در سیاهچال / شعری از کارل لیبکنشت/ ترجمه‌ی علی اصغر فرداد

“در سیاهچال” –
شعری از: کارل لیبکنشت
Karl Liebknecht
ترجمه: علی اصغر فرداد

زمین را از من ربودید
آسمان را نتوانستید،
حتی اگر آن نقطه‌ای باشد
که چشمان من
از میان تورها و میله ها
فشرده در میان دیوارها می بیند –
همین کافی ست تا آبی روشن و سعادتمند را ببینم
شاخه نوری که به سوی من نقب می زند …
نغمه پرنده ای که سلول تیره ام را
پر از سرور می سازد.
همین کافی ست تا زاغچه ای سرخوش و پرگو را
این رفیق وفادار روزهای زندان را
در پرواز آزادش از آن دریچه بنگرم،
یا تکه ابری رقصان را
و بدانید که آن، تنها تکه کوچکی ست از آسمان
شب می آید
وروشن ترین ستاره جهان
در آن دریچه تاریک، نمایان می گردد!
پرتو می افکند از دوردست کهکشان
پادشاه جهان، قادر اولین، سوزان و آتشین
اینجا، بر دریچه سلول من!
درخشان تر از از آنچه شما می پندارید!

زمین را از من ربودید
آسمان را نتوانستید،
هر چند اگر آن، تکه کوچکی
پشت خارها و میله ها باشد.
این همان معنای کالبد است
بال گشوده از جانی آزاد
آزاد تر از آنچه شما بودید

شمایی که مرا
در این سیاهچال و زنجیر
نابود شده می‌پندارید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *