الواح ایرانی / با یاد محمد مختاری و محمد جعفر پوینده / محمدعلی شاکری یکتا

سروده ای از دفتر “بادبان و دریا را باد برده است”/نشر کناب نادر/۱۳۷۹
محمدعلی شاکری یکتا
*
الواح ایرانی
با یاد محمد مختاری و محمدجعفر

لوح یک :

این ، آغاز رؤیا ی من است.
رؤیایی به رنگ بید مجنون در شب یخبندان انگشت ها.

آه ! اسکندر بلند قامت خیمه شب بازی!
هنگام گذرازمقدونیه دربازارآهنگران چه دیده ای
که سربازانت صف در صف این گونه شمشیرآخته را
برجوان ترین شاخه های نیک نامی محک زده اند!؟

می خواهم لرزش لب و نجوای پیرترین عارف جهان را بشنوم.
*
لوح دو:

براین خاک باستانی کلماتی خفته اند
تا کاتبان پیش ازآن که به خنجرشهزادگان ، خاموش بمیرند
اسراربرصحاری نمک بنگارند.
آه اسکندربلند قامت خیمه شب بازی !
*
لوح سه:

باز ،
خواهم شناخت
صداهایی را که درخاموش ترین مرثیه های این دیوارخفته اند.
باز ،
خواهم شناخت قامت تو را
با نیزه ای مصری
خُودی یونانی
اسبی عربی
وقهقه ی مغولی
که می پیچد دردهلیزخاطره های این خاک
حتی اگرریگ داغ درگودی چشمانم بنشانی.
توهمانی که درقصّه ی باد های پاییز می گذری
با واهمه ای ازخنجرواشک
آه ! اسکندربلند قامت خیمه شب بازی!
*
لوح چهار:

دوترکش آه برکف سرد زمین.
رد پای ناهشیاری بر درازنای خیابان.
نورخاموش مغازه ها و خاموشی صداها
بازی با جمجمه های شکسته
دربرهوت چشمان تو
گذران ابری که سایه ی تندیس ها را پوشانده است
سوارانی که تا مرز ناکامی پیش رانده اند.
آه ! اسکندر بلند قامت خیمه شب بازی!
*
لوح پنج :

همین امشب از شعبده ی باد و مرگ باز می شناسم
موسیقی باستانی خود را.
همین امشب بیتوته می کنم درخویشتن با شولایی از درد.
همین امشب می شنوم درتحریرآوازهای کویر نمک
صداهایی درسفالینه های ” سیَلک”
بزهای شاخداربا رنگی ازجنس زمان
درچرخش گردونه ی مهر
همین امشب بومی کشم چون سگی ولگرد درهوای وطن
همین امشب ناله می کنم در سوگواری قبایل و هبوط درد.
آه ! اسکندر بلند قامت خیمه شب بازی!
*
لوح شش:

الواح ماندگاردرحنجره ی کوه ها
کلماتی که سپیده ی مرا نماز می گذارند.
خاک رُس
لعاب صبر
تاریخ آفتاب
هق هق ستاره
ری :
باغ طوطیانی که حنجره ازکف داده اند
ری:
پروازکرکس
تا جامه ی خونین ابر
ری :
سریر “کرتیر”
در هزاره ی سوم.
*
لوح هفت :

همین امشب
هنگام فروریختن شادی هایم از سروکاشمربرخاستم
درخیابان های تهران پرسه زدم
مشعلی افروختم
درهیابانگ فلزوسیمان و آه
به موسیقی باستانی خود گوش دادم
به ترانه ای که قرن ها پیش از من
کمانداری ….
شاید …
کمانداری…
*
لوح هشت:

ترانه ای را که قرن ها پیش از من
کمانداری
شاید
در قلعه های بخارا زمزمه کرده است
همین امشب شنیده ام
در پرده ی آتش گرفته ی صدایم
در ولوله ی خواهران هفتگانه ی شب
که تابوت آبروی ما را به دوش می برند.
*
آه !
اسکندربلند قامت خیمه شب بازی!
این سرزمین برای سرودن تاریکی های تو
چه واژه ها که ندارد!

تهران – آذر ماه ۱۳۷۷

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *