از آن در یک مجله‌ی توقیف شده همکار بوده‌اند. مرد مسن که اکنون بسیار افسرده و سرخورده است؛ او را به خانه‌اش دعوت می‌کند. در آن‌جا در برابر نگاه وی به وسیله‌ی بدنه‌ی خودکاری که میله‌اش درآورده شده و یک سنجاق و میله‌ی فلزی کمی تریاک می‌کشد. ممیزی خواسته بود آن صفحه را به این دلیل که به گفته‌ی آن‌ها «دارد آموزش می‌دهد» به کلی حذف کنم. چون آن اتفاق سرفصل برخوردهای بعدی بود؛ نباید و نمی‌توانستم آن را حذف کنم. به ناچار روزنامه‌نگار پیر را در آشپزخانه‌ی دربسته محصورکردم و با علائمی شبیه روشن و خاموش کردن گاز و بویی که به مشام می‌رسید تا حدودی اعتیاد مرد مسن و تأسف شخصیت داستان‌ام را نشان دادم. این سختگیری‌ها در حالی بود که در سریال‌های سیمای ملی، منقل و وافور و در گزارش‌ها نیز گرد کشیدن معتادان بی‌خانمان نشان داده می‌شد.
مازیار ناصری:
داستانکی به نام «برف» در سال ۹۲ در هفته‌نامه‌ی همشهری کرمانشاه به قلم اینجانب مازیار ناصری چاپ شد. در سال ۹۸ از چاپ همین داستانک به دلیل وجود کلمه‌ی «شراب» در متن، جلوگیری به عمل آمد.
مسلماً انتظار داشتند که یا قسمت مربوطه را کاملاً حذف کنم و یا آن را به «آب»، «شربت» و مثال‌های دیگر تغییر دهم.
اما مگر می‌شود زیر بارِ خودسانسوری و سانسور تحمیلی رفت؟
حقیقت را نمی‌بینند و نمی‌خواهند.
داستان و شعرِ اخته می‌خواهند.
محسن حکیمی:
همیشه منتظر فرصتی بودم تا به مناسبتی، موردی از سانسور در وزارت «فخیمه»ی ارشاد جمهوری اسلامی را که برای خودم روی داده است به اطلاع دیگران برسانم. دیدم در صفحه‌ی فیسبوک «کانون نویسندگان ایران» ستون یا «زیرصفحه» ای باز شده  با عنوان «قیچی» و در آن از نویسندگان و هنرمندان و ناشران خواسته شده که تجربه‌ی خود را در مورد سانسور نوشته‌هایشان بفرستند تا در این ستون منتشر شود. این مناسبت مبارک را مغتنم می‌شمارم و ضمن شرح کوتاه ماجرا، تصویر سند مهمی از «وزارت‌خانه‌ی فرهنگ و ارشاد اسلامی» را برای فیسبوک کانون می‌فرستم؛ به این امید که در ستون فوق منتشر شود.
اواخر سال ۱۳۸۳ و در پی فعالیت‌هایم در جنبش کارگری بر آن شدم که نشریه‌ای کارگری با مجوز رسمی و قانونی منتشر کنم. نشریه به مجوزِ پیش از چاپ نیاز نداشت و فکر می‌کردم انتشار آن راحت‌تر از کتاب است. اما در همان گام اول و پس از پرس‌و‌جو پی بردم که نه شرایط اخذ مجوز نشریه را دارم و نه اساساً این خواست و تمایل در من هست که برای کاری که اساساً به هیچ شرط و شروطی نیاز ندارد هفت‌خوان رستم را طی کنم. از خیر نشریه‌ی قانونی گذشتم و گفتم شاید بتوانم با ارائه‌ی همان مطالبِ نشریه به صورت کتاب از سد سانسور و مجوز بگذرم. تصمیم گرفتم که هر شماره از نشریه را به صورت مجموعه‌ای از مقالات منتشر کنم. چنین شد که ضمن حفظ نام نشریه(«علیه کارِ مزدی»)، به عنوان مؤلفی که می‌خواهد خود، تألیف خودش را منتشر کند اولین مجموعه‌ی مقاله را که گرد آورده و ویرایش کرده بودم؛ به «اداره‌ی بررسی کتاب» وزارت ارشاد اسلامی(همان اداره‌ی معروف سانسور) دادم و درخواست مجوز چاپ کردم. آنچه این اداره پس از مدتی به من تحویل داد؛ سندی است که در بالا به آن اشاره کردم و در پایین تصویر پشت و روی آن را به شما نشان می‌دهم.
شرح: از راست به چپ شماره تلفن من + تاریخ تحویل کتاب به «اداره بررسی کتاب» وزارت ارشاد. از اعدادی که پس از این دو رقم آمده سر در نیاوردم. احتمالاً شماره‌ای است که «ممیز» کتاب من با آن شناخته می‌شده است. (سند مورد اشاره در بخش عکس قرار دارد).
اهمیت این سند بیش از هر چیز در آن است که، چنان که می‌بینید؛ موجودی نامرئی از تو می‌خواهد کتاب‌ت را به دست خودت به طور کامل سانسور کنی، بی آن‌که کمترین نشانی از هویت خود (این که چه کسی است که این سانسور را از تو می‌خواهد: وزارت‌خانه؟ اداره؟ شخص؟) به دست دهد و در واقع حتی به قدر سر سوزنی مسئولیت اقدام خود را بپذیرد و تازه دقت کنید که این سانسورِ مافیایی در دورانی از یک نویسنده خواسته شده که کوسِ «اصلاح طلبی» گوش فلک را کر کرده بود. شما حساب کنید که در دوره‌های «غیر اصلاح‌طلبی» آثار نویسندگان چگونه قیچی و در واقع قلع و قمع می‌شده؛ سانسور سرکوبگرانه‌ای که البته همچنان ادامه دارد.
اما پایان ماجرا را نیز بخوانید: با توجه به این که برایم امکان نداشت به آن‌چه در سند فوق آمده عمل کنم ـ زیرا در آن صورت از کتابم هیچ‌چیز به‌درد‌بخوری باقی نمی‌ماند ـ کتاب را بدون هیچ‌گونه «حذف» و یا «اصلاح» در ۵۰۰ نسخه چاپ کردم و خودم هم آن را پخش کردم. تصویر روی جلد آن را هم در زیر می‌آورم و همین‌جا از باب قدردانی اعلام می‌کنم که دوست عزیزم آقای یوریک کریم مسیحی زحمت طراحی آن را کشیده است؛ بی آن‌که برای آن، یک ریال از من پول بگیرد. یادآوری می‌کنم که یک شماره‌ی دیگر از همین مجموعه‌ی مقالات کارگری را به همین صورت در سال ۱۳۸۵ منتشر کردم؛ شاید برای آن‌که بیش از پیش به خودم ثابت کنم که انتشار نشریه و کتاب به مجوز هیچ احدی نیاز ندارد و مطالب آن‌ها را تنها با «نقد» می‌توان داوری کرد..
(تصویرهای مورد اشاره‌ی نویسنده، به دلیل تنظیمات خاص فیسبوک، در بخش عکس قرار گرفته است)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *