راز بقا / علی رادبوی

✤ راز بقا

علی رادبوی

از راه که میرسد، کت باران خورده اش را درمی آورد و می آویزد به پشتی صندلی و می رود می نشیند جلو شومینه، کنار آتش. آبجوئی برایش باز می کنم. سیگاری درمی آورد و کنار لب اش می گذارد و نگاهم می کند و می خندد. امیر از اینکه برای کشیدن سیگار مجبور نیست در این باد و سرما، به بالکن برود راضی بنظر می رسد. برای همین پای تلفن گفته بود ” می آیم بشرطی که شومینه را روشن کنی “. در هر حال می آمد. امیر را می شناسم، وقتی که احتیاج دارد دلش را خالی کند، دو تا گوش به فرمان گیر نیاورد، می ترکد. با گپ زدن های پای تلفن هم ارضاُ نمی شود. حتمن باید توی چشم هایت نگاه کند و هر از چند گاه میان کلامش بپرسد ” نه، جان امیر دروغ می گویم؟ ” و تو حتمن باید توی چشم هایش نگاه کنی و بگوئی ” نه راست می گوئی، می فهمم “. امیر را می شناسم، از آن آخرین بازماندگان نسل دایناسور هاست . از آنها که دیگر نسل شان منقرض شده است . چطور بگویم ؟ این آدم انگار یک نیم قرنی از قافله‌ی تمدن عقب است. یک میلیون دلار پول نقد زبان بسته را بدون هیچ سفته و براتی، بگذار پیش اش و برو، ده سال دیگر برگرد، بی هیچ کم و کاستی دو دستی تقدیمت می کند. این آدم هنوز هم به نان و نمک قسم می خورد. هنوز هم عباراتی نظیر دوستی، رفاقت، یک رنگی، شرافت بکار می برد! می گویم امیر تا کی می خواهی برخلاف جریان آب شنا کنی؟ می گوید تا زمانی که جریان آب رو به سمت لجنزار دارد. خوب ، می خواهید من چقدر این آدم را نصیحت کنم؟
حالا هم که آمده، لالمونی گرفته، نشسته کنار آتش و دارد آبجو و سیگار را به هم پیوند می زند. امیر را می شناسم، به محض اینکه کله اش گرم شود سفرهُ‌ی دلش باز خواهد شد و هر آنچه را که در هشیاری نمی تواند، به هوای مستی خواهد گفت. چیزی نمی گویم ، آبجو ام را برمیدارم و می نشینم پای تلویزیون به تماشای ” راز بقا ”
گله‌ی بزرگی از گاو های غول پیکر در حال چرا هستند و دامنه ی دشت، تا بی نهایت گسترده است.بگمانم باید جائی در افریقا باشد.
دوربین به گوشهُ دیگری زووم می کند. پلنگی ورزیده و قبراغ که بوی گوشت تازه به مشامش خورده است، درازکش در ﭙناه بته ها در کمین است و کوچکترین حرکت از سمت گله را زیر نظر دارد. ﭙلنگ مسافت زیادی را سینه خیز، با دقت و ظرافتی بی نظیر آرام، آرام طی می کند و خود را پشت نزدیک ترین بته به گاو ها، جای میدهد۰
بی آنکه نگاه کنم از زیر چشم متوجه امیرهستم که خود را آهسته از سمت راست به سمت چپ شومینه می کشاند. از این زاویه، دید بهتری به صحنه دارد. چیزی نمی گویم۰
پلنگ در انتخاب طعمه است. ابهت و صلابت اش ستایش آمیز است. ﭙر هیبت و هر آن، مترصد حمله۰
تعدادی از گاو ها ظاهراُ بی اعتنا نشخوار می کنند. نمی دانم از اعتماد به نفس زیادی است یا از حماقت محض، و تعدادی دیگر، که گوئی وجود خطر را احساس کرده باشند، سر بالا گرفته و نگران به سمت کمین گاه، می نگرند.
معیار گزینش ﭙلنگ، بر چه مبنا است ؟. چاق و چله ترین است یا کم بنیه ترین ؟. کم سن و سال ترین است یا جدا افتاده ترین ؟. سکوت مرگباری بر دشت سایه می گسترد. تنها صدا، از آن لاشخورهائی است که بر آسمان دشت در حال ﭙروازند. دقایق ﭙر التهابی است . کدام بخت برگشته گاوی از این همه، لحظاتی دیگر به زیر ﭙنجه های ﭙولادین این درندهُ قهار، از هم دریده خواهد شد؟ لحظات زیر سنگینی بار دلهره و اضطراب تب می کنند، و به آنی انفجار، ﭙلنگ چون صائقه ای به گله می زند و زمین به زیر ﭙای صد

ها گاو هراسان ، به لرزه می افتد و قیامتی برپا می شود. ﭙلنگ، که گوئی طعمهُ خویش را از همان لحظات نخست بر گزیده باشد، در نبردی بی امان، عرصه را هر لحظه بر طعمهُ نگون بخت خویش تنگ تر می کند. واﭙسین گریز، واﭙسین تلاش، واﭙسین نفس، و سقوط و فوران خون و چشم های از وحشت دریده ….
با بخاک غلطیدن گاو تیره بخت بزیر ﭙنجه های آهنین پلنگ ، دیگر گاو ها از تکاﭙو می افتند و در همان حول و حوش به نظاره می ایستند گوئی که با دادن یک قربانی از قبیله، خطر، حداقل برای امروز، از مابقی دفع شده است. گاوی از آن میان ماغ می کشد و لاشخور ها از ارتفاع خود می کاهند۰
به امیر نگاه می کنم با دقت صحنه را دنبال می کند. نگاهم می کند و خود را عقب می کشد. آخرین پک را به سیگار می زند و می اندازد توی شعله های آتش.
می گوید : این هاست که مرا آتش می زند می بینی؟
می گویم : مگر ﭙلنگ گناهی کرده است که گوشت خوار شده است؟

می گوید : من با ﭙلنگ کاری ندارم تمام صحبت من بر سر گاو هاست! نگاه شان کن!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *