رمان و واقعیت / احمد خلفانی

رمان و واقعیت
احمد خلفانی

آیا رمان‌نویس می‌تواند از همان ابتدا، مثلا پیش از دست به کار شدن، نقشه راه برای شخصیت‌های رمان تعیین کند و آن‌ها را از راه‌های از پیش تعیین شده به سوی هدفی مشخص ببرد؟
چنین چیزی در بسیاری موارد ناممکن است. دلیل آن هم روشن است: فرض کنیم که قهرمان داستان قرار است از شهری به شهر دیگری که مقصود نویسنده است برود. صِرفِ اشاره به این مسئله و گذشتن از آن معمولا کاربردی ندارد چرا که رمان احتیاج به جزئیات دارد. پس قهرمان داستان باید از خانه‌اش بیرون برود، وارد خیابان شود، سوار ماشینی شود، هواپیمایی، قطاری و … و پیش برود. و وقتی‌ که به راه می‌افتد چه بسا ممکن است که در خیابان، از سمت چپ یا راست، حتی بر خلاف تصورش، یک جاده فرعی باز شود ـ چنان‌‌که معمولا اتفاق می‌افتد ـ و او به چپ یا راست بپیچد. ممکن است به شهر کوچکی، به روستایی برسد، آشنایی جدیدی به هم بزند، رابطه‌ای نو و یک زندگی تازه و دگرگون، و آن هدف اصلی را که رفتن به شهر دیگر بوده، به کلی فراموش کند، یا این‌که نویسنده احساس کند که آن هدف پیشین، در مقابل آن چیزی که شخص داستان در این مسیر به آن رسیده، نقش درجه دو بازی می‌کند یا دیگر هیچ نقشی بازی نمی‌کند.
رفتن به چپ و راست جاده اصلی و منحرف شدن از مسیرهای از پیش تعیین شده نوعی زدن به تاریکی‌ها هم هست، رفتن به سوی آن‌چه نمی‌دانیم، راه گشایی به قلمروهای ناشناخته و محدوده‌های ضمیر ناخودآگاه. و در همین جاهاست که ما خود را بهتر و بیشتر می‌شناسیم. افراد رمان‌ها معمولا از چنین “مسیرهای انحرافی” می‌روند و ما را با خود می‌برند. این همان آزادی ادبیات است. و با این‌که می‌گوییم رمان شبیه زندگی است، ولی تقلید یا بازنمایی زندگی نیست. چرا که اگر زندگی واقعی عبور از خیابان‌ها و میدان‌های مشخص و خط‌کشی شده و قانونمند است، رمان، فرارفتن است، فرارفتن از خطوط از پیش تعیین شده و وارد شدن به کوچه‌ها و پس‌کوچه‌های تاریک و سرکشی به خانه‌ها و پستوهای کشف نشده و چه بسا ناممکن، به سرزمین‌های دیگری که هم در درون و هم در بیرون ما قرار دارند و ما از آن‌ها بی‌خبر بوده‌ایم.
می‌توان گفت که خیابان‌های چراغانی شده و روشن و خط کشی شده، بر عکس کوچه‌ها و پس‌کوچه‌های تیره و تاریک، محصول علم و دانش و آگاهی و، مهم‌تر از همه این‌ها، محصول عادت‌های ماست، همان عادت‌هایی که جامعه پیش پای ما گذاشته است و ما به آن‌ها خو گرفته‌ایم.
اگر که زندگی ما طبق عادت سعی می‌کند از راه‌های روشن، از خیابان‌های آسفالت و از محدوده‌هایی در چارچوب قوانین عبور کند، رمان به جاهای تاریک، به امکانات نیازموده و ناشناخته‌ی زندگی نظر دارد. درحالی‌که وقایع زندگی در سطح روی می‌دهند، رمان به اعماق می‌رود و ژرفا را می‌کاود و زیرو رو می‌کند، یعنی همان جایی که زندگی واقعی به آن دسترسی ندارد. گفته میلان کوندرا در این زمینه کاملا گویاست که رمان هستی را می‌کاود و نه سلسله وقایع را.
و تنها در این صورت است که می‌گوییم شخصیت‌های داستان خود را از قید و بند جامعه، و نیز از قیدوبندهای ذهن نویسنده آزاد کرده و به راه خودشان می‌روند. و نیز در این حالت است که می‌گوییم نوشته، نویسنده را نوشته است و نه بر عکس. یعنی کلمات و واژه‌ها دست نویسنده را گرفته و او را به راه‌هایی برده اند که در ابتدا منظور خود او نیز نبوده است، و از آن‌جا که نویسنده، اینک در رمان و در نتیجه در ذهن خود، به جاهای دیگری سفر کرده است روح و روان او، خواسته یا ناخواسته، خود را در نوشته و زبان آشکار کرده است.
گذار هر کدام از ما نیز گاهی بی‌شک ، دست‌کم در خواب و خیال و رؤیا، به یکی از همین راه‌های فرعی سمت چپ و راستِ جاده‌ای که جاده اصلی به حساب می‌آید ـ افتاده و چه بسا از همان فرعی‌ها به راه خود ادامه داده‌ایم، و گاهی، جایی در همان حوالی خانه یا آلونکی ساخته‌ایم، در آن‌جا اتراق کرده‌ایم و از نقطه اصلی که زمانی برای خود به عنوان هدف در نظر گرفته بوده‌ایم دور و دورتر شده‌ایم. این همان اتفاقی است که برای اشخصاص داستان نیز می‌افتد. منتهی از آن‌جایی که شخصیت‌های داستان از قید و بندهای احتماعی رهاتر و آزادترند، رفتن آنها از این “راه‌های انحرافی” و دورزدن قوانین یک “قاعده” است. آنها، در نهایت، در خانه‌هایی غیر از آن‌چه که نویسنده برایشان در نظر گرفته است سکنی می‌گزینند و یا بر عکس، خانه‌های در نظر گرفته شده را ترک می‌کنند و به جاهای نامآنوس دیگری می‌روند. از این منظر رمان نیز، هر قدر “غیرواقعی” باشد شبیه زندگی ماست، زندگی با همه امکانات و ناامکاناتش و رؤیاها و خیال‌هایش، با نقاط کور و روشنش. هستی، مهر خود را بر همه چیز و همه کس می‌زند، هم مسیرهای ما را مشخص می‌کند، هم مسیرهای افراد داستان‌هایمان را، مگر این‌که اشخاص داستان آلت دست نویسنده شوند و طابق نعل به نعل امیال و جهان‌بینی او باشند، از ابتدا تا به انتها، و مسیر مشخصی را طبق دلخواه وی پیش بروند. به این ترتیب می‌شود گفت که هیچ رمان رئالیستی وجود ندارد، حتی آن که برچسب رئالیستی بر پیشانی دارد. چرا که هیچ‌وقت شبیه آن زندگی و واقعیتی نیست که قرار بوده است ترسیم کند.
و باید گفت رمان هر چقدر بیشتر از قدرت زبان استفاه کند و زیباتر شود، از واقعیتی که قرار بوده بازنمایی کند، دورتر می‌شود و واقعیت زبانی خاص خودش را به وجود می‌آورد.
فرناندو پسوا می‌نویسد: “ادبیات مانند پروانه‌ایست که بر پیشانی من نشسته است. هر چقدر زیباتر باشد، من خنده‌دارتر می‌شوم.”
از این نظر می‌توان گفت که حتی بیوگرافی‌های واقعی هم وجود ندارند. چرا که آن‌کس که بیوگرافی خود یا دیگری را می‌نویسد دست‌کم در مواردی خود را در کوچه پس‌کوچه‌های فریبنده زبان گم می‌کند و از آن راهی می‌رود که واژه‌ها می‌برند و، از طریق زبان، مسحور امکانات ندیده و نشناخته‌ی دیگر، مکان‌ها و پل‌های مهجور و شگفت‌انگیز در پس و پشت واژه‌ها می‌شود، یعنی همان زیبایی‌های زبان که انحراف از “واقعیت” است، واقعیتی که قرار بوده است بازنمایی شود ولی در حین “بازنمایی”، به مسیر دیگری رفته است و به جای شخصی که قرار بوده است بیوگرافی اش نوشته شود، گویا شخص دیگری به تصویر کشیده شده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *