نشستهای شنبه / مجید نفیسی

مجید نفیسی

نشستهای شنبه

در تاریک‌روشنای غروب از راه می‌رسند
با شیشه‌های شراب و دفترهای کارشان
مسعود با سگ فکورش نیکو
خسرو با پونه‌ها و امرودهای باغش
فریده با تخم‌مرغهای دیرپز شباطی
و اما با نازووکها و گاتاهای ارمنی.
روی پیشخوان دیگر جا نیست برای پیشکشها
و شیشه‌های شراب توباکچاک.
خورشت کرفس سر اجاق غل می‌خورد
و دو پلوپز برقی آماده‌اند
تا چون اسبهای مسابقه بتازند.
ساعت هفت همه می‌نشینند
با لقمه‌های نان، پنیر و سبزی
و لیوانهای کاغذی شرابچکان.
از امروز تا سه ماه دیگر
محبوبه نشستها را می‌گرداند.
او پا‌می‌شود و بیاد مختاری
اعلام یک دقیقه سکوت می‌کند.
منصور دفترچه‌اش را در‌می‌آورد
و شعری در سوگ او می‌خواند.
فرزاد کنار دست من نشسته
و پیش از نظر حاضران به شعر منصور
شعری از نرودا را زیر لب میخواند
زیرا بتازگی از ماچو پیچو بازگشته.
“مجید یک” شعر منصور را می‌گیرد
تا در “بررسی کتاب” خود چاپ کند.
خلیل که تازه از راه رسیده
به من که “مجید دو” باشم
می‌گوید که شعر مناسبتی را نمی‌پسندد.
“بیژن دو” میگوید: “بحث بین‌الاثنین نبوده باشد!”
“بیژن یک” لیوانش به زمین می‌افتد.
مهرنوش روی فرش شرابگین نمک می‌پاشد
و همزمان از دوستی شاعر با شهید حرف میزند.
خسرو میگوید: “در این شعر، شخصی، عمومی شده.”
ناقدها همه یکبار نظر داده‌اند
و حال نوبت به خود شاعر می‌رسد
تا با توضیحاتش بر ابهام شعر بیفزاید!
آنگاه مهمان تازه‌وارد معرفی می‌شود
و از او می‌خواهند کاری بخواند.
او بخشی از “ترانه‌ی خودم” والت ویتمن را میخواند
که خود به فارسی برگردانده.
به یاد شعر بلندی می‌افتم
که وقتی سیزده ساله بودم
با الهام از “ترانه‌ی خودم” سرودم
و در نخستین نشست “جنگ اصفهان” خواندم.
علی می‌خواهد ترجمه را با اصل بسنجد
ولی دکتر عنایت به او می‌گوید:
“انتقاد از مهمان، دور از مهمان‌نوازیست!”
محبوبه می‌پرسد: “کی شام حاضر میشود؟”
می‌گویم: “ده” و او از داوود می‌خواهد
تا نمایشنامه‌ی تازه‌اش
“لس‌آنجلس – تهران اکسپرس” را بخواند.
شام آماده شده اما شخصیتهای داوود
هنوز میان وطن و تبعید در رفت‌و‌آمدند.
محبوبه به داوود ایست میدهد، گرسنگان صف میکشند
بشقاب بدست در آشپزخانه.
الهام از فلفل خورشت به سرفه می‌افتد
محمد از آبپز بودن کرفس روترش میکند
و آذر بیاد غذاهای اوین می‌افتد.
پس از شام نوبت به کورش می‌رسد.
گیتارش را از جعبه در‌می‌آورد
و در فراق همسرش رویا
شعری از پرتو می‌خواند
که واژه‌ی “رویا” در آن آمده.
چراغها کم‌نورند یا شکمها پر؟ نمیدانم
اما پلکها با صدای کورش سنگین میشوند
و مهمان آرام به خرخر می‌افتد.
محبوبه چراغها را پر‌نور می‌کند
و داوود نمایشش را تا آخر میخواند.
یاشار با لهجه‌ی شیرینش میگوید: “بالام!
نمایش را باید دید نه خواند.”
کیوان از روخوانیهای دیلمقانی یاد میکند:
نخستین یار محفل که در لس‌آنجلس درگذشت.
آزاده فنگلیسی داوود را می‌پسندد
اما شایان فارسی سره را ترجیح میدهد.
ملیحه از گفتمان “تبعید” در نمایش میگوید
شیدا از “مهاجرت”
لیلا از “غربت”
و فریبا از “برونمرز”.
مهمان توی مهتابی سیگار می‍کشد
و گاهنامه‌ی “نگین” را ورق می‌زند
که روزگاری در تهران چاپ می‌شد
و حالا در لس‌آنجلس.
محبوبه به ساعتش نگاه میکند
شب از نیمه گذشته
همه پا می‌شوند و بقول فروغ:
“جز خداحافظ خداحافظ صدایی نیست”.
در بسته میشود، من تنها میمانم با رضا
و لیوانهای خالی شراب و چای
که روی پیانو و قفسه‌ی کتاب مانده‌اند.
رضا ظرفهای نشسته را به آشپزخانه می‌آورد
خورشتها را یک‌کاسه کرده، رویش روکش میکشد
سهم پسرم آزاد را جدا میگذارد
کنار شله‌زرد دستپخت خودش
و با کیسه‌های آشغال بیرون می‌رود.
من دستکشها را به دست می‌کنم
و می‌گذارم تا آب جاری شیر
مرا با خود به هجده سال پیش ببرد
وقتی محفل شنبه‌ها را شروع کردیم.

چهاردهم دسامبر دوهزار‌و‌هفت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *